eitaa logo
غروبِ خیال.
106 دنبال‌کننده
47 عکس
6 ویدیو
0 فایل
گاهی آخرین نور، آغازِ دیدن است. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5552v7&btn=꩜
مشاهده در ایتا
دانلود
فنجون انگار از آن اسم‌هایی‌ست که آدم را یادِ لحظه‌های کوچک می‌اندازد؛ لحظه‌هایی ساده که شاید اتفاق مهمی در آن‌ها نمی‌افتد، اما به شکلی عجیب، در خاطر می‌مانند. شبیه یک فنجانِ گرم میان عصرهای طولانی، یا جایی که آدم می‌تواند چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و فقط با فکرهای خودش بماند. این اسم، حسِ صمیمیتی آرام دارد؛ چیزی ساده، اما پر از جزئیاتی که هر بار می‌شود از زاویه‌ای تازه دیدشان. شاید فنجون هم همین باشد؛ یک گوشه‌ی کوچک برای جمع شدنِ فکرها، خاطره‌ها و حس‌هایی که گاهی فقط کافی‌ست آرام کنارشان بنشینی تا معنای خودشان را پیدا کنند.
تولدی دیگر انگار نامِ جایی‌ست که آدم بعد از گم شدن‌های بسیار، دوباره خودش را پیدا می‌کند؛ نه همان آدمِ قبل، بلکه چیزی تازه که از میان تمام خستگی‌ها و خاطره‌ها بیرون آمده است. اینجا، میان واژه‌هایی که گاهی تلخ و گاهی عجیب‌اند، حسی از جنگیدن با زندگی جریان دارد؛‌از غرق شدن و دوباره سر برآوردن، از خسته شدن و با این‌حال، هنوز جایی برای گل و موسیقی و زیبایی نگه داشتن. تولدی دیگرانگار قصه‌ی پایان نیست؛قصه‌ی همان لحظه‌ای‌ست که آدم،با تمام چیزهایی که از سر گذرانده،دوباره چشم باز می‌کند و آرام،به زندگی برمی‌گردد.
عبدالعرشیا انگار از آن اسم‌هایی‌ست که قرار نیست در نگاه اول، خودش را کامل توضیح دهد؛کمی عجیب است، کمی دور از دسترس و درست همین، باعث می‌شود بیشتر در ذهن بماند. اسمش حسی از چیزی ناشناخته و خاص دارد؛ انگار دنیایی پشت آن پنهان شده که برای شناختنش، باید کمی بیشتر در آن ماند. نه از آن چیزهایی که با یک نگاه تمام می‌شوند، بلکه از آن حس‌هایی که هرچه بیشتر به آن‌ها نزدیک می‌شوی،جزئیات تازه‌تری از خودشان نشان می‌دهند. و شاید زیبایی‌اش هم همین باشد؛ اینکه لازم نیست همه‌چیز واضح و قابل‌فهم باشد. بعضی دنیاها، درست به خاطر رازهایی که پنهان می‌کنند، خاص‌تر به نظر می‌رسند.
Salty Dailys انگار از آن جاهایی‌ست که روزمرگی را همان‌طور که هست نگه می‌دارد؛ نه بیش از حد شیرینش می‌کند و نه سعی دارد همه‌چیز را زیباتر از واقعیت نشان دهد. روزها همیشه ترکیبی از چیزهای مختلف‌اند؛دکمی خنده، کمی خستگی، چند خاطره‌ی کوچک و لحظه‌هایی که شاید در همان زمان معمولی به نظر برسند، اما بعدتر می‌فهمیم بخشی از زندگی‌مان بوده‌اند. و شاید Salted Dailysهمین باشد؛ روایتِ روزهایی که طعمشان همیشه شیرین نیست، اما به اندازه‌ی کافی واقعی‌اند که آدم دلش بخواهد آن‌ها را نگه دارد. جایی برای روزمره‌هایی که کمی متفاوت‌اند، کمی نمکی، و درست به همین دلیل، فراموش‌نشدنی.
نور انگار از آن نورهایی‌ست که قرار نیست تاریکی را یک‌باره از بین ببرد؛ فقط آرام می‌آید و گوشه‌ای را روشن می‌کند. نوری که شاید کوچک باشد، اما برای دیده شدنش لازم نیست تمام آسمان را در اختیار بگیرد. گاهی فقط کافی‌ست جایی میان تاریکی بماند تا آدم بداند هنوز هم می‌شود راه را پیدا کرد. نور حسِ چیزی لطیف و آرام را دارد؛ شبیه نورِ کم‌رنگی که از پشت پنجره می‌تابد، یا روشناییِ کوچکی که در سکوت، همه‌چیز را کمی زیباتر از قبل نشان می‌دهد. و شاید بعضی نورها، دقیقاً به همین دلیل در خاطر می‌مانند؛ چون نمی‌خواهند چشم را خیره کنند، فقط می‌خواهند جایی در دلِ تاریکی، آرام و بی‌صدا بمانند.
جنون ادواری انگار جایی‌ست که آدم میان دوست داشتن و از دست دادن، بارها خودش را گم می‌کند و دوباره پیدایش می‌کند. اینجا عشق همیشه آرام و بی‌درد نیست؛ گاهی شبیه زخمی‌ست که با تمام دردش، نمی‌خواهی از وجودت پاکش کنی. گاهی یک نفر، هم‌زمان می‌تواند دلیلِ نجاتت باشد و همان کسی که نبودنش، همه‌چیز را دوباره به آشوب می‌کشد. و شاید جنون همین باشد؛ اینکه بعضی حس‌ها تمام نمی‌شوند، فقط گاهی آرام می‌گیرند و بعد، درست وقتی فکر می‌کنی از آن‌ها عبور کرده‌ای، دوباره از جایی درونت سر برمی‌آورند. جنون ادواری انگار روایتِ همین بازگشت‌هاست؛ حس‌هایی که هرگز واقعاً نمی‌روند و خاطره‌هایی که با هر بار برگشتن، کمی بیشتر از قبل شبیه بخشی از خودت می‌شوند.