مثل اینکه ایتا قاطی پاتی فرستاد
عیب نداره
مهم این بود که اینجا یادگاری بمونه
من هنوزم اندازه دوزار میتونم استدلال کنم. جهاد تبیین کنم. اونم درست، بدون توهین، بدون نگرانی از باختن بحث.
همین برای امیدوار شدنم کافیه
یه صدایی تو ذهنم رو به اینایی که باهاشون بحث میکردم فریاد میزنه:
حرومزادهها! من هنوز زندهام!😂
درسته زخمی روزگارم. درسته نای ادامه دادن ندارم. درسته زیر زندگی خودم له شدم. اما من هنوز زندهام...
میگفت: انقدر هی نمیشه، که دیگه اصلا نمیخوای!
معنی این حرفشو نمیفهمیدم
فکر میکردم ادا اطوار اضافه میاد و هر موقع «بشه» هنوز ذوقش تازست.
اما کم کم دارم درک میکنم.
یه چیزایی، به وقتش قشنگه
نه زودتر، نه دیرتر.
چایی رو زود بخوری میسوزی
دیر بخوری از دهن افتادست
چایی خوردن وقت داره
و تو وقتشه که بهترین طعم رو میده.
✍🏻 #آفتابگردون
هدایت شده از دانشجـــو🎓
خیلی جذابه وقتی افراد بابت دیر جواب دادن عذرخواهی میکنن. یا وقتی تو رو در جریان نگه میدارن تا شروع به بیشفکری نکنی. مهارت ارتباطی خیلی جذابه.
خیلیها ناپدید میشن و تو رو با حدس و گمان تنها میذارن.
×فرید×
👉🏻 @Daneshjooyan
جذاب باشید دوستان
هوش ارتباطی داشتن خیلی جذابه
پاسخگو بودن بابت نبودنها
یا دیر بودنها و دیر رسیدنها
حتی وقتی کسی ازتون نپرسیده «چرا نیستی؟»
چون نشون میده که تو، شعورشو داشتی که باید زودتر میرسیدی، زودتر سین میکردی، زودتر میبودی! اما به هر دلیل موجهی نتونستی. پس یه عذر بیار. بذار طرف مقابل فکر نکنه بیشعوری! فکر نکنه اولویت هزارمشی تو این رابطه! بذار بدونه براش ارزش قائلی، اما یه ماجرای مهمتر، بحرانیتر، و یا حتی تا حدی باارزشتر از اون برات اتفاق افتاده که بهش نرسیدی. که دیر رسیدی.
برای اولین بار بعد از سالها که بیومو نوشتم
دیگه واقعا دلی برای قوی داشتن، ندارم
دیگه امیدی به نزدیکی سحر هم ندارم
فقط هر روز رو میگذرونم که تموم شه
هرروز رو تموم میکنم که بگذره
حدودا ۱۷ سالم بود فکر کنم.
شایدم کمتر
که بیومو نوشتم.
یه چیزی که کلمه «قوی» داشته باشه
یه جملهی امیدبخش
همونطور که دوست داشتم تو زندگی اطرافیانم باشم.
یکم هم ریتمیک باشه، تو ذهن بمونه.
این شد که متولد شد:
دل قوی دار، سحر نزدیک است!
چند ماه پیش
تو بقالی نزدیک محل کارم
که چندتا گلدون کوچیک هم میاره
با کارتهای کوچیک رنگی متصل بهش
که رو هرکدوم یه بیت شعر نوشته
گلدوناشو تازه آورده بود
سبدش پر بود
کنجکاو شدم بیت رو گلدونا رو بخونم
تک تکشونو نگاه کردم و خوندم
تا یکی تعجبمو برانگیخت:
«گرچه شب تاریک است
دل قوی دار، سحر نزدیک است!»
تا مدتها تو ذهنم موند...
من تا اون لحظه فکر میکردم بیومو خودم نوشتم. نگو یه مصراع شعر بوده خبر نداشتم. بعد سالها فهمیدم. اونم انقدر رندوم و اتفاقی!
گلدونه رو نشون کردم فردا بیام بخرمش
فردا اومدم نبود :)
یه خوش ذوقی در جا برده بودش
و بین همه گلدونها با بیتهای تکراری
فقط همون یه گلدون بود که این بیت رو داشت.
مثل اون کیک آفتابگردونی
که قنادی دم محل کارم
فقط و فقط یکبار
اونم ۱۰ اردیبهشت پخته بودش!
#یاد_باد
#کار_دراما
هدایت شده از دانشجـــو🎓
بچه بودم فکر میکردم
بدترین تکلیف دنیا ریاضیه،
تا اینکه بزرگ شدم و با بلاتکلیفی آشنا شدم
-faezeh
👉🏻 @Daneshjooyan