ما حدود سه هفتست اینجاییم
جایی که تو اوج ناامیدی، یهو پیدا شد.
لطف خدا بود و وسیلش، یه دوست خیلی خوب.
تو این سه هفته انقدر فکرم و روحم درگیر بود که اصلا متوجه اطراف نبودم. میرفتم سرکار، میومدم خونه، تظاهر میکردم خوبم، و همه چی قراره حل بشه.
اما خب وضعیت روحی واقعیم این نبود.
تو این شرایط روحی، یهو مواجه شدم با این شهید. اونم نه هر شهیدی، عدل همین شهید...
نزدیک خونه قبلیمون، یکی از کوچههاش به نام این شهید بود. در جا که فامیلیشو خوندم، یادم اومد. حس عجیبی داشت. انگار آلیس باشی و در سرزمین عجایب گیر کرده باشی، اما اون وسط، یه آشنای دور ببینی. یه هممحلی. یه همزبون. همین حس رو داشتم. تا اسمشو دیدم، صداهای مغزم خاموش شد. شوک زده بودم. فقط یه صدا از درونم میگفت: شهدا خیلی بیشتر از اون که فکرشو کنیم، حواسشون بهمون هست.
یادم به مدرسه دبیرستانم افتاد. شاهد مشکوة منطقه ۳. مدرسهای که نه نزدیک خونمون بود، نه اصلا قرار بود من انقدر دور برم... روز اول مهر کلاس دهم، چشمم افتاد تو چشم استند شهید محمدرضا دهقان امیری. شهیدی که نمیشناختم اون موقع، اما باور داشتم اون دعوتم کرده به اون مدرسه. فقط همون سه سالی که من اونجا درس میخوندم، مادرش مدیر اون مدرسه بود و دوازدهم من که تموم شد، از اون مدرسه رفت...
خدا یه نعمتایی رو با ظرافت میده.
میخواد ببینه اونقدر نکتهسنج و باهوش هستی متوجهشون بشی، یا سطحی ازشون رد میشی و فکر میکنی همش اتفاقیه!
#قَالَ 🌻
۵) صبح روز سه شنبه بود. مثل همیشه رفتم به مشد خانم سر بزنم. اما دیدم نیست... نه خودش، نه بچههاش، و نه حتی لونشون...
قلبم شکست. تراژدی همیشگی زندگی من تکرار شد. نفهمیدم چی شد و چرا شد. بابام گفت لابد گربه اومده. خودم گفتم حتما تقصیر خودمون بوده. ما آدمای بیلیاقتی هستیم. اولین نفر خودم... یادم به جوجه یاکریم بچگیام افتاد و چشماش از جلو چشمم نرفت :(
رفتم لونشو از سر راه برداشتم. حتی جنین جوجشو هم دیدم. دلم نیومد از اون عکس بگیرم.
مشد خانم هم یکم روی سیم برق رو به روی خونه نشست و با غم به خونه خرابیش خیره شد، بعدم رفت...
امیدوارم دلش از ما نشکسته باشه. امیدوارم علت خرابی لونش، هر چیزی باشه جز ما. من واقعا تحمل آه یه یاکریم دیگه رو روی روحم ندارم...
۶) یه فلش بک بزنم به شب یکشنبه
اون شب دوتا از فرشتههای خدا اومده بودن پیویم. یکیشون بابونه خانم بود.
من منطقم رو گم کرده بودم شاید. شایدم منطقم یه جور دیگه داشت میچرخید. بابونه باهوشم، که همزاد منطقی و به مبانی قرآن و حدیث آگاهتر منه، اون شب کلمات دقیقی به کار برد که حیفه یادگار نمونه. شاید علاوه بر من، دست شما رو هم گرفت.
🎙 #تریبون_آزاد
«حرف» و «کلمات» گاهی مهمترین دارایی و ابزار کمکیه که میشه برای دیگری به کار برد.
#قَالَ 🌻
۷) دومیشم هدیه خانم بود
که مثل همیشه کوتاه و نقطهزن، دقیق میزنه به هدف. سر بزنگاههای خاص زندگیت، یجوری آچمزت میکنه که دیگه جز قبول کردن حقگوییاش، حرفی برای گفتن نداری.
توانمندی جذابیه.
بهت غبطه میخورم آبجی.🌷
🎙 #تریبون_آزاد
۸) One day you'll tell the story of how you never gave up!
یه روز داستان اینکه چطور هرگز ناامید نشدی رو تعریف میکنی!
و اینگونه سه شنبه به پایان رسید.
با کاپوچینوی نطلبیده که مدیرمون داد.
و حضور افتخاری ساقه طلایی همکارم.
#کار_دراما
پ.ن: حس میکنم دستم تو عکس اضافست! دفعات بعدی یادم باشه.
تازه ماجرای هفته نصف شد
اما هنوز جذابترین بخشهاش که چهارشنبه و پنجشنبه بود، باقی موند.
باشه طلبتون ان شاء الله آروم آروم تعریف میکنم.
ممنونم که تا اینجا همراه اتفاقات زندگی من بودین. و ممنونم از پیامهایی که تو پشت صحنه داشتین.🌻
آفتابگردونم 🇮🇷
ز سست عهدی ایام دلشکسته مشو نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز #قَالَ شهید سید علی حسینی خامنهای
رسیدیم چهارشنبه
روزی که با این بیت شروع شد:
و از قدیم گفتن
روزی که نکوست، از اولش پیداست!🤓