سآدات
انگار جاییست که بوی چای، بیشتر از هر چیز دیگری در آن مانده؛ میان نامههایی که شاید هیچوقت فرستاده نشدند، خاطرههایی که هنوز از ذهن نرفتهاند و فکرهایی که آرامآرام در سکوت سرد میشوند.اینجا از آن جاهاییست که بعضی حسها را بلند نمیگویند؛ میگذارند لابهلای یک فنجان چای، یک جملهی قدیمی یا خیره شدن به پنجره پنهان بمانند. انگار هر چیزی، قصهای دارد و هر قصه، چیزی از گذشته را هنوز با خودش حمل میکند.
سآدات شبیه همان لحظهایست که آدم بعد از مدتها به چیزی قدیمی برمیگردد؛ مینشیند، فنجانی از چای را در دست میگیرد و میفهمد بعضی جاها، حتی اگر زمان از آنها گذشته باشد، هنوز هم میتوانند بوی خانه بدهند.
Melorin
انگار نامِ چیزیست که از دلِ آب آمده شفاف، لطیف و آرام، اما با درخششی که نمیشود نادیدهاش گرفت. اسمش آدم را یادِ مرواریدی میاندازد که برای پیدا شدن، نیازی به شلوغی و درخششهای بزرگ ندارد؛ همین که جایی میان سکوت باشد، نور خودش را پیدا میکند.
شاید Melorin هم همین باشد؛دنیایی که زیباییاش را آرام و بیصدا نشان میدهد، مثل مرواریدی که در میان همهچیز، راه خودش را برای درخشیدن پیدا کرده است.
شب
انگار نامِ شبیست که تابستان، هنوز کاملاً تمام نشده؛شبی گرم و آرام که چیزی میان آخرین روزهای آگوست در آن جا مانده است. حسی شبیه خیابانهایی که شبها ساکتتر میشوند، پنجرههای بازی که نسیم از کنارشان میگذرد و فکرهایی که فقط در تاریکیِ شب، فرصت شنیده شدن پیدا میکنند.
این اسم، انگار قصهی یک شبِ معمولی نیست؛ شبیست که شاید اتفاق بزرگی در آن نیفتاده، اما یک حس، یک خاطره یا حتی یک لحظه، باعث شده فراموشکردنش سخت باشد.
شب، شبیست میان گرمایی که رو به پایان است و خاطرهای که هنوز در تاریکیِ شب، زنده مانده است.
فنجون
انگار از آن اسمهاییست که آدم را یادِ لحظههای کوچک میاندازد؛ لحظههایی ساده که شاید اتفاق مهمی در آنها نمیافتد، اما به شکلی عجیب، در خاطر میمانند.
شبیه یک فنجانِ گرم میان عصرهای طولانی، یا جایی که آدم میتواند چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و فقط با فکرهای خودش بماند. این اسم، حسِ صمیمیتی آرام دارد؛
چیزی ساده، اما پر از جزئیاتی که هر بار میشود از زاویهای تازه دیدشان.
شاید فنجون هم همین باشد؛ یک گوشهی کوچک برای جمع شدنِ فکرها، خاطرهها و حسهایی که گاهی فقط کافیست آرام کنارشان بنشینی تا معنای خودشان را پیدا کنند.
تولدی دیگر
انگار نامِ جاییست که آدم بعد از گم شدنهای بسیار، دوباره خودش را پیدا میکند؛ نه همان آدمِ قبل، بلکه چیزی تازه که از میان تمام خستگیها و خاطرهها بیرون آمده است.
اینجا، میان واژههایی که گاهی تلخ و گاهی عجیباند، حسی از جنگیدن با زندگی جریان دارد؛از غرق شدن و دوباره سر برآوردن، از خسته شدن و با اینحال، هنوز جایی برای گل و موسیقی و زیبایی نگه داشتن.
تولدی دیگرانگار قصهی پایان نیست؛قصهی همان لحظهایست که آدم،با تمام چیزهایی که از سر گذرانده،دوباره چشم باز میکند و آرام،به زندگی برمیگردد.
عبدالعرشیا
انگار از آن اسمهاییست که قرار نیست در نگاه اول، خودش را کامل توضیح دهد؛کمی عجیب است، کمی دور از دسترس و درست همین، باعث میشود بیشتر در ذهن بماند.
اسمش حسی از چیزی ناشناخته و خاص دارد؛ انگار دنیایی پشت آن پنهان شده که برای شناختنش، باید کمی بیشتر در آن ماند. نه از آن چیزهایی که با یک نگاه تمام میشوند، بلکه از آن حسهایی که هرچه بیشتر به آنها نزدیک میشوی،جزئیات تازهتری از خودشان نشان میدهند. و شاید زیباییاش هم همین باشد؛ اینکه لازم نیست همهچیز واضح و قابلفهم باشد. بعضی دنیاها، درست به خاطر رازهایی که پنهان میکنند، خاصتر به نظر میرسند.