˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
از من غزلی مانده و از تو اثری نیست در خانه ی تنهایی من، هیچ دری نیست «لیلا » شدنم دستِ خودم بود عز
ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ
ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ
منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ
گر راه به مرهمکده عشق بیابی
الماس بنه بر دل افکار و دگر هیچ
بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ
کای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچ
در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری
گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ
از کعبه گر این بار برونم بگذارند
ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ
عرفی به غلط شهره شهرست ببینید
صد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچ