eitaa logo
غروبِ خیال.
107 دنبال‌کننده
47 عکس
6 ویدیو
0 فایل
گاهی آخرین نور، آغازِ دیدن است. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5552v7&btn=꩜
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید تو زندگی قبلیم 🐜 بودم انگار از آن اسم‌هایی‌ست که قرار نیست منطقی و قابل توضیح باشد؛ عجیب است، کمی بی‌ربط و درست به همین دلیل، به‌یادماندنی. این‌جا شبیه گوشه‌ای‌ست که فکرها،خاطره‌ها و حس‌های پراکنده بدون نظمِ خاصی کنار هم جمع شده‌اند جایی برای چیزهایی که شاید جای دیگری نمی‌شد نگهشان داشت. کمی شلوغ، کمی گرم و پر از آن آشفتگیِ شیرینی که وقتی بیشتر نگاهش می‌کنی، می‌فهمی اتفاقاً بخشی از زیباییِ همین دنیاست. انگار اینجا قرار نیست همه‌چیز معنی مشخصی داشته باشد؛ بعضی چیزها فقط هستند، و شاید همین برای ماندنشان کافی‌ست. شاید تو زندگی قبلیم‌ 🐜 بودم شبیه دنیایی‌ست که هر تکه‌اش از جایی آمده، اما کنار هم، چیزی ساخته‌اند که فقط می‌تواند خودِ اینجا باشد.
خیال‌باف انگار نامِ کسی‌ست که دنیا را همان‌طور که هست، رها نمی‌کند؛ کمی رؤیا به آن اضافه می‌کند، کمی از واقعیتش کم می‌کند و بعد، از میان این دو، دنیای خودش را می‌بافد. اینجا شبیه دفترچه‌ای‌ست که خاطره‌ها در آن، درست همان‌طور که اتفاق افتاده‌اند، باقی نمانده‌اند؛انگار هرکدام از میان خیال گذشته‌اند و رنگ دیگری گرفته‌اند. جایی میان چیزهایی که واقعاً رخ داده‌اند و چیزهایی که فقط در ذهن،زیباتر و دورتر شده‌اند. خیال‌باف شاید همین باشد؛کسی که هنوز میان واقعیت، جایی برای رؤیا نگه داشته و از نخِ ناپیدای خاطره‌ها و خیال‌ها، دنیایی ساخته که مرز میان واقعی بودن و رؤیا را کمی محو کرده است.
پروانه چلوسیده انگار از آن اسم‌هایی‌ست که هم لطافت دارد و هم چیزی شکسته و فراموش‌شده را با خودش می‌کشد. جایی میان پروانه‌هایی که زمانی با بال‌هایشان رنگی به آسمان می‌دادند و روزهایی که گرما، کمی از آن رنگ‌ها را با خودش برده است.این‌جا پر از حس‌هایی‌ست که انگار نمی‌خواهند مستقیم گفته شوند چیزهایی که باید از میان عکس‌ها،کلمات و سکوت‌ها پیدایشان کرد. انگار هر چیزی، بیشتر از آنچه نشان می‌دهد، در خودش پنهان کرده است. پروانه چلوسیده شبیه دنیایی‌ست که هنوز زیبایی‌اش را از دست نداده؛حتی اگر بعضی رنگ‌هایش کم‌رنگ شده باشند.و شاید همین تضادِ میان لطافت و فرسودگی‌ست که این‌جا را این‌قدر خاص می‌کند؛ جایی که هنوز، میان تمام چیزهایی که گذشته‌اند، ردی از پرواز باقی مانده است.
Lunor انگار نامِ جایی‌ست که از دلِ شب بیرون آمده؛جایی میان نورِ کم‌رنگِ ماه و سکوتی که همه‌چیز را آرام‌تر از همیشه نشان می‌دهد. اسمش حسی از چیزی دور و دست‌نیافتنی دارد؛ مثل نوری که از فاصله‌ای دور، بی‌صدا روی تاریکی می‌افتد. اینجا انگار همه‌چیز کمی رازآلودتر است؛ انگار بعضی چیزها قرار نیست کاملاً گفته شوند و بعضی حس‌ها فقط باید از میان سکوتشان فهمیده شوند. شبیه گوشه‌ای از شب است که نه کاملاً تاریک، نه روشن،فقط آمیخته با نوری آرام و حسی که هرچه بیشتر در آن می‌مانی،بیشتر دلت می‌خواهد رازهایش را کشف کنی.
سآدات انگار جایی‌ست که بوی چای، بیشتر از هر چیز دیگری در آن مانده؛ میان نامه‌هایی که شاید هیچ‌وقت فرستاده نشدند، خاطره‌هایی که هنوز از ذهن نرفته‌اند و فکرهایی که آرام‌آرام در سکوت سرد می‌شوند.‌اینجا از آن جاهایی‌ست که بعضی حس‌ها را بلند نمی‌گویند؛ می‌گذارند لابه‌لای یک فنجان چای، یک جمله‌ی قدیمی یا خیره شدن به پنجره پنهان بمانند. انگار هر چیزی، قصه‌ای دارد و هر قصه، چیزی از گذشته را هنوز با خودش حمل می‌کند. سآدات شبیه همان لحظه‌ای‌ست که آدم بعد از مدت‌ها به چیزی قدیمی برمی‌گردد؛ می‌نشیند، فنجانی از چای را در دست می‌گیرد و می‌فهمد بعضی جاها، حتی اگر زمان از آن‌ها گذشته باشد، هنوز هم می‌توانند بوی خانه بدهند.
Melorin انگار نامِ چیزی‌ست که از دلِ آب آمده شفاف، لطیف و آرام، اما با درخششی که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. اسمش آدم را یادِ مرواریدی می‌اندازد که برای پیدا شدن، نیازی به شلوغی و درخشش‌های بزرگ ندارد؛ همین که جایی میان سکوت باشد، نور خودش را پیدا می‌کند. شاید Melorin هم همین باشد؛دنیایی که زیبایی‌اش را آرام و بی‌صدا نشان می‌دهد، مثل مرواریدی که در میان همه‌چیز، راه خودش را برای درخشیدن پیدا کرده است.