هدایت شده از گسترده 8 ساعته
❤️🔥 داستانی الهام گرفته از واقعیت ❤️🔥
من #مهتابم دختر مباشر خان که خونمون چسبیده به عمارت اعیونی خان بود.زیباترین دختر آبادی مون که همه میگفتن مهتاب از #گلبرگای بهاری هم لطیف تره و نفهمیدم کی وچجوری دل در گرو #معلم مکتب خونه بستم.یه عشق پنهونی که برادر بزرگم از چشمای مثل دریام خوند،برادری که دوست داشتن ومحبت ونگاهش جوری بود که احساس میکردم #رازی توش نهفته اس....
همه چی نسبتا آروم بود
تا اون شبی که #یوسف معلم مکتب خونه بیخبر ناپدید شدوهمه آبادی میگفتن تو حیاط کوچیک وحوض داخل حیاط خونه کوچکش پراز خونابه بوده،همون شب نحسی که برادرم با ترس وهیجان وارد خونه شدو لباساشو تو منقل گوشه حیاط آتیش زدواز آبادی متواری شدومن با #دلی که هنوز به یاد یوسف میتپه دنبال پیداکردن حقیقت ونشونی از یوسف وبرادرم هستم،اگه توهم میخوای بدونی ته این #گره کور به کجا میرسه ودوست داری این #راز پنهون نهفته تو دل تاریخ رو بدونی همراهم باش
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
پیام_ناشناس 👤
سلام ببخشید مزاحم شدم
یه کانال قبلا گذاشته بودین که داستان هاش خیلی عالی بود.البته محدودیت سنی داشت😉❌،میشه یبار دیگه بزارین گمش کردم 😩
🙏 بفرما عزیزم :
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877