eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ایران ۳ جام جهانی ۰ وقتی تیم ملی اینبار حسابی با امام حسین (ع) بسته بود!
آفتابگردونم 🇮🇷
یه پارازیت بندازم لباس رزم پسرا رو خوش‌تیپ می‌کنه. انگار که پسرا زاده شدن برای رزم کردن و اگر جز ای
یه مدت زیر نظرشون داشتم کمی بیشتر از نیم ساعت و جالب بود یه حال عجیبی دارن تو اون لباس با اون تجهیزات یه جو عجیبی بینشون حاکمه یه جو «چند دقیقه قبل شهادت» انگار اون لباس تنشون یادآوری می‌کنه که ممکنه هر لحظه نباشن! و خب اون لباس، برای من مصداق بارز «مظلوم مقتدره» چون با تمام توانی که دارن جلوی مردمشون رحماء بینهم‌اند گردنشون از مو باریکتره... من امروز به چشم دیدم برخوردشون با خانمای کفن‌پوش رو
صدای توده هوا میاد جنگنده نباشه...
رد شد رفت
آفتابگردونم 🇮🇷
صدای توده هوا میاد جنگنده نباشه...
از دست این مذاکرات که ما همش پا در هواییم که کی می‌خوریم... یه زمانی خیلی مطمئن بودم آسمون ما امنیت خالصه. این صداها میومد مطمئن بودم جنگنده خودیه. اما الان اون اعتماده شکسته... وقتی راحت رهبرم رو، شخص اول مملکت رو زدن، وقتی ۴۰ روز این صداها رو سرمون بود؛ کجای این آسمون دیگه امنیت داره؟ یه چهل سالی طول می‌کشه تا من عادت کنم باز دوباره آسمونمون امنیت داره...
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ گاهی خدا برای اینکه کمکمان کند، ما را در چشم دشمن ضعیف جلوه می‌دهد! استاد شجاعی | منبع
یه فلش بک به دیروز
از کشوردوست رام ندادن رفتم یکم کوچه و مسیرهای اطراف دیدم بقیه کوچه خیابونا رو بازتر کردن دفعه قبلی کلا از سر خیابون بسته بود. رسیدم اینجا همون‌جایی که نزدیک‌تر بود که ته کوچه، پشت اون بلوک بلند خونه‌های فروریخته و پنجره شکسته معلوم بود... آروم آروم جلو رفتم کوچه ساکت بود خیلی ساکت! انگار زمان ایستاده باشه قفل شده باشه هوایی جریان نداشته باشه انقدر ساکت بود که یه لحظه ترسیدم انقدر ساکت بود که خالی به نظر میومد اما من باز جلوتر رفتم... با وجود ترسی که ته دلم بود جلوتر رفتم...
هر چی جلو رفتم، آروم آروم صدا اومد شایدم صداها بودن، اما من اولش نمی‌شنیدم! صدای بچه‌ای که با گربه دعوا می‌کرد صدای قدم‌های پیرمرد صدای جوونی که از خونه دراومد و با تلفن حرف میزد صدای گنجشک و پرنده‌های آوازه خوان که انگار نوحه‌سرایی می‌کردن جای آواز صدای باد پیچیده لای برگ درخت‌ها هر چی جلوتر رفتم انگار صداها واضح‌تر می‌شد اما اونجا همچنان ساکت بود... همچنان خالی بود... همچنان این ساکت و خالی بودن به نظرم ترسناک بود... چون بهم یادآوری می‌کرد که «دیگه نیست!»
آفتابگردونم 🇮🇷
از کشوردوست رام ندادن رفتم یکم کوچه و مسیرهای اطراف دیدم بقیه کوچه خیابونا رو بازتر کردن دفعه قبلی ک
اون آجر پاره آهن‌ پاره‌هایی که دیروز گفتم دیدم، ته همین کوچه بود. پشت همین بلوک‌های بلند. از نزدیک عکس نگرفتم. اما زوم کنید یکوچولو مشخصه🤏🏻