فاطمه زودتر انتخاب کرد
هنوز صداش تو گوشمه:
«چون هنوز از امام حسین (ع) ناراحتی، من اینو با نیت برات برمیدارم که زودی باهاش آشتی کنی.»
راستشو بگم، احساس مبهمی داشتم.
هنوزم یادش میفتم همینه.
من بارها، هر جا رفتم، به هر شهید گمنام و نامداری رسیدم، به هر نامی از امام حسین (ع) و ائمه رسیدم، گفتم: دست منو ول نکنید! من بچم، نادونم، من ظرفیتم کمه، خودم میدونم کم میارم. حتی منم دستتونو ول کردم، شما نکنید! شما بزرگتری کنید. منو به نادونی خودم ببخشید.
و خب... ایندفعه... واقعا داشتم دستمو ول میکردم... بدون شوخی...
اما نشونهها دونه دونه پیش اومد
اونا واقعا دستمو ول نکردن :)
و الآنم که فاطمه و این حرف، و انتخاب تنها آویزی که تربت هم داشت، برای من... من بیلیاقت...
من انتخاب برام سخت بود. آخرش اما چیزی رو انتخاب کردم که واقعا درباره فاطمه بود. دوست دارم فاطمه رو اینطور به یاد بیارم:
دختری که حسین (ع) رو از اعماق قلبش دوست داره. به حق برق چشماش وقتی اولین بار این جمله رو دید:
از ما استخوانهایی خواهد ماند
که حسین را دوست دارند...♥️
۱۱) پنجشنبه عصر
رفتم مراسم چهلم شهیدی که اصلا نمیشناختم. پسر دوست خواهرم بود. دوست نزدیک خواهرمم نهها. مثلا همکاروانیش تو سفر مشهد و کربلا.
یه جاهایی دهنت باز میمونه. یه جاهایی خودتو پیدا میکنی و با خودت میگی «من چرا اینجام؟ من به هیچی اینجا ربطی ندارم!» اما میبرنت. اگه بخوان، خوب میبرنت.
مثل این مراسم. من اصلا نمیشناختمش. اما یجوری از اول مراسمش رسیدیم که هنوز فامیلاشون نیومده بودن! به شوخی به خواهرم گفتم همینو «انقدر زود اومدیم انگار فامیل درجه یک شهیدیم» گرچه واقعا حسرت هم خوردم. من از وقتی خودمو شناختم حسرت همخانواده بودن با شهدا رو داشتم و دارم...
بگذریم
این آقای پیراسته
که برخلاف شهیده قبلی، تو نت هیچی درموردش نیست، از اون آدماییه که دنیای بعد آقا رو تاب آورد، اما فقط تا زمانی که بدرقشو تکمیل کنه. بعدش رفت. خادم الرضا (ع) خدمتشو که تموم کرد، رفت بغل امام و رهبرش.
ماجرا اینطوریه که
روز آخر تشییع آقا تو تهران بوده
و ایشون و همکارش هم شیفت داشتن
(نمیدونم تو سپاه بهش چی میگن، اما خب باید سر کار میبودن دیگه.) جزو عوامل اجرایی، یا اسکورت، یا نمیدونم چی بوده (اطلاعات کلا درموردش خیلی مبهمه)
کارش که تموم میشه
طرفای صبح بوده تو راه برگشت به منزل
که تصادف میکنن
و هر دو شهید میشن...
البته این بحث تصادفشون هم مبهم بود.
یعنی انگار یه اتفاقی افتاده، که نمیخوان بگن، میگن تصادف کردن...
یه حال عجیب و البته غریبی داشت مجلسش
انگار شهید گمنام باشه
گمنام بین اهل زمین
یجورایی هم شهید خدمت به حساب میومد. یعنی حین انجام کارش بود، و داشت برمیگشت خونش. مثل شهید رئیسی و بالگردی که باهاش میومد تهران...
عجیب بود
هر لحظه حضورم تو اون مراسم
برام قدر یه دنیا عجیب بود
تو ذهنم غلط میخورد:
هیچی اتفاقی نیست
تو منو الکی اینجا دعوت نکردی
منی که حتی نمیشناختمت
میخواستم هم نمیتونستم بشناسمت
حتی اتفاقی!
اما تو منو شناختی و دعوتم کردی
همش تو ذهنم سوال بود:
من چرا و چطوری اینجام؟
حکمتش چیه؟
هفته عجیب غریب من
با حضور پررنگ شهدای قدیمی و جدید درش
به پایان رسید.
اما سوالات و افکار عمیق من درموردش، تازه شروع شد...
#یاد_باد هفته دوم مرداد ماه ۱۴۰۵
از دولت راضیم
روزی دو ساعت برقامونو قطع میکنه
ما هم با همکارا دور هم از هر دری سخنی
روحمون باز میشه
فشار کارمونم کم میشه
در هر شری یه خیری نهفتست!
👩🏻💻 #کار_دراما
آفتابگردونم 🇮🇷
۴) هنوز تو دوشنبهایم. سر کوچه از اسنپ پیاده شدم. چون اسنپ تخفیف داده بود بعد مدتها و منم خوشحال، ا
امروز دقت کردم دیدم ۱۹ سالشه...
شهدا بهم احساس ناکافی بودن میدن
خیلی زیاد...
هدایت شده از 🇮🇷🧡𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱𝓢𝓪𝓭𝓪𝓽 🧡🇮🇷
تمام انرژیم سر چند ساعت منطقی بودن ته کشید و هیچکاری نا ندارم کنم.
آفتابگردونم 🇮🇷
تمام انرژیم سر چند ساعت منطقی بودن ته کشید و هیچکاری نا ندارم کنم.
من، وقتی زیادی احساسات به خرج میدم:
دیروز مدیرم بیمقدمه ازم خواست یه کاری رو ساعت ۱۱ انجام بدم. کار من نبود، از اون کاره خوشم نمیومد، و کارای خودم از صبح کلی مونده بود.
اما خب گفتم چشم.
سه دقیقه مونده به ۱۱، برق منطقه قطع شد. اطلاع هم داده بودنا از قبل، مدیر ما متوجه نشده بود. طبیعتاً اون کار منتفی شد!
بعد مدیرمون اومده میگه: خوب قسر در رفتیا! خیلی خوش شانسی!
بعد رو به یه همکار خانم دیگمون که اونم داشت تاییدش میکرد، گفت: شما اگه شانس داشتی اسمت میشد شمسی، من اگه شانس داشتم اسمم میشد شمس الله! ایشون (اشاره به من) شانس داره، اسمش شده خورشید🔆😂
تعریفش از شانس، ربط شمس و خورشید به هم، تلاقی اتفاقات با هم و کلا نتیجهگیری نهاییش برام بامزه بود.
تا حالا از این زاویه به خودم نگاه نکرده بودم.
👩🏻💻 #کار_دراما