پيامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله :
ای عمار ! اگر دیدی علی به راهی می رود
و مردم به راه دیگر ، تو با علی باش زیرا علی هرگز
بر پستی راهنمایی نمیکند و از هدایت خارج نمیسازد .
[ بحارالأنوار ج38 ص38 ]
تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
؛
.
گوشهای در خیابان گلفروشی سیار داشت. از زمانی که خورشید به سر میآمد و سوز در هوا بود، بساطش را راه میانداخت. همیشه بوی گل از چند صدمتریاش به مشام میرسید. جوری خوشبو بودند که آدم را مست میکرد. خدا میداند چه سِری خوانده است که گلهایش زیبا و عطر دلنشینی دارند. صاحب این گاری پیرمردی هفتاد سالهی دوستداشتنیای بود. برعکس سنش بسیار سرحال و سرزنده، مانند یک جوان بیست ساله بود.
یک روز گذرم به آنجا افتاد. هرچه سعی کردم جلوی خودم را برای خرید گل بگیرم، نشد که نشد. چنان مرا به سمت خودشان کشاندند که احساس میکردم خودم، با پای خودم، نرفتهام. باید بگویم که نه فقط من، بلکه هر رهگذری را جذب خودش میکرد. گفتم:«پیرمرد، عجیب عطرشون به دل میشینه!» با لبخند حرفم را تایید کرد. نتوانستم دست خالی از کنارش بروم. یک دستهگل نرگس و رز قرمز برایم جدا کادو پیچ کرد. با کاری که پیرمرد انجام داد، متعجب خیرهاش شدم. حسابی از گل نرگسها نبرد. گمان کردم شاید چون پیر و فرتوت است، حساب و کتاب را اشتباه محاسبه نمود، اما اینطور نبود. سوال کردم که:«حاجی چرا پول نرگسها رو حساب نکردی؟».
لبخند روی صورتش پررنگتر شد:«دو سال پیش نوهی کوچیکم سرطان گرفت، حالش خیلی وخیم بود. هرجا که میرفتیم دکترا جوابمون میکردن. به قول معروف، به هر دری که میزدیم باز نمیشد. آخر یه دکتر فوق تخصص از آشناهای دور عروسم پیدا شد. خوش و خرم رفتیم پیش دکتر. اما همون چیزی گفت که گوشمون ازش پر بود. قرار شد عزیز دلم رو توی بیمارستان بستری کنن. مادرش خیلی بیقراری میکرد. از اون بدتر پسرم دلواپس این بود که زبونم لال یه موقع دخترشون نتونه سرطان رو شکست بده. خلاصه، شیمیدرمانی نوهم شروع شد. اوضاعش بدتر میشد، بجای اینکه بهتر بشه. دیگه بُریده بودیم. دست به دامن امام زمان شدم. گفتم که آقا اگه این دختر رو شِفاء بدی، قول میدم تا وقتی که زندم گل نرگسهام رو نذر سلامتیت کنم و صلواتی بفروشم. یک روز از قولم با مولا نگذشته بود که بطور غیرقابل باوری نوهی عزیزم سرطان رو شکست داد. خدا میدونه چقدر حال خوبی داشتیم. همهی پرسنل بیمارستان معتقد بودند که معجزه شده، حتی عروس و پسرم. فقط من بودم که میدونستم امام زمان بود که به داد دلمون رسید. از اونجایی که آقا به قولش عمل کرد، منم پای حرفم موندم. آره جوون، ماجرای این نرگسهای صلواتی اینه».
تمام حرفها را با چشمانی خیس و صدایی که درونش شوق موج میزد، میگفت. حس حسادت در دلم روشن شد. حسودی کردم بر اینکه پیرمرد چقدر خوب با امام زمان رابطه دارد. دروغ نگویم، اشتیاق پیدا کردم به آقا نزدیکتر شوم. گلها را گرفتم و با حسی وصفنشدنی آنجا را ترک کردم. همهی مسیر خاطرهی پیرمرد در ذهنم مرور و بر لبم لبخند مینشست.
.
تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
. گوشهای در خیابان گلفروشی سیار داشت. از زمانی که خورشید به سر میآمد و سوز در هوا بود، بساطش را ر
سال به سال،
نرگس نذر آمدنت میکنم..
ولی واقعا اگه سیستم خدا اینجوری بود
که وقتی بهش میگفتیم خدایا ببخشید،
میگفت:
"متاسفم دیگه نمیتونم ببخشمت..."
چیکار میخواستیم بکنیم؟
هدایت شده از باغ خرمالو؛
من واقعا از شما استدعا دارم دعا کنید..
منت بزارید لطفاً حتی شده یدونه الهی به رقیه..🤍
آیت اللّٰه حسینی طهرانی:
برای رسیدن به رضای خدا
باید دست و پای مادر و پدر را بوسید ..
حَوراء إنسیّه💙-
سرور بود و مدینه غرق لبخند خدیجه. از فلک نوای یازهرا چو بارانی میبارید. ذکر لب بهشتیان درود بر محمد بود. ریسمان تهنیت ز آسمان آویخته ست. بهشت خدا منور گشته ز حضور او. ملکان یک به یک بهر تبریک میآیند، همراه با سبدی صلوات و نور. هریک بال خود را به پر قندان نوزاد دخیل میدادند، آخر گویند بابالحوائج است نخ معجرش. دَخیلَك، دَخیلَك میگفتند و روی همچو قمرش را بوسه میزدند. خانهی نبی، خدا میداند، چه پرشور و هیاهو ست. هرکه ز راه میرسید گلاب به پای طفل میریخت؛ چو این گلابها جاری میشود روزی بر سفرههای خانهشان. تاج سروری بر سرش نهادند چون سرور عالمین میشود. چه کس داند، چه کس نداند، این کودک پربرکت چه نام دارد؟ که چنین گره باز میکند از درون گهواره. میان رفت و آمدها ندا آمد: «ایمحمد! کودک را فاطمه بنام. زیرا او و عاشقانش ز آتش دورند.» به راستی هرکه دلدادهی سایهی چادرش شد، جهنم آتش خموش کرد..
صدای قدمهایش که در جهان پیچید، تاریکی نور گشت. رود رستگاری جاری شد. سورهی کوثر در عالمین خوانده شد. آسمان صدوسیوپنج مرتبه نغمهی " إِنَّا أَعطَينَٰكَ الكَوثَرَ " سر داد تا عشاق را مست کند. خوشا به حال محمد که چنین رحمتی بر او نازل گشت. دلا نومید بود اما، سوسوی امید آمدنش در دل روشن شد. چنان نسیم عطرش در کوچههای مدینه به مشام میرسید که گویی پیامبر رهگذر آنجا بود. روایت آمد، آن شب، شب رویایی بود. سپهر ستاران باران و بیابانها گلستان و یتیمان خانهدار و مظلومان حقدار شدند. آری، فاطمه نه تنها دعاهایش کبوتر برکت، بلکه مادر جهانیان شد..
اگر فکر میکنی توی تاریکی هستی
به خدا توکل کن!
چون خودش گفته:
اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهَا وَمِنْ كُلِّ كَرْبٍ
ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُون..
بگو: خداست که شما را از آن تاریکیها
نجات میدهد و از هر اندوهی میرهاند،
باز هم به او شرک میآورید..
هميشه در خدمت مادر و پایبند او باش
چون بهشت زير پای مادران است
و نتيجه آن نعمتهای بهشتی خواهد بود ..
-حضرتفاطمهسلامﷲعلیها-
كنزلالعمّال،ج۱۶،ص۴۶۲