جمعه که میرسد، انگار شهر کمی ساکتتر میشود؛ کوچهها زودتر تاریک میشوند و عصر، بیشتر از همیشه طول میکشد. آدم میماند و یک عالمه فکر که تمام هفته فرصت شنیدنشان را نداشته، و عجیبتر اینکه نمیدانی دلت برای چه چیزی گرفته فقط میدانی امروز، حال دل با روزهای دیگر فرق دارد.
هدایت شده از قلمویِفلجشده.
پاییز دوباره اون روزهای متراکم و شلوغ میرسن،زندگی جریان پیدا میکنه و همه برای اهداف و زندگیشون میجنگن و چقدر که اینو دوست دارم.