بعضی روزها تمام میشوند اما چیزی از آنها در آدمها جا میماند. یک بغض، یک خاطره،چند اسم که دیگر شنیدنشان مثل قبل نیست، و سکوتی که هیچوقت شبیه سکوت معمولی نشد.
شاید سختترین قسمت بزرگ شدن، این باشد که یک روز بفهمی بعضی چیزهایی که تمام این مدت برای رسیدن بهشان جنگیدهای، دیگر وقتی به دستشان میآوری آن آدم سابق را در تو پیدا نمیکنند. آدم عوض میشود، آرزوهایش هم، و گاهی فقط میماند با خاطراتی که هنوز دوستشان دارد، اما دیگر نمیداند چطور باید به آنها برگردد.
جمعه که میرسد، انگار شهر کمی ساکتتر میشود؛ کوچهها زودتر تاریک میشوند و عصر، بیشتر از همیشه طول میکشد. آدم میماند و یک عالمه فکر که تمام هفته فرصت شنیدنشان را نداشته، و عجیبتر اینکه نمیدانی دلت برای چه چیزی گرفته فقط میدانی امروز، حال دل با روزهای دیگر فرق دارد.