تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
من و خدا🤍(:
؛
خدا همینجور منتظرته که برگردی. نببین بندههاش ترکت میکنن و وقتی نیستی یادی ازت نمیکنن، خدا همیشه و همیشه به انتظارت نشسته، آغوشش برات بازه. اصلا هم مهم نیست کی برگردی، سیسال یا پنجاهسال، فرقی نداره! هروقت اراده کنی خدا دستت رو گرفته.❤️
مطمئنم کسی به اندازه خدای بالا سرت مواظبت نیست (: دل نبند به حرفهای بقیه، خداوکیلی کدومش موند به پات و مراقبت بود تا آخر عمر؟ هیچکس، همه میرند. تو نمیدونی رفیق، ولی خدا لحظهای ازت چشم برنمیداره.
سبب غیبت امام زمان ارواحنا فداه
خود ما هستیم،
زیرا دستمان به او نمیرسد
وگرنه اگر در میان ما بیاید و ظاهر شود
چه کسی او را میکُشد؟!
آیا جنّیان او را میکُشند یا ما انسانها؟!
ما پیش تر و در طول تاریخ ائمه
امتحان خود را پس دادهایم ..
-آیتاللّٰهبهجت(ره)-
صبر تو، میزان عشق توست به پروردگارت
آسوده باش در مقام تسلیم،
زیرا که او میداند و میشنود و میبیند..
"وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا أَصَابَكَ"
در برابر مشکلاتی که به تو میرسد صبر کن!
پيامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله :
ای عمار ! اگر دیدی علی به راهی می رود
و مردم به راه دیگر ، تو با علی باش زیرا علی هرگز
بر پستی راهنمایی نمیکند و از هدایت خارج نمیسازد .
[ بحارالأنوار ج38 ص38 ]
تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
؛
.
گوشهای در خیابان گلفروشی سیار داشت. از زمانی که خورشید به سر میآمد و سوز در هوا بود، بساطش را راه میانداخت. همیشه بوی گل از چند صدمتریاش به مشام میرسید. جوری خوشبو بودند که آدم را مست میکرد. خدا میداند چه سِری خوانده است که گلهایش زیبا و عطر دلنشینی دارند. صاحب این گاری پیرمردی هفتاد سالهی دوستداشتنیای بود. برعکس سنش بسیار سرحال و سرزنده، مانند یک جوان بیست ساله بود.
یک روز گذرم به آنجا افتاد. هرچه سعی کردم جلوی خودم را برای خرید گل بگیرم، نشد که نشد. چنان مرا به سمت خودشان کشاندند که احساس میکردم خودم، با پای خودم، نرفتهام. باید بگویم که نه فقط من، بلکه هر رهگذری را جذب خودش میکرد. گفتم:«پیرمرد، عجیب عطرشون به دل میشینه!» با لبخند حرفم را تایید کرد. نتوانستم دست خالی از کنارش بروم. یک دستهگل نرگس و رز قرمز برایم جدا کادو پیچ کرد. با کاری که پیرمرد انجام داد، متعجب خیرهاش شدم. حسابی از گل نرگسها نبرد. گمان کردم شاید چون پیر و فرتوت است، حساب و کتاب را اشتباه محاسبه نمود، اما اینطور نبود. سوال کردم که:«حاجی چرا پول نرگسها رو حساب نکردی؟».
لبخند روی صورتش پررنگتر شد:«دو سال پیش نوهی کوچیکم سرطان گرفت، حالش خیلی وخیم بود. هرجا که میرفتیم دکترا جوابمون میکردن. به قول معروف، به هر دری که میزدیم باز نمیشد. آخر یه دکتر فوق تخصص از آشناهای دور عروسم پیدا شد. خوش و خرم رفتیم پیش دکتر. اما همون چیزی گفت که گوشمون ازش پر بود. قرار شد عزیز دلم رو توی بیمارستان بستری کنن. مادرش خیلی بیقراری میکرد. از اون بدتر پسرم دلواپس این بود که زبونم لال یه موقع دخترشون نتونه سرطان رو شکست بده. خلاصه، شیمیدرمانی نوهم شروع شد. اوضاعش بدتر میشد، بجای اینکه بهتر بشه. دیگه بُریده بودیم. دست به دامن امام زمان شدم. گفتم که آقا اگه این دختر رو شِفاء بدی، قول میدم تا وقتی که زندم گل نرگسهام رو نذر سلامتیت کنم و صلواتی بفروشم. یک روز از قولم با مولا نگذشته بود که بطور غیرقابل باوری نوهی عزیزم سرطان رو شکست داد. خدا میدونه چقدر حال خوبی داشتیم. همهی پرسنل بیمارستان معتقد بودند که معجزه شده، حتی عروس و پسرم. فقط من بودم که میدونستم امام زمان بود که به داد دلمون رسید. از اونجایی که آقا به قولش عمل کرد، منم پای حرفم موندم. آره جوون، ماجرای این نرگسهای صلواتی اینه».
تمام حرفها را با چشمانی خیس و صدایی که درونش شوق موج میزد، میگفت. حس حسادت در دلم روشن شد. حسودی کردم بر اینکه پیرمرد چقدر خوب با امام زمان رابطه دارد. دروغ نگویم، اشتیاق پیدا کردم به آقا نزدیکتر شوم. گلها را گرفتم و با حسی وصفنشدنی آنجا را ترک کردم. همهی مسیر خاطرهی پیرمرد در ذهنم مرور و بر لبم لبخند مینشست.
.
تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
. گوشهای در خیابان گلفروشی سیار داشت. از زمانی که خورشید به سر میآمد و سوز در هوا بود، بساطش را ر
سال به سال،
نرگس نذر آمدنت میکنم..
ولی واقعا اگه سیستم خدا اینجوری بود
که وقتی بهش میگفتیم خدایا ببخشید،
میگفت:
"متاسفم دیگه نمیتونم ببخشمت..."
چیکار میخواستیم بکنیم؟
هدایت شده از باغ خرمالو؛
من واقعا از شما استدعا دارم دعا کنید..
منت بزارید لطفاً حتی شده یدونه الهی به رقیه..🤍