eitaa logo
●•°○تَهِ‌باغ○°•●
43 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
621 ویدیو
4 فایل
https://daigo.ir/secret/91329263853 نظری انتقادی پیشنهادی بحثی صحبتی گله ای شکایتی هر چیزی خلاصه در خدمتیممم
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از [ تائب ]
رشتۀ دلم را به هر چیزی گره زدم، جز به دل تو . هر چیزی دلم را با خودش برد، ، جز لبخند تو . علاقه‌ها یکی یکی روزهای عمرم را خرج خودشان کردند، جز علاقه به تو . و حالا منم و یک دل هزار تکه که هر تکه‌اش به چیزی تعلق دارد . دنبال تکه‌ای می‌گردم که روی آن نام تو را نوشته باشند ؛ کمکم کن بتوانم رشته تمام تعلقاتم را پاره کنم و به وجود تو گره بزنم راستی چه زیبا می‌شود تمام وجودم به وجودت گره بخورد نه ؟ من سعی می‌کنم یکی پس از دیگری گره گناهانم را باز و نخ آن را از بند دلم رها کنم . لطفاً کمکم کن . . - نامه‌ای به خداوند .
بِه‌نامِ‌خالِقِ‌تَهِ‌باغِ‌دِل✨🌿
اول که عیدتون مبارک🌿✨
دوم اینکه دیروزم کلا دست خودم نبود و اصلا وقت نداشتم بیام اینجا البته یکمی هم رو به موت بودم تا اینکه با یه سرم تونستم روی پاهام بایستم..
و شعری که به دلم بشینه هم پیدا نکردم
ولیکن امروز یافتم
هدایت شده از اَنارستــــــون
داشت می‌رفت مسجد. در کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت: من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی. رسول الله گفت: اول این که از من طلبکار نیستی و همینطوری داری این را می‌گویی؛ دوم هم اینکه من پول همراهم نیست، بگذار رد شوم. یهودی گفت: یک قدم هم نمی‌گذارم جلو بروی. رسول‌الله گفت: درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی. ولی یهودی همین‌طور یکی به دو می‌کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد. کوچه خلوت بود کسی رد نمی‌شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی‌اش. دیدند یهودی ردای پیامبر را لوله کرده، دور گردن حضرت پیچانده و طوری می‌کشد که پوست گردن قرمز شده. تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت: من خودم می‌دانم با رفیقم چه بکنم. رفیقش؟! منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می‌کشاند؟! چشمشان افتاد در هم. یهودی گفت: بهت ایمان آوردم، با این بزرگی تو بی‌تردید، پیغمبری... 🎊
هدایت شده از ‌طلبة | talabeh
جدا ًبعضیا نمیخوان بفهمن وحدت باید حفظ بشه، یا دارن شوخی میکنن ؟
هدایت شده از ‌طلبة | talabeh
تفکیک کردن ِمسلمین از یکدیگر، برای غافلین است، پس سعی نکنید در گروه ِغافلین باشید .
هدایت شده از بگوری
جامعه، دوزخی از مردم افراطی بود عقل، قربانی یک قوم خرافاتی بود بشر از لطف خداوند مکدّر می‌شد شرم می‌کرد اگر صاحب دختر می‌شد اشک لالایی بی‌واژۀ مادرها بود گورِ بی‌فاتحه گهوارۀ دخترها بود ناگهان یک نفر این غائله را بر هم زد «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد» آن‌که بر شانۀ خود پرچم اسلام گرفت دخترش فاطمه بانوی جهان نام گرفت