هدایت شده از 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱𝓢𝓪𝓭𝓪𝓽 2525🩶🫧🎀
دارم تغییر میکنم. ولی مثبت یا منفی؟ هنوز معلوم نیست...
هدایت شده از سَبَب:)
چهره اش داد می زد اهل آسیای شرقی است
شوق زیارت رسول الله در نگاهش موج می زد
می خورد زیر بیست سال باشد
با خانواده اش آمده بود
با اشاره و انگلیسی دست پا شکسته پرسیدم کجایی هستید
گفت بنگلادش.
گفت و شما
گفتم ایران
با تعجب گفت ایران!!! به پدرش نگاه کرد
"ایران کجاست؟"!!!
باورش برایم سخت بود
مانده بودم چه جوابی خواهم شنید
از ایران چه تعریفی دارد
پاسخ پدرش یک کلمه بود که میخکوبم کرد:
خمینی!
نام دیگر ایران خمینی است
- صامره حبیبی
با مامانم اسمشو گذاشتیم مَشدِخانم!
به زبون گیلکی یعنی «خانم مشهدی»
درست دو سه روز بعد از جا گیری ما
تو این مکان موقتی بود که
دیدم پشت پنجرمون، با همسرگرام
درحال چوب خشک جمع کردنن!
از اون روز این پشت نشسته
منتظره بچههاش جوجه بشن.🐣
ما هم هرروز میریم چک میکنیم
مشدخانم هنوز نشسته؟
اونم با چشمای پر از حرفش
بهمون خیره میشه و
ریز حرکاتمونو زیر نظر میگیره :)
۱۶, ۱۷ سالی میشه
که مشدخانمها و شوهراشون،
مهمون خونه ماان
چه طبقه اول باشه خونمون
چه طبقه چهارم
چه طبقه همکف
فرقی نمیکنه
هر جا باشیم، ما رو پیدا میکنن
و تو بالکن، کنار درز بین خونهها،
روی کولر آبی، کنج پشت پنجره، لونه میکنن.
طی سالها همیشه فکر میکردم که
چرا؟
اینهمه خونه، اینهمه طبقات دیگه
چرا دقیقا طبقه ما؟
چرا دقیقا هر جا ما میریم؟
بعد مدتها فکر کردن
یاد یه خاطره دور افتادم
از بچگیام...
با خودم گفتم: نکنه بخاطر اون باشه؟!
۶, ۷ سالم بود.
با صدای جیغ و ویغ بچهها حواسم جمع یه قسمت از کوچمون شد. رفتم سمتشون. دیدم یه جوجه یاکریم، ترسیده، نصفه و نیمه بال زدن یاد گرفته و هر کی طرفش میره پرواز میکنه و بعد از کلی کوبوندن خودش به اینور و اونور، یه متر اونورتر میشینه. با هر بار پرواز کردنشم جیغ بچهها از ترس میره هوا و کلی پرهای کوچیک تو هوا معلق میشه.
دلم کباب شد. اون کوچولو و بیدفاع و ترسیده بود... راه فرار درستیم نداشت.
منم کوچولو بودم، اما اون از من کوچولوتر بود. حس حمایتگری قویای به سراغم اومد. دستمو سمت بچهها گرفتم و فریاد زدم: برید عقب! میترسه! نزدیکش نرید! گناه داره!
یکی از بزرگترا گفت: حتما از لونش افتاده. مامانش دنبالش میگرده.
اما اون نمیدونست خونش کجا بود. هیچکس نمیدونست. حتی بزرگترا هم میترسیدن برن سمتش. تنها بود. ترسیده بود. گیر افتاده بود. و شاید فقط خودش میدونست ترکیب تنهایی و ترسیده بودن و گیر افتادن، چه دیوونهای میتونه بسازه... انقدر که حتی خودشو محکم به دیوار میکوبید...
همه رو به عقب روندم. خودم آروم آروم، یواش یواش، نیم قدم نیم قدم، رفتم سمتش. دقیقا تصویرش جلو چشمامه. نشسته بود کنار دیوار، نفس نفس میزد. با چشمای ترسیده نه، وحشت زده نگاه میکرد. همینطور که آروم جلو میرفتم بهش میگفتم: عزیز دلم. الهی... اذیتت کردن؟ ترسوندنت؟ نترس! من مواظبتم. نمیذارم اذیتت کنن. من پیشتم.
رفتم و آروم گرفتمش تو دستم. تو نگاهش علاوه بر ترس، رنگ اعتماد دیده میشد. من ۶, ۷ ساله بودم. من کوچولو بودم. اما میفهمیدم تو نگاهش اعتماده. میفهمیدم که بهم پناه آورده...
بردمش خونمون
براش آب و نیم دونه آوردم
نمیخورد. نمیدونستم از ترسشه، یا چی.
به مامانم گفتم: پس چرا نمیخوره؟
گفت: شاید هنوز جوجست. یاد نگرفته خودش بخوره. باید بریزی تو دهنش.
یکم سخت بود. اما نوکشو باز کردم و یکی دوتا دونه انداختم تو دهنش. دیدم خورد!
بازم بهش دونه دادم تا جایی که حس کردم سیر شد. آب و یادم نیست خودم دادم، یا خودش خورد.
بهش گفتم: خودم مواظبتم. پیش خودم بمون، مامانت میاد دنبالت. نیومد، میریم پیداش میکنیم. نشد، پیش خودم میمونی. منم مواظبتم.
اولین باری بود که احساس مسئولیت و مراقبت شدید نسبت به کسی داشتم.
ازش که مطمئن شدم، آب و دونشو دادم و جای خوب گذاشتمش، رفتم تو کوچه بازی کنم. بعد یه مدت برگشتم خونه سر بزنم به جوجم. دیدم نیست! هر جا رو گشتم نبود!
«مامان جوجوی من کو؟»
«الهی... بنده خدا مرد»
منو میگی. انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. من بهش قول داده بودم. من پناهش شده بودم. من بهش امید دادم...
«چرا مرد؟ چی شد مرد؟»
«اومدم بهش دونه بدم، خفه شد مرد»
خیلی ناراحت و غمگین شدم. بهتره بگم عزادار شدم... بماند که چقدر با مامانم بحث کردم. اما در آخر، خونش رو تقصیر خودم میدونستم و میدونم...
من براش مراسم خاکسپاری هم گرفتم :)
تو گلدون خونمون خاکش کردم. کفن پیچش هم کردم حتی. با یه پارچه صورتی از لباسهای خودم.
گرچه بعدا دیدم مامان و بابام درش آورده بودن از خاک و انداختنش دور...
کلی هم سر اون دعوا کردم باهاشون :)
اون روز خیلی به خودم بیاعتماد شدم
من از یه جوجه یاکریم نتونستم مواظبت کنم
حتی برای یه نصف روز!
خیلی حالم از خودم گرفته بود تا مدتها
به خدا گفتم «تو میدونی که من قصدم خیر بود. میخواستم نجاتش بدم. نه اینکه بکشمش. من که دیگه نمیتونم، اما تو میتونی ازش حلالیت بگیری برام؟ میتونی دلشو راضی کنی ازم؟»
از اون به بعد، هر یاکریمی منو یاد اون جوجه میندازه. از اون به بعد، خونه ما شد مهمون خونه یاکریما. که هر بار من سعی میکردم از لونشون و بچههاشون مواظبت کنم و بهشون دونه و آب بدم. که هر بار از دیدنشون ذوق میکردم «اگه نتونستم اونو نجات بدم، اما به اینا کمک میکنم»
اما درد اون یاکریم هیچوقت یادم نرفت.
یه جاهایی حتی فکر میکنم شاید آه اون جوجه زندگیمو گرفت.
کاش زنده میموند. کاش میتونستم ازش حلالیت بگیرم. کاش این خاطره، پایان به این تلخی نداشت...
#یاد_باد بچگیام
هدایت شده از سیدِ خیرالامور | سیدنا
این جنگ ، جنگ اعتماد به خداست
🔻 @Seyyedoona
آفتابگردونم 🇮🇷
این جنگ ، جنگ اعتماد به خداست 🔻 @Seyyedoona
نه فقط در صحنه نبرد
بلکه در تک تک لحظات زندگی
Welcome to the end times!
به آخرالزمان خوش آمدید!
کاش کارشناسیمو یه شهر دیگه درس میخوندم. اگه عقل الانمو اون موقع داشتم، تردید نمیکردم.
خوش به حال کسایی که از شهر دیگه، از کارشناسی میان تهران درس میخونن و همینجا زندگیشونو میسازن.
کاش خونواده منم مثلا گیلان بودن، من تنها میومدم تهران. اما اینطور نشد. پس شاید مجبور باشم مهاجرت معکوس کنم...
نمیدونم. این روزا به هر کسی که به هر طریقی مهاجرت کرده و از خانواده دوره، حسودیم میشه.
یه دورانی به مهاجرت کرده ها خیلی فکر میکردم. سال اول دوم دانشگاه. اون موقعی که کله همه همکلاسیا باد داشت و برای مهاجرت اومده بودن دانشگاه. ۹۰ درصد دنبال مهاجرت بودن. بماند که هر چی گذشت، فهمیدن چقدر سخته و وسطای راه جا زدن.
اون موقع خیلی فکر میکردم: چی میشه یه نفر از خانوادش بگذره؟ از کشورش، شهرش، محل زندگیش، خونش، اتاقش، بگذره؟ از دوستاش، فامیلاش، پدر و مادرش بگذره؟
از اون موقع، چند ساله به جواب این سوالا دارم فکر میکنم. شاید کم کم بتونم جوابشون رو پیدا کنم. شاید کم کم بتونم درک کنم...
مهاجرت...
حتی واژشم عجیبه
چه برسه عملش
میدونستین خدا برای مهاجرا خیلی ارزش قائله؟ مهاجرا یبار مرگ رو درک کردن. مرگ یعنی گذشتن از همه چیز! مهاجرا یبار، خودخواسته، از همه چیز گذشتن.
همه چیز رو گذاشتن و رفتن.
اکثر بزرگان دین، مهاجر بودن. از جایی به جای دیگه هجرت کردن. بعضیا یبار، بعضیا تمام عمر... مثل آیت الله قاضی طباطبایی که سرگذشتش تو کتاب نخل و نارنج بود.