هدایت شده از گسترده 8 ساعته
من مهرنازم...
زندگیم همیشه سخت بوده؛ یه زیرزمین کوچیک، یه مادر خسته و یه برادر بیمار که بیشتر از هر کسی به من نیاز داره.
یه روز توی راه برگشت، چشمم به موز افتاد... مهرزاد عاشق موز بود. پولم فقط به اندازه شاممون بود، ولی نتونستم دست خالی برگردم. با همون پول، براش موز خریدم...
شاید برای خیلیها یه موز چیزی نباشه، ولی برای من یعنی شب گرسنه موندن، فقط برای اینکه لبخند برادر کوچیکم رو ببینم.
من همیشه از خودم گذشتم...
تا اینکه وسط همین زندگی سخت، عاشق پسری شدم که دنیای من با اون زمین تا آسمون فرق داشت...
فکر میکردم شاید اینبار خوشبختی سراغ من اومده، اما درست همون موقع، پسرعموم با ادعای عاشقی وارد زندگیم شد...
و من موندم و یه قلب خسته، یه عشق سخت و زندگیای که انگار هیچوقت نمیخواست روی خوشش رو بهم نشون بده...
https://eitaa.com/joinchat/854721316C4e9f896a3b
؛𖣴 صبر داشته باش یه روز همه دیر خوابیدنا، زود بیدار شدنا، تلاش کردنا، شکست خوردنا و نه شنیدنا جواب میده؛
اونوقت بهای خودتو به دست آوردی..⛹🏻♂🌤
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
یه زندگینامه دارم میخونم که واقعاً نمیدونم چطوری براتون تعریفش کنم... 🥺
داستان زندگی یه دختره که با مادرش و برادر معلولش توی یه اتاق کوچیک توی زیرزمین زندگی میکنه؛ زندگیشون اونقدر سخته که بعضی جاهاش رو میخونم، با خودم میگم وای کاش میتونستم برم کمکشون! 😭
این دختر وسط این همه سختی و بدبختی، عاشق یه پسر پولدار میشه و فکر میکنه شاید این عشق بتونه نجاتش بده و از این زندگی بیرونش بکشه...
ولی خانوادهی پسره مخالفن و نمیذارن . از اون طرف هم پسرعموی دختر عاشقشه و میخوادش...
من اینقدر جای این دختر حرص و جوش میخورم که بعضی وقتا دلم میخواد برم توی داستان و یه کاری براش بکنم! 😭😂
حالا موندم آخرش چی میشه... این دختر بالاخره میتونه به عشقش برسه و از این زندگی خلاص بشه، یا قراره سرنوشت یه جور دیگه براش رقم بخوره؟
https://eitaa.com/joinchat/854721316C4e9f896a3b