˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
فلسطینم، صدای رنج انسانم، مرا بشنو که شعر داغ من تا آسمان برده بلاغت را فلسطینم که صبحاصبح با نعش
از من غزلی مانده و از تو اثری نیست
در خانه ی تنهایی من، هیچ دری نیست
«لیلا » شدنم دستِ خودم بود عزیزم
جز من به خدا عاشقِ دیوانه تری نیست
بگذار و برو فکر نکن بی تو...عجیب است
در رفتن ِ تو هیچ غم و دردسری نیست
من حبسِ خودم هستم و تردید ندارم
دور و برِ من جز «منِ ِ تنها» خطری نیست
در هر غزلم عشق نشسته است کنارم
اما به خدا ذره ای از تو خبری نیست
بلاخره یه روز بهت ثابت میشه افکارتو تو خودت بریزی خیلی بهتره .
*از هرجهتی
˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
از دسته فکت هایی در قالب عکس .
از دسته فکت هایی در قالب عکس .
این واقعا حقققققققق زیاد .
احتمالا آخرش از تجمع زیاد افکار مختلف تو ذهنم، سرم منفجر میشه و میمیرم بعدش روی سنگ قبرم مینویسن عاقبت اورتینک بیش از حد !
حقیقتا دیگه از بس از لفظ واگعیه یا کیکه استفاده کردن دارم نسبت بهش دچار تهوع میشم .
دلم یه آدم غریبه امن و آرام میخواهد .
و پذیرنده ، و شنونده ، و پناه دهنده ...
کسی که قضاوتم نکند و فقط گوش کند .
کنجکاو نشود، بیشتر نپرسد، سرزنش نکند، دلیل نخواهد .
دلم نگاهی بیگانه اما گرم میخواهد
یک دوستی عمیق ولی کوتاه
یک همنشینی ساده اما بدون ادامه !
یک نفر که انگار مرا از جنگل سرد و تاریکی که در آن گم شده ام نجات بدهد ، به کلبه گرم ودنج خودش ببرد ؛ برایم
چای بریزد و بی آنکه بپرسد چرا و از کجا می آیم
مقابلم بنشیند ، حرفهای مرا بشنود و شانه های مرا برای تسکین بفشارد و حالم که خوب شد ..
نپرسدکجا؟
فقط راه خیابان را نشانم بدهد،در آغوشش بگیرد و برایم آرزوهای خوب کند و از او که دور شدم، احساس کنم خدا را ملاقات کرده ام که اینقدر آرامم .