ماجرا اینطوریه که
روز آخر تشییع آقا تو تهران بوده
و ایشون و همکارش هم شیفت داشتن
(نمیدونم تو سپاه بهش چی میگن، اما خب باید سر کار میبودن دیگه.) جزو عوامل اجرایی، یا اسکورت، یا نمیدونم چی بوده (اطلاعات کلا درموردش خیلی مبهمه)
کارش که تموم میشه
طرفای صبح بوده تو راه برگشت به منزل
که تصادف میکنن
و هر دو شهید میشن...
البته این بحث تصادفشون هم مبهم بود.
یعنی انگار یه اتفاقی افتاده، که نمیخوان بگن، میگن تصادف کردن...
یه حال عجیب و البته غریبی داشت مجلسش
انگار شهید گمنام باشه
گمنام بین اهل زمین
یجورایی هم شهید خدمت به حساب میومد. یعنی حین انجام کارش بود، و داشت برمیگشت خونش. مثل شهید رئیسی و بالگردی که باهاش میومد تهران...
عجیب بود
هر لحظه حضورم تو اون مراسم
برام قدر یه دنیا عجیب بود
تو ذهنم غلط میخورد:
هیچی اتفاقی نیست
تو منو الکی اینجا دعوت نکردی
منی که حتی نمیشناختمت
میخواستم هم نمیتونستم بشناسمت
حتی اتفاقی!
اما تو منو شناختی و دعوتم کردی
همش تو ذهنم سوال بود:
من چرا و چطوری اینجام؟
حکمتش چیه؟
هفته عجیب غریب من
با حضور پررنگ شهدای قدیمی و جدید درش
به پایان رسید.
اما سوالات و افکار عمیق من درموردش، تازه شروع شد...
#یاد_باد هفته دوم مرداد ماه ۱۴۰۵
از دولت راضیم
روزی دو ساعت برقامونو قطع میکنه
ما هم با همکارا دور هم از هر دری سخنی
روحمون باز میشه
فشار کارمونم کم میشه
در هر شری یه خیری نهفتست!
👩🏻💻 #کار_دراما
آفتابگردونم 🇮🇷
۴) هنوز تو دوشنبهایم. سر کوچه از اسنپ پیاده شدم. چون اسنپ تخفیف داده بود بعد مدتها و منم خوشحال، ا
امروز دقت کردم دیدم ۱۹ سالشه...
شهدا بهم احساس ناکافی بودن میدن
خیلی زیاد...
هدایت شده از 🇮🇷🧡𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱𝓢𝓪𝓭𝓪𝓽 🧡🇮🇷
تمام انرژیم سر چند ساعت منطقی بودن ته کشید و هیچکاری نا ندارم کنم.
آفتابگردونم 🇮🇷
تمام انرژیم سر چند ساعت منطقی بودن ته کشید و هیچکاری نا ندارم کنم.
من، وقتی زیادی احساسات به خرج میدم:
دیروز مدیرم بیمقدمه ازم خواست یه کاری رو ساعت ۱۱ انجام بدم. کار من نبود، از اون کاره خوشم نمیومد، و کارای خودم از صبح کلی مونده بود.
اما خب گفتم چشم.
سه دقیقه مونده به ۱۱، برق منطقه قطع شد. اطلاع هم داده بودنا از قبل، مدیر ما متوجه نشده بود. طبیعتاً اون کار منتفی شد!
بعد مدیرمون اومده میگه: خوب قسر در رفتیا! خیلی خوش شانسی!
بعد رو به یه همکار خانم دیگمون که اونم داشت تاییدش میکرد، گفت: شما اگه شانس داشتی اسمت میشد شمسی، من اگه شانس داشتم اسمم میشد شمس الله! ایشون (اشاره به من) شانس داره، اسمش شده خورشید🔆😂
تعریفش از شانس، ربط شمس و خورشید به هم، تلاقی اتفاقات با هم و کلا نتیجهگیری نهاییش برام بامزه بود.
تا حالا از این زاویه به خودم نگاه نکرده بودم.
👩🏻💻 #کار_دراما
نتیجه اخلاقی:
به امام رضا (ع) نزدیک شید، شانس زندگیتون میره بالا. مگه بهش نمیگیم (حضرت خورشید)؟ یا (خورشید هشتم)؟ یا (حضرت شمس الشموس)؟ یعنی ای خورشید همه خورشیدها!
به نظرم بالاترین شانس دست خودشه.
خود خودش...