˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
روابط انسانی خیلی سخته کاش یه دونه برف میبودم
ابر بشم برفم میشی؟
بحث کردن با احمق
مثل کشتن پشه روی صورت خودته
که شاید پشه رو بکشی یا نه
اما در نهایت یه سیلی به صورت خودت زدی !
˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید خاک بود؛ اما مرا از آتش و آب آفرید کفشهای کهنهی تنهاییم را ج
جانا ، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد ، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟
خسته از تمام چیز هایی که در بیرون به پایان رسید اما در درون من ادامه یافت .