eitaa logo
طُهرِنَقش🎨🌱
215 دنبال‌کننده
569 عکس
140 ویدیو
0 فایل
صَبرکُن‌حافظ‌بِه‌سَختی‌رُوز و شَب عاقِبت روزی بیابی [کام] را ... طُهرِنَقش :(طُهرِ) لقب من و گویی مخفف اسمم هست و در کنار کلمه نقش به این معناست که "نقش و نگار هایی زاده مطهره" به دنیای من خوش اومدی من امیدوارم (قَلبا) حس خوب بگیری> 🌤🎨🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹یک بار برای همیشه تصمیم بگیر یک شروع جدید رو استارت بزنی تو اومدی به این دنیا فقط لذت ببری نه ذلت بکشی اگه از زندگی لذت نمیبری مسیرتو عوض کن تغییر کن یادت نره ما فرصت کمی داریم برای زندگی کردن در این جهان👀🌅 پ.ن : یه روزی وقتی جعبه پلی کروم رو میدیدم با خودم میگفتم .. میشه منم یه روزی بخرم و داشته باشم ... _الان دوسال از اون روز میگذره ... :)) آرزو هات و رویاهات دست نیافتنی نیستن .. فقط کافیه باورشون کنی و به ستمشون قدم برداری .. 🌱🐚 او چارم بگ خوشگل هم ( دختر نازم برام درست کرده و با مداد رنگی ها واسم پست کرده .. داشتن کسی ک بخواد تو زندگی سر ذوقت بیاره نعمته^_^ ☘🫂
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹_مردم باید به چیزی "اُمید" داشته باشن ... آدم با اُمید زنده است_
_مرا گر هیچ هیچ نباشد ... تو برایم همه ای ... از ازل عشق *تو* را در دلم نهادینه کرده اند .. یادم میاد وقتی 6 سالم بود یه کتاب شعر داشتم از امام اول تا 12 ام شعر داشت و اولی شعر اون کتاب تو بودی بابا علی ... و هربار به مامانم عکس رو نشون میدادم مامان اینجا ک حضرت علیه (ع) کجاست ؟! یادم میاد تلاش کردم ک حرم و گنبدت رو بکشم ... کتاب رو میذاشتم رو ب روم ک بکشم ... بعد از اون یادم میاد وقتی مامان بزرگم می‌خواستیم خداحافظی کنیم میگفت برو مادر علی نگهدارت باشه زمین میخوردیم میگفتن یخ یاعلی بگو بلند شو :)) چقدر تمام زندگیمان پر از توست ... برمیگردم به خاطرات اولین سفر کربلا اولین نجف ... اولین دیدار با تو ... یادمه همه میخواستن برگردن موکب ولی من و رفیقم توی دلشکسته ترین حالت ممکن نمیخواستم بریم ... اما نمیذاشتن بعد از اون همه فراق دوباره باید نیومده برمیگشتم موکب ک یهو زنگ زدن ... میتونید بمونید همون لحظه یه خانومه گفت : امام علی خیلی زود صداتون رو شنید ... اونجا بود ک بیقرار تر اشک ریختم ... و اون پشت بوم خیره به گنبدت ... و اولین خوابم روی فرش های نجف شد تو خونه بابا علی ... و فرداش گفتن در ها بسته شده .. وقتی صبح داشتیم برمیگشتیم یهو بقیه هم کاروانی هامون رو دیدیم گفتن شما تا الان اینجا بودید خوش به سعادتتون بعدش گفتیم بهشون کجا میرید گفتن میخوایم بریم ضریح من و رفیقم با ذوق و تعجب گفتیم مگه راهش بازه و اونا گفتن اره ... همونجا اینجوری بودم اع باباجون دلت نیومد بذاری اینجوری بریم ن دوباره دستمون رو گرفتی... بابا علی خیلی دوست دارم عیدتون مبارک 🥺💚
_گوشیتون رو مبارک کنید... 💚