پناهگاه جولیت𖧧
_
روزی روزگاری یک ربات نو و زیبا وجود داشت که کارهای زیادی ازش بر می آمد.
می توانست به تنهایی وسط آتش برود و به کسی که توی آتش گیر افتاده کمک کند.
میتوانست خودش به تنهایی آتش را خاموش کند.
میتوانست راه هایی برای نجات کسانی که توی دردسر افتاده بودند پیدا کند.
زورش هم آنقدر زیاد بود که می توانست دستش را زیر سقف خانه بگیرد و از ریزش آن جلوگیری کند.
روزی جایی آتش گرفت و قرار شد ربات آتشنشان برای اولین بار دست به کار بشود و آتش را خاموش کند.اما وقتی نگاه ربات به آتش افتاد،اتفاق عجیبی افتاد.
ربات به جای اینکه آتش را خاموش کند،همانطور ایستاد و آن را نگاه کرد.
همانطور به آتش نگاه کرد و از جایش تکان نخورد.
آتش شعله می کشید و قرمز و آبی و سبز می شد.
هی جرقه میزد و جلوی چشم ربات بزرگ و بزرگتر میشد.
ربات آتش نشان گرمی آتش را حس کرد،اما با خودش گفت:آتش خیلی زیباست،چرا باید خاموشش کنم!؟
آتش هی بزرگتر میشد و شعله می کشید و همه جا را می سوزاند.حالا دیگر جلوی پای ربات رسیده بود.اما ربات به موقع خودش را کنار کشید.
از آن روز ربات آتش نشان یک ربات نو و زیبا اما به درد نخور است،چون سیم هایش قاتی پاتی شده و همیشه خدا هم در حال جرقه زدن است.
یعنی بیشتر وقت ها که به آتش فکر می کند جرقه میزند و به یاد آتش زیبا می افتد که رقص قشنگی هم داشت.
اما هنوز نمی داند...
چرا باید چیزی را که خیلی زیباست و رنگ های قشنگی هم دارد،خاموش کند!