˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
دلبسته به یک ثانیه دیدارِ تو بودم این عمر که بی حوصله ناچارِ تو بودم .
ز هرچه دلخوشی و دلخوریست بیزارم
از اینکه فکر کنم عشق چیست بیزارم
از آنکه بین رقیبان مرا شناخت، ولی
به طعنه از همه پرسید کیست؟ بیزارم
از آنکه اشک مرا دید و بر غمم خندید
وزآنکه بر سر خاکم گریست بیزارم
از آنچه عمر به آن گفتهاند و در هر حال
به جز گذشته و آینده نیست بیزارم
تو کیستی که مرا شادمان کنی ای چرخ؟
بگرد خواهی و خواهی بایست ! بیزارم
یکی از بی ملاحظه ترین برخوردا اینه که سین کنید و جواب ندید
خب د آخه ..