eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
74 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
399 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
سر هر تصمیمی بهم می‌گفت: «هر جا تو بگی بریم. هر چی تو بگی. تصمیم با تو.» و با هر بار گفتنش هم ذوقی می‌شدم هم می‌ترسیدم. تو بیرون رفتام زیاد پیش اومده انتخاب با من باشه و بقیه از انتخابم ناراضی. اما خب فاطمه همچین آدمی نبود به قول خودش، خیلی آدم ریسک‌پذیریه. یبار باید ازش بپرسم از این زندگی راضیه یا نه؟! البته علاوه بر ریسک‌پذیری، خیلیم انعطاف‌پذیره. و این ویژگی اخلاقی جذابیه به نظرم. منم ترکیب تجربیات قدیمی و جدید برداشتم. ~ با حضور افتخاری کلانا که حس Subway تو سریالای کره‌ای بهم میده امیدوارم زودتر گسترش پیدا کنه.
یه عکس نیمچه هنری قلبی در آسمان! کاشف: فاطمه عکاس: من البته الان که نگاه می‌کنم به نظرم یه پرنده هم هست که داره میاد قلبه رو برداره ببره. شما هم می‌بینیدش؟
۹) تو فروشگاه فرهنگی باغ کتاب، بهش گفتم «بیا یه یادگاری بخریم، از امروز برامون بمونه.» استقبال کرد. قرار شد یه چیز کاربردی باشه و هرکدوممون بخریم به اون یکی هدیه بدیم. ته فروشگاه رو درآوردیم و آخرش، آویز ماشین تصمیممون شد. کلی طرح داشت. از امام رضا (ع) تا امام حسین (ع) و حتی حضرت عباس (ع) خدا از سر تقصیراتمون بگذره، وایساده بودیم جلوی گنجه و دونه دونه پلاستیک آکبند طرح های مختلف رو باز می‌کردیم و می‌دیدیم، بعدم انگار هیچی نشده می‌پوشوندیم و می‌ذاشتیم اون پشتا کسی نفهمه!😰 ماموریت غیر ممکنی بود برای خودش یجا یه نوجوونه صدا کرد «خانم!» ما هم عین برق گرفته‌ها پریدیم.😂 ولی با ما نبود😂😂 ولی خدا خیرشون بده کسی کاریمون نداشت. خاطره بامزه‌ای شد. فاطمه باز می‌کرد، منم استتارش می‌کردم همکاری ۱۰۰ از ۱۰۰ چقدر حال میده شریک جرم پیدا کردن!😋 فقط زیادی درستکار بودیم. بعدش از متصدی فروش حلالیت گرفتیم.
فاطمه زودتر انتخاب کرد هنوز صداش تو گوشمه: «چون هنوز از امام حسین (ع) ناراحتی، من اینو با نیت برات برمی‌دارم که زودی باهاش آشتی کنی.» راستشو بگم، احساس مبهمی داشتم. هنوزم یادش میفتم همینه. من بارها، هر جا رفتم، به هر شهید گمنام و نامداری رسیدم، به هر نامی از امام حسین (ع) و ائمه رسیدم، گفتم: دست منو ول نکنید! من بچم، نادونم، من ظرفیتم کمه، خودم می‌دونم کم میارم. حتی منم دستتونو ول کردم، شما نکنید! شما بزرگتری کنید. منو به نادونی خودم ببخشید. و خب... ایندفعه... واقعا داشتم دستمو ول می‌کردم... بدون شوخی... اما نشونه‌ها دونه دونه پیش اومد اونا واقعا دستمو ول نکردن :) و الآنم که فاطمه و این حرف، و انتخاب تنها آویزی که تربت هم داشت، برای من... من بی‌لیاقت... من انتخاب برام سخت بود. آخرش اما چیزی رو انتخاب کردم که واقعا درباره فاطمه بود. دوست دارم فاطمه رو اینطور به یاد بیارم: دختری که حسین (ع) رو از اعماق قلبش دوست داره. به حق برق چشماش وقتی اولین بار این جمله رو دید: از ما استخوان‌هایی خواهد ماند که حسین را دوست دارند...♥️
۱۱) پنجشنبه عصر رفتم مراسم چهلم شهیدی که اصلا نمی‌شناختم. پسر دوست خواهرم بود. دوست نزدیک خواهرمم نه‌ها. مثلا هم‌کاروانیش تو سفر مشهد و کربلا. یه جاهایی دهنت باز می‌مونه. یه جاهایی خودتو پیدا می‌کنی و با خودت می‌گی «من چرا اینجام؟ من به هیچی اینجا ربطی ندارم!» اما می‌برنت. اگه بخوان، خوب می‌برنت. مثل این مراسم. من اصلا نمی‌شناختمش. اما یجوری از اول مراسمش رسیدیم که هنوز فامیلاشون نیومده بودن! به شوخی به خواهرم گفتم همینو «انقدر زود اومدیم انگار فامیل درجه یک شهیدیم» گرچه واقعا حسرت هم خوردم. من از وقتی خودمو شناختم حسرت هم‌خانواده بودن با شهدا رو داشتم و دارم... بگذریم این آقای پیراسته که برخلاف شهیده قبلی، تو نت هیچی درموردش نیست، از اون آدماییه که دنیای بعد آقا رو تاب آورد، اما فقط تا زمانی که بدرقشو تکمیل کنه. بعدش رفت. خادم الرضا (ع) خدمتشو که تموم کرد، رفت بغل امام و رهبرش.
ماجرا اینطوریه که روز آخر تشییع آقا تو تهران بوده و ایشون و همکارش هم شیفت داشتن (نمی‌دونم تو سپاه بهش چی می‌گن، اما خب باید سر کار می‌بودن دیگه.) جزو عوامل اجرایی، یا اسکورت، یا نمی‌دونم چی بوده (اطلاعات کلا درموردش خیلی مبهمه) کارش که تموم میشه طرفای صبح بوده تو راه برگشت به منزل که تصادف می‌کنن و هر دو شهید می‌شن... البته این بحث تصادفشون هم مبهم بود. یعنی انگار یه اتفاقی افتاده، که نمی‌خوان بگن، می‌گن تصادف کردن...
یه حال عجیب و البته غریبی داشت مجلسش انگار شهید گمنام باشه گمنام بین اهل زمین یجورایی هم شهید خدمت به حساب میومد. یعنی حین انجام کارش بود، و داشت برمی‌گشت خونش. مثل شهید رئیسی و بالگردی که باهاش میومد تهران... عجیب بود هر لحظه حضورم تو اون مراسم برام قدر یه دنیا عجیب بود تو ذهنم غلط می‌خورد: هیچی اتفاقی نیست تو منو الکی اینجا دعوت نکردی منی که حتی نمی‌شناختمت می‌خواستم هم نمی‌تونستم بشناسمت حتی اتفاقی! اما تو منو شناختی و دعوتم کردی همش تو ذهنم سوال بود: من چرا و چطوری اینجام؟ حکمتش چیه؟
هفته عجیب غریب من با حضور پررنگ شهدای قدیمی و جدید درش به پایان رسید. اما سوالات و افکار عمیق من درموردش، تازه شروع شد... هفته دوم مرداد ماه ۱۴۰۵
از دولت راضیم روزی دو ساعت برقامونو قطع می‌کنه ما هم با همکارا دور هم از هر دری سخنی روحمون باز می‌شه فشار کارمونم کم می‌شه در هر شری یه خیری نهفتست! 👩🏻‍💻
هدایت شده از 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱𝓢𝓪𝓭𝓪𝓽 2525🩶🫧🎀
تمام انرژیم سر چند ساعت منطقی بودن ته کشید و هیچکاری نا ندارم کنم.