۳) هنوز با امام حسین (ع) خیلی تو زاویه بودم. کلا روزای قبلشم همینطور. خودتون میدونید دیگه...
اون لحظهای که همکارم صدام کرد یواشکی تو اتاق و سوغاتی اربعینشو بهم داد، باورم نمیشد. تا حالا هیچکس بهم سوغاتی اربعین نداده بود. همه اینجورین که اصلا اربعین سفر سوغاتی آوردن نیست. اولین بارم که داداشم رفته بود اربعین، برام یه دست بند خریده بود اما انگار وسط راه گم شده بود. چیزی بهش نگفتم اما از همون موقع از امام حسین (ع) به دل گرفتم. حتی یه سوغاتی هم نذاشت به من برسه...
اما الان، تو همچین موقعیتی، اون عبارت «هدیة کربلاء» رو میدیدم و باورم نمیشد! خوشحال بودم و عصبانی. ترکیب این دوتا چجوری میشه؟
شنبه به دستم رسید اما دوشنبه ازش عکس گرفتم. شنبه هنوز عصبانی بودم. یه بچه ۴ ساله سرتق تو وجودم پا میکوبید و گریه میکرد. انگار که یه اسباببازی خیلی خفن تو ویترین دیده باشه و بخوادش، اما باباش تلاش داره با یه آبنبات حواسشو پرت کنه :)
همچین حسی بهم دست داده بود و عصبانیتر میشدم.
یکی دو روز که گذشت، زهرای قدیم برگشت. یا حداقل آروم آروم داشت برمیگشت. همون زهرایی که ورای هر اتفاقی، دنبال عمق و حکمت اون اتفاق تو زندگیش بود. خورشید زندگیشو هنوز گم کرده بود اما، آفتابگردونای بالقوه زندگیش، بهش انرژی دادن و نور راهش شدن.🌻
چرا برگشت و چطور برگشت؟
هم میدونم هم نمیدونم
من کلا از زیاد تو تاریکی موندن خوشم نمیاد. تاریکیها که هجوم میارن یکم جلوشون وا میدم، اما اینکه طولانی مدت اطرافم بمونن، نه. حالمو بهم میزنن.
اما این تاریکی فرق داشت. این ظلمات قطعی بود... به این شدت و حدت تا حالا پیش نیومده بود و راستشو بگم، امیدی به بیرون اومدن ازش نداشتم. نه حداقل به این زودیا. یعنی بیرون اومدن ازش رو از توان خودم خارج میدیدم. فقط کار یه نیروی خارجی میتونست باشه.
یهو به خودم اومدم، دیدم دلم سبکتره
دیدم خیالم آسودهتره
من واقعا آدم همچین حرفایی نیستم و شاید قبل این ماجرا انقدرا بهش اعتقاد نداشتم اما
اون لحظه حس کردم اثر دعاست
اثر دعای همه اونایی که دوسم دارن و از صمیم قلبشون، چه بهم بگن چه نه، برای آرامش قلبم و به خوبی پشت سر گذاشتن این دوران دعا کردن.
۴) هنوز تو دوشنبهایم.
سر کوچه از اسنپ پیاده شدم. چون اسنپ تخفیف داده بود بعد مدتها و منم خوشحال، این هفته ازش استفاده کردم.
چشمم یهو خورد به عکس شهید سر کوچه. «شهید اکبری داریان» قفل شدم. مسخ شدم.
داشتم از این صحنه عکس میگرفتم، یهو یه خانوم چادری با پرایدش پشتم وایساد، خیلی جدی پرسید «از چی داری عکس میگیری؟!» گفتم: «از شهید» پرسید: «چرا عکس میگیری؟!» گفتم: «چون یهو متوجه یه اتفاقی شدم بعد از مدتها. چیزی رو فهمیدم که باورم نمیشه.» پشت سرش ماشین اومد اما انگار قصد رفتن نداشت. وایساده بود مچ منو بگیره.😄
گفتم پشتتون ماشین میاد، میخواید جلوتر وایسید بیام براتون تعریف کنم.
راه افتاد رفت. دیدم دوتا خونه کنار خونه ما، رفت تو پارکینگ. یکم وایسادم دم درشون. گفتم الان میاد دنبالم میگرده. ولی دیدم نیومد. رفتم. بلند گفتم: من که منتظر موندم ولی خودت نیومدی برات بگم.
نمیدونم
شایدم از خانواده شهید بود🤔
ما حدود سه هفتست اینجاییم
جایی که تو اوج ناامیدی، یهو پیدا شد.
لطف خدا بود و وسیلش، یه دوست خیلی خوب.
تو این سه هفته انقدر فکرم و روحم درگیر بود که اصلا متوجه اطراف نبودم. میرفتم سرکار، میومدم خونه، تظاهر میکردم خوبم، و همه چی قراره حل بشه.
اما خب وضعیت روحی واقعیم این نبود.
تو این شرایط روحی، یهو مواجه شدم با این شهید. اونم نه هر شهیدی، عدل همین شهید...
نزدیک خونه قبلیمون، یکی از کوچههاش به نام این شهید بود. در جا که فامیلیشو خوندم، یادم اومد. حس عجیبی داشت. انگار آلیس باشی و در سرزمین عجایب گیر کرده باشی، اما اون وسط، یه آشنای دور ببینی. یه هممحلی. یه همزبون. همین حس رو داشتم. تا اسمشو دیدم، صداهای مغزم خاموش شد. شوک زده بودم. فقط یه صدا از درونم میگفت: شهدا خیلی بیشتر از اون که فکرشو کنیم، حواسشون بهمون هست.
یادم به مدرسه دبیرستانم افتاد. شاهد مشکوة منطقه ۳. مدرسهای که نه نزدیک خونمون بود، نه اصلا قرار بود من انقدر دور برم... روز اول مهر کلاس دهم، چشمم افتاد تو چشم استند شهید محمدرضا دهقان امیری. شهیدی که نمیشناختم اون موقع، اما باور داشتم اون دعوتم کرده به اون مدرسه. فقط همون سه سالی که من اونجا درس میخوندم، مادرش مدیر اون مدرسه بود و دوازدهم من که تموم شد، از اون مدرسه رفت...
خدا یه نعمتایی رو با ظرافت میده.
میخواد ببینه اونقدر نکتهسنج و باهوش هستی متوجهشون بشی، یا سطحی ازشون رد میشی و فکر میکنی همش اتفاقیه!
#قَالَ 🌻
۵) صبح روز سه شنبه بود. مثل همیشه رفتم به مشد خانم سر بزنم. اما دیدم نیست... نه خودش، نه بچههاش، و نه حتی لونشون...
قلبم شکست. تراژدی همیشگی زندگی من تکرار شد. نفهمیدم چی شد و چرا شد. بابام گفت لابد گربه اومده. خودم گفتم حتما تقصیر خودمون بوده. ما آدمای بیلیاقتی هستیم. اولین نفر خودم... یادم به جوجه یاکریم بچگیام افتاد و چشماش از جلو چشمم نرفت :(
رفتم لونشو از سر راه برداشتم. حتی جنین جوجشو هم دیدم. دلم نیومد از اون عکس بگیرم.
مشد خانم هم یکم روی سیم برق رو به روی خونه نشست و با غم به خونه خرابیش خیره شد، بعدم رفت...
امیدوارم دلش از ما نشکسته باشه. امیدوارم علت خرابی لونش، هر چیزی باشه جز ما. من واقعا تحمل آه یه یاکریم دیگه رو روی روحم ندارم...