شب فرو میافتاد..
به درون آمدم و پنجرهها را بستم؛
باد با شاخه در آویخته بود.
من در این خانه تنها، تنها..
غمِ عالم به دلم ریخته بود!
ناگهان حس کردم،
که کسی
آنجا بیرون در باغ،
در پس پنجرهام میگرید..
صبحگاهان شبنم،
می چکید از گلِ سیب!
تو آمدی، قلبم را تکان دادی و رفتی؛
انگار فقط آمده بودی تا بگویی..
هنوز هم میشود درد کشید!
« دیروز خوابت را دیدم و انگار
شاخهای سبز بودی. خرامان، رقصان،
روی ناهمواریهایم خم میشدی.
مگر چیزی بیش از اینکه شاخهای سبز باشی،
خوشحالم میکند؟ »