گاهی خانه، یک جای مشخص نیست،یک حس است. بوی یک خاطره، آرامشِ یک حضور، یا کسی که کنار او دنیا کمی امنتر میشود.
بعضی آدمها تمام چیزی که از زندگی میخواهند، فقط یک گوشهی کوچک برای آرام گرفتن است؛
جایی که دلشان بداند به آن تعلق دارد.
و چه خوشبختیِ بزرگیست؛ پیدا کردنِ کسی که وقتی دنیا شلوغ میشود، هنوز میتوانی در حضورش آرام بگیری.
گاهی آدم دنبال چیزی بیرون از خودش نمیگردد؛فقط میخواهد کمی بیشتر خودش را بفهمد.
میانِ شلوغیِ دنیا، لحظههایی هست که دل فقط سکوت میخواهد؛ جایی برای فکر کردن، آرام شدن و برگشتن به خویش.
شاید بعضی مسیرها را نه با قدمها،که با دل باید طی کرد.
آدمی گاهی تمام جهان را میگردد،
تا آخر سر، خودش را در گوشهای از قلبش پیدا کند.
بعضی خاطرهها هیچوقت قدیمی نمیشوند؛ فقط آرامتر در گوشهای از دل مینشینند.
گاهی یک حس، یک تصویر یا یک لحظه کافیست تا آدم را به روزهایی ببرد که همهچیز سادهتر و زیباتر بود.
شاید بعضی آدمها هم مثل همین خاطرهها هستند؛ دور، اما همیشه نزدیک.
بعضی زیباییها برای ماندن ساخته شدهاند؛
نه در قابِ چشمها،در گوشهی آرامِ قلب.
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که دیگر دنبال معجزه نیست؛ فقط دلش میخواهد یک نفر، یک دلیل، یا حتی یک روزِ بهتر از راه برسد.
عجیب است،حتی وقتی امید کمرنگ میشود، قلب هنوز بیصدا منتظرِ چیزی برای ادامه دادن میماند.
امید، همیشه شبیه نور نیست؛ گاهی فقط دلیلیست که باعث میشود یک روزِ دیگر هم دوام بیاوری.
بعضی آدمها نمیروند؛ فقط شکلِ بودنشان عوض میشود. در یک آهنگ، یک خیابان، بوی باران یا ساعتهای آخرِ شب، دوباره پیدایشان میکنی.
شاید فراموش کردن، هیچوقت مقصد نباشد؛ فقط یاد میگیری با جای خالیِ بعضی آدمها زندگی کنی.
گاهی دلتنگی، نه برای برگشتنِ کسیست؛فقط برای روزهاییست که با او، شبیه خودت بودی.
بعضی احساسها آرامآرام وارد زندگی آدم میشوند؛ آنقدر بیصدا که وقتی متوجهشان میشوی، دیگر همهچیز را تغییر دادهاند.
شاید بعضی آدمها قرار نیست برای همیشه بمانند، اما تا همیشه، بخشی از نگاه و فکر و قلبت را با خودشان میبرند.
گاهی دلتنگِ یک آدم نیستی؛ دلتنگِ نسخهای از خودت میشوی که فقط کنار او وجود داشت.