#خاطرات_شهدا✒️
🌤ساعت حدود ١٠ صبح جمعه به شهر سنندج رسیدیم.
قرار بود آقای رجایی، همان روز در نمازجمعه برای مردم سخنرانی كند.
وارد شهر كه شدیم، دم یك فشاری آب توقف كردیم تا آبی به صورتمان بزنیم و نفسی بگیریم.
👤یكی از اهالی، لیوانی آب كرد و داد دست آقای رجایی.
بعد با لهجه كردی رو به آقا گفت: «شما چقدر شبیه آقای رجایی هستید؟»
😅آقای رجایی خندید و گفت: «من فامیل دور آقای رجایی هستم.»
مرد گفت: «كیه آقای رجایی هستی؟»
گفتم: «پسر عموی باباشه!»
آقای رجایی گفت: «نه آقاجون، من خود رجایی. خادم شما هستم.»
‼️طرف یكهو جا خورد! این پا و آن پا كرد. انگار باورش نشده بود، نیم خنده ای كرد و گفت: «خوب، آقا! سلامت باشید...»
و رفت پی كارش...
#شهید_محمدعلی_رجایی🌸
「✌️🏻🇮🇷•••」
.⭑
مقـاممُعظمرۿبرۍ:
رژٻمصہٻۅنٻسٺۍ
²⁵ســٰالآٻنــــدھرا
نخۅاهددیـــــــــد[🖐🏼🇵🇸]
•درقدسنمـازجماعٺخۅاۿٻمخواند😎✌️🏻
••رۿـــبرجـانمۅنمٻفـــرماٻنـــد♥️
.⭑
🇮🇷✌️🏻¦➺ #رهبری
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
🇮🇷✌️🏻¦➺ #سید_خراسانی
「✌️🏻♥️•••」
.⭑
|حِـــزباللّـہ|
اۿلۅلاٻٺــ💚اسٺ•
ۅاۿلۅلاٻـٺبۅدڹـ✌🏼
همدُشـــۅاراسٺ؛
ݒاٻمــــردۍمٻخۅاۿد
ۅ، ۅفادارۍ(:❌
••آسِدمرٺۻےآۅٻنۍ•✌️🏼🍃
.⭑
✌️🏻♥️¦➺ #رهبری
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
✌️🏻♥️¦➺ #سید_خراسانی
「🍭☂•••」
.⭑
وَالصُّبحِإذَاتَنَفَّس . .
.⭑
☂🍭¦➺ #رهبری
☂🍭¦➺ #سید_خراسانی
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
☂🍭¦➺ #سیدعلی
(نــظـــرات، پــیـــشـــنــهـــاد هـــای) خود را ناشناس بگو😍👇🏻
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
https://harfeto.timefriend.net/16251215550273
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
💜🖇♥️🖇💜🖇💜
💜🖇💜🖇💜
♥️🖇💜
💜
#دام_شیطان😈
#قسمت_پانزدهم 🎬
آخری بهم پیامک داد با این مضمون:خانم شیطونک,زور الکی نزن چون یک جن درون وجود تو حلول کرده , الآن درقالب تن تو ,روح یک جن وجود دارد!
انجمن روی تو برنامه ریزیها کرده, لطفاً خودت را خسته نکن,اول وآخرش مال مایی😏 , اینم آدرس جشن:تهران .......
بیژن , طبق شناختی که از من داشت محال بود به فکرش خطور کند که من بخوام از کارهاشون با کسی صحبت کنم.
اما با ذکرهایی که آقای موسوی بهم آموزش میداد خیلی وقتا ,اختیارم دست خودم بود اماگاهی اوقات هم اذیت کردن اجنه را احساس میکردم.
تمام متن پیامک بیژن را برای شمارهی همراه آقای محمدی (پلیسی که در جریان کار برد) فرستادم.
خودم رفتم مشغول ذکر شدم,آقای موسوی بهم گفته بود هرچه وسیله که علامت یک چشم روش هست را دارم,ببرم بزارم امامزاده یا یک جای مقدس تا اثرشون از بین بره,من یک گردنبند داشتم که به عنوان چشم زخم گرفته بودمش اما غافل از این که ,این گردنبند که روش تک چشم حک شده بود
برای چشم زخم کاربردی نداشت که هیچ
بلکه علامت چشم چپ شیطان بود
و باعث جذب اجنه و شیاطین اطرافم میشد.
اون گردنبند و انگشتری که بیژن بهم هدیه داده بود را سپردم به مامان تا بگذاره امام زاده وخودم مدام اسپند دود میکردم چون به عینه متوجه شدم تا دود اسپند بلند میشه ,جن درونم یک جورایی اذیت میشه و من را هم اذیت میکنه...
فردا عاشورا بود و من برنامه ها داشتم,
میخواستم با ذکر خدا و گریه بر ارباب ،خودم را پاک کنم....
میدونستم روز سختی در پیش دارم ,توکل کردم و به انتظار روزهای خوش نشستم.......
#ادامه_دارد ...
#رمان_دام_شیطان
─┅═༅𖣔💜𖣔༅═┅─