هدایت شده از TB.FARUGH
تـٰاحالا شدهٔ ، داخل چنل / گپ / دیلی / و . . . . استیکرآشونو ببینی ُ با خودت بگي چقدر نازن؟ 😭🔥
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ⊹ ᜔ 𐙤 https://eitaa.com/joinchat/2755200561C19e4b31f15
خب بیاا من مرکزشونو پیدآ کردمم بـدوو 5 دقیقهٔ دیگهٔ پآك میشہ👩🏻💻💘 𖥻
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
سلام... من مهرنازم 💙
شاید اگه منو توی دانشگاه ببینی، فکر کنی یه دختر معمولیام... اما هیچکس نمیدونه بعد از تموم شدن کلاسهام، چه زندگیای منتظرمونه...
یه زیرزمین کوچیک... یه مادر خسته... و برادری که بیشتر از هر کسی به من نیاز داره...
من برای خانوادهام میجنگم... برای درس خوندنم... برای یه آینده بهتر...
تا اینکه یک روز عاشق میشم...
اما عشق من، سهم کسیه که دنیای خیلی متفاوتی با من داره...
و درست وقتی فکر میکنم شاید این عشق بتونه نجاتم بده، یک نفر دیگه وارد زندگیام میشه...
پسرعموم... با ادعای اینکه سالهاست عاشق منه...
حالا من میمونم و دو راهیای که هیچکس نمیتونه به جای من انتخابش کنه...
💙 اگه دوست داری بدونی سرنوشت مهرناز چی میشه، بیا و قصهام رو بخون... شاید تو هم مثل من، بین عشق و زندگی گیر کنی...
https://eitaa.com/joinchat/854721316C4e9f896a3b
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
من مهرنازم...
زندگیم همیشه سخت بوده؛ یه زیرزمین کوچیک، یه مادر خسته و یه برادر بیمار که بیشتر از هر کسی به من نیاز داره.
یه روز توی راه برگشت، چشمم به موز افتاد... مهرزاد عاشق موز بود. پولم فقط به اندازه شاممون بود، ولی نتونستم دست خالی برگردم. با همون پول، براش موز خریدم...
شاید برای خیلیها یه موز چیزی نباشه، ولی برای من یعنی شب گرسنه موندن، فقط برای اینکه لبخند برادر کوچیکم رو ببینم.
من همیشه از خودم گذشتم...
تا اینکه وسط همین زندگی سخت، عاشق پسری شدم که دنیای من با اون زمین تا آسمون فرق داشت...
فکر میکردم شاید اینبار خوشبختی سراغ من اومده، اما درست همون موقع، پسرعموم با ادعای عاشقی وارد زندگیم شد...
و من موندم و یه قلب خسته، یه عشق سخت و زندگیای که انگار هیچوقت نمیخواست روی خوشش رو بهم نشون بده...
https://eitaa.com/joinchat/854721316C4e9f896a3b