14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیلان🌹بندرانزلی
مراسم تشیعمدافع وطن شهید رضاهدایتی🌹
ضمن عرض تسلیت بر خانواده ی محترمشان
برای شادی روح کلیه ی شهدا از صدر اسلام تا کنون ،
و شای روح
سرباز فداکار وطن🌹
بر حضرت محمد و آل محمد
یک صلوات 🌹
و یک حمد و سه توحید
هدیه بفرمائید.
#پوتین_قرمزها(خاطرات مرتضی بشیری
✍به قلم: فاطمه بهبودی
🍁قسمت: 18
توقف اتوبوس در میدان شهر ری ممنوع بود؛ ولی پلیس این اجازه را به ما داد. اسرا یکی یکی پیاده شدند. دسته جمعی به داخل صحن رفتیم. با اینکه مدت آشنایی و شناختم از اسرا کم و کوتاه بود، اما اعتمادی بین ما به وجود آمده بود که موجب شد گروه را برای زیارت آزاد بگذارم.
بیرون صحن منتهی به میدان، خیابانی بود که آنجا برای دیدار مجدد قرار گذاشتیم. اسرا با عجله وارد حرم و در خیل جمعیت حل شدند.
من و محافظان، به جز یکی که برای نگهداری سلاحها در اتوبوس مانده بود، برای زیارت به داخل حرم رفتیم. بعد از زیارت، در حالی که هنوز به موعد اذان مانده بود، به محل قرار برگشتم و منتظر شدم. اسرا یکی یکی از میان انبوه جمعیت بیرون آمدند و به ما ملحق شدند. یک ربع از موعد مقرر گذشت؛ ولی سرهنگ ابوعلیا پیدایش نشد. پچ پچ سرهنگ ها نگرانم کرده بود. به خودم گفتم نکند فرار کرده باشد! چهره سفید روی ابوعليا و حالتی از صورتش، که همواره بین شوخی و جدی در نوسان بود، در نظرم آمد و نگاهش... فوری خیالات را کنار زدم و چشم هایم را برای پیدا کردن او تیز کردم.
محافظان سرباز وظیفه بودند و در قبال فرار اسير، آن هم در مقابل آزادی ای که من به آنها داده بودم، مسئولیتی نداشتند. برای همین با بی خیالی دور و بر را نگاه می کردند؛ در عین حال، رفتار من را زیر نظر داشتند و می خواستند ببینند در چنین موقعیتی چه می کنم.
زمان کند می گذشت. دیدم نگه داشتن اسرا در صحن صورت خوشی ندارد. آنها را به داخل اتوبوس هدایت کردم. فقط یکی از محافظان را، که ابوعليا را خوب می شناخت، مأمور کردم در صحن بماند. به او گفتم: «اگر تا بیست دقیقه صبر کردی و خبری نشد، بیا که برویم.»
حدود یک ساعت از ظهر گذشته بود. نگران بودم برادران ستاد تبلیغات جنگ مراجعه کرده باشند. دقیقه بیست و پنجم بود که پاسدار پیدایش شد؛ در حالی که ابوعليا همراهش نبود. نگرانی ام بیشتر شد..
با آمدن پاسدار وظیفه و نیامدن ابوعليا، اولین ظنی که ذهنم را درگیر کرده بود فرار او بود. دستور حرکت را به راننده اتوبوس دادم. ماشین به طرف تهران راه افتاد. نگرانی قدرت تفکر را از من گرفته بود. فکر اینکه مسئولان بالادست درباره من چه فکری خواهند کرد یک طرف، فکر دیگری که بیشتر آزارم می داد این بود که نکند ابوعلیا گم شده باشد و هموطنانم تلافی داغ عزیزانشان را بر سر او در آورده باشند. دیگر اینکه اسرایی که همراهم بودند درباره من چه فکری می کردند. حتما از ذهنشان می گذشت که فلانی نتوانسته از ما مراقبت کند.
👈ادامه دارد
✔️منبع: کانال حماسه جنوب
🌺🌺🌺
. 👇تقویم نجومی اسلامی دوشنبه👇
👇👇کانال عمومی👇👇
(تقویم همسران)
@taghvimehamsaran
(اولین و پرطرفدارترین مجموعه کانالهای تقویم نجومی اسلامی)
✴️ دوشنبه 👈 17 آبان/عقرب 1400
👈 2 ربیع الثانی 1443👈 8 نوامبر 2021
@taghvimehamsaran
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی .
👶 زایمان خوب و نوزادش خوش قدم و شایسته تربیت شود .ان شاءالله
🤕 مریض مراقبت بیشتری نیاز دارد .(منظوری مریضی است که امروز مریض شود)
✈️ مسافرت : مسافرت خوب نیست و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد .
🔭 احکام و اختیارات نجومی .
🌓 امروز قمر در برج جدی و از نظر نجومی مناسب برای امور زیر است :
✳️ شکار و صید و دام گذاری .
✳️ جراحی و شروع درمان .
✳️ امور زراعی و کشاورزی .
✳️ برداشت محصولات کشاورزی.
✳️ و از شیر گرفتن کودک نیک است.
✳️ برای دریافت تقویم نجومی هر روز و روزهای گذشته کافی است کلمه "تقویم همسران" را در تلگرام یا ایتا جستجو کنید و به کانال ما بپیوندید.
📛 ولی عقد و ازدواج .
📛 و دیدار روسا خوب نیست.
❇️کانال ما در موضوع حرز امام جواد علیه السلام و ادعیه همراه.👇
💠@Herz_adiye_hamrah
👩❤️👨 مباشرت و مجامعت امشب :"شب سه شنبه " ، فرزند چنین شبی دستانی سخاوتمند و زبانش از دروغ و غیبت مبرا است.ان شاءالله
💇♂ طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث حاجت روایی می شود .
🔴 #خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، خوب نیست .
@taghvimehamsaran
🔵 دوشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی است و برکات خوبی از جمله قاری و حافظ قران گردد .
👕 دوشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و آن لباس موجب برکت میشود .
✴️️ وقت #استخاره در روز دوشنبه: از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعداز ساعت ۱۰ تا ساعت ۱۲ ظهر و از ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن)
❇️️ ذکر روز دوشنبه : یا قاضی الحاجات ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۱۲۹ مرتبه #یا لطیف که موجب یافتن مال کثیر میگردد .
@taghvimehamsaran
💠 ️روز دوشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_حسن_علیه_السلام و #امام_حسین_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
😴تعبیر خواب
شب سه شنبه اگر کسی خواب ببیند
تعبیرش از آیه ی 3 سوره مبارکه " آل عمران " است .
نزل علیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه...
و از مفهوم آن استفاده می شود که سه چیز خوب و پی در پی به خواب بیننده برسد.ان شاء الله و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید .
@taghvimehamsaran
🌸زندگیتون مهدوی🌸
📚 منبع مطالب ما
تقویم همسران
نوشته ی حبیب الله تقیان
انتشارات حسنین علیهماالسلام
قم:پاساژ قدس زیر زمین پلاک 24
تلفن
02537747297
09123532816
09032516300
📛📛📛📛📛📛
📩 این مطلب را برای دوستانتان حتمابا لینک ارسال کنید مطلب بدون لینک کانال ممنوع و حرام است
📛📛📛📛📛📛
@taghvimehamsaran
ادمین👇
@tl_09123532816
مطلب تخصصی و مفید تقویم همسران را هر شب، در 👇اینجا👇دریافت کنید 👇عضو شوید👇
لینک کانال اصلی ما در تلگرام ,ایتا و سروش👇
@taghvimehamsaran
https://t.me/Taghvimehamsaran
آقاى سيد محمد رياضى يزدى
شاعر معروف حكايت كرد كه
دوستى داشتم از صلحا و خوبان
وى میگفت روزى با سيدى بزرگوار
در جائى نشسته بوديم
شيخ ابراهيم نام كه با دوستم سابقه
مودت داشت بر ما وارد شد
پس از تعارفات معمول سيد به او گفت:
آقا شيخ ابراهيم ماجراى خود را با
مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى
براى رفيق ما بازگو
شيخ گفت: از گيلان به زيارت مشهد آمدم
و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد
بدون خرجى ماندم
حساب كردم تا مراجعت به وطن
به پانصد تومان احتياج دارم
به حرم مشرف شدم و به امام عرض كردم:
به پانصد تومان نيازمندم كه به گيلان
بازگردم انتظار مرحمت دارم
اما تا روز ديگر خبرى نشد
مجدداً در حرم عرض حاجت كردم
و گفتم: سيدى، من گداى متكبرى هستم
و اين بار هم احتياج خود را به حضورت
عرض میکنم اما اگر عنايتى نفرمائى
ديگر بار نخواهم آمد و چيزى نخواهم گفت
ولى يادداشت میکنم كه امام رضا
عليه السلام مهمان نواز نيست
چون از حرم خارج گرديدم شنيدم كه
از پشت سر كسى مرا صدا میزند
بازگشتم ديدم شيخى است كه بعداً فهميدم
او را حاج شيخ حسنعلى اصفهانى میخوانند
حاج شيخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند:
آقا شيخ ابراهيم گيلانى چرا اينقدر
جسورانه در محضر امام سخن گفتى؟
شايسته نيست كه چنين بى ادب
و گستاخ باشى
سپس پاكتى به من دادند
از اطلاع شيخ بر مكنونات باطنى خود
و سخنى كه سراً با امام خود در ميان
نهاده بودم غرق تعجب شدم
به خانه آمدم و پاكت را گشودم
با كمال شگفتى ديدم كه پانصد تومان است
تصميم گرفتم كه صبح روز ديگر به خانه
حاج شيخ بروم و از او بپرسم كه چگونه
از راز دل من آگاه شده و اين پول از كجا است؟
اما شب در خواب ديدم كه شيخ به خانه
آمدند و فرمودند: آقا شيخ ابراهيم
تو به پانصد تومان پول حاجت داشتى
به تو داده شد
ديگر از كجا دانستم و از كجا آوردم
به تو مربوط نيست
بدان كه اگر براى اين پرسش به خانه من
بيائى تو را نخواهم پذيرفت
از خواب بيدار شدم و ديگر برای اين كار
به خانه ايشان نرفتم و به گيلان بازگشتم
🌷💐🌷
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
580.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
🌙🌙اذان به افق تهران☀️☀️
🌙الله اکبر ☀️
🌙الله اکبر☀️
🌙 الله اکبر☀️
🌙 الله اکبر☀️
🌙اشهد ان لا اله الا الله☀️
🌙اشهد ان لا اله الا الله☀️
🌙اشهد ان محمدا رسول الله☀️
🌙اشهد ان محمدا رسول الله☀️
🌙اشهد ان علیا ولی الله☀️
🌙اشهد ان علیا ولی الله☀️
🌙حی علی الصلاه☀️
🌙حی علی الصلاه☀️
🌙حی علی الفلاح☀️
🌙حی علی الفلاح☀️
🌙حی علی خیر العمل☀️
🌙حی علی خیر العمل☀️
🌙الله اکبر ☀️
🌙الله اکبر☀️
🌙لا اله الا الله ☀️
🌙لا اله الا الله☀️
☀️🌙☀️🌙☀️🌙☀️🌙☀️
عَجِلوُابا لصلاة
👋التمــــــــــاس دعــــا
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
⚡️هرگاه که در نمازمان عجله کردیم و خواستیم آن را زودتر به پایان برسانیم
❕ بیاد بیاوریم .........
🔘 همه ی آنچه که می خواهیم بعد از نماز به آنها برسیم و همه ی آنچه که می ترسیم از دست بدهیم
✅ بدست همان کسی است که در مقابلش ایستاده ایم!!!💚
#نماز_اول_وقت💚
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
💚💚💚
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
💛دعا برای شروع روز 💛
💙بسم الله الرحمن الرحیم💙
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبـَاحَ الْـاَبـْـــــرَار
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الْـاَشَـــــرَار
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَقـْبـُولـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَرْدُودِیــــن
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْصّـَالـِحـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْطّـَالـِحـِیـن
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْخـَیْـرِ وَ السَّعـَادَة
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـشَّـرِ وَ الْشِّـقـَاوَة
💚دعای ایمان💚
💞بسم اللّه الرحمن الرحیـم💞
🌹لااِلهَ اِلَّا اللهُ الموُجُودُ فی کُلِّ زَمانٍ
🌹 لا اِلهَ الا اللهُ المَعبوُدُ فی کُلِّ مَکانٍ
🌹لا اله الا اللهُ المَعروُفُ بِکُلِّ اِحسانٍ
🌹لااِلهَ الااللهُ کُل یَومٍ فی شَأنٍ
🌹لااله الااللهُ اَلاَمانُ اَلاَمانُ اَلاَمانُ مِن زوالِ الایمانِ و مِن شَرِّ الشَّیطانِ یاقَدیمَ الاِحسانِ
یاغَفُورُ یارَحمنُ یارَحیمُ بِرَحمَتِکَ یااَرحَمَ الرّاحِمینَ .🌹
💚دعای چهارحمد💚
💞بسم الله الرحمن الرحیم 💞
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی عَرَّفَنی نَفسَهُ وَ لَم یَترُکنی عُمیانَ القَلب
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَنی مِن اُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّی الله ُ عَلَیهِ وَ آلِه
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَ رِزقی فی یَدِهِ وَ لَم یَجعَلهُ فی اَیدِی النّاس
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی سَتَرَ عُیُوبی عَورَتی وَ لَم یَفضَحنی بَینَ النّاسِ.
🌹دعای برکت روز:
(الحَمدُللّه فالِقِ الإِصباحِ،سُبحانَ رَبِّ المَساءِ وَالصَّباحِ،
اللّهُمَّ صَبِّح آلَ مُحَمَّدٍ بِبَرَکَةٍ وعافِیَةٍ، وسُرورٍ وقُرَّةِ عَینٍ.
اللّهُمَّ إنَّکَ تُنَزِّلُ بِاللَّیل وَالنَّهارِ ما تَشاءُ، فَأَنزِل عَلَیِّ و عَلی أهلِ بَیتی مِن بَرَکَة السَّماواتِ وَالأَرضِ،
رِزقا حَلالاً طَیِّبا واسِعا تُغنینی بِهِ عَن جَمیع
ِ خَلقِک)َ
🌹🌹🌹
❣ #سلام_امام_زمانم❣
کاش در نافلهات نام مرا هم ببری
که دعای تو کجا عبد گنهکار کجا
🌹الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🌹
🌹تعجیل در فرج صلوات🌹
🌺🌺🌺
#پوتین_قرمزها(خاطرات مرتضی بشیری
✍به قلم: فاطمه بهبودی
🍁قسمت: 19
در همین حال، اسرا تلاش می کردند از نگرانی خلاصم کنند. ابوغسان و ابو مضر دلداری ام می دادند که اتفاقی نمی افتد و ابوعلیا پیدا می شود. عده ای مثل ابوحسین هم، که روحیه طنازی داشتند، سعی می کردند با هجویاتی که از صدام و خانواده اش می گفتند، من را بخندانند. ولی دلشورهام تمامی نداشت و این به وضوح در حالاتم دیده می شد.
یکی از اسرا سیگاری آتش زد و به من داد تا با دود کردن آن از نگرانی ام کم شود. اما آرام نمی شدم. آنها، که از آرام کردنم مأيوس شده بودند، بین خودشان به تحلیل وضعیت پرداختند. جسته و گریخته از میان حرفهایشان می شنیدم ابوعليا حتما پیدایش می شود و دلم برای لحظاتی قرص می شد.
تنها موضوعی که خیالم را از بابت فرار نکردن ابوعليا راحت می کرد این بود؛ افسران ارشد عراقی که هنگام اسارت مصاحبه کرده و حرفی علیه رژیم صدام زده بودند، حکم اعدام آنها در عراق صادر می شد و ابوعليا از این دست افسران بود. برای همین، فکر فرار احمقانه بود و ابوعليا هم نادان نبود.
کلافه و سردرگم بودم. یک مرتبه سردرد عجیبی گرفتم. از فرط
درد، سرم را بین زانوهایم گرفتم. در آن گیر و واگیر، صدای آژیر ماشین پلیسی اعصاب همه را به هم ریخته بود. به راننده گفتم بزند کنار، شاید پلیس عبور کند و برود. اما با تعجب دیدم که ماشین به ما نزدیک شد و مسیر حرکت ما را مسدود کرد.
فرمانده واحد گشت کمیته انقلاب اسلامی، بی سیم به دست از ماشین پیاده شد. همان طور که به اتوبوس نزدیک می شد، از پشت بلندگو صدایم می کرد. در عجب بودم که پاسدار کمیته نام من را از کجا میداند! با این حال، رفتم و خودم را معرفی کردم. فرمانده من را به کناری کشید و گفت: «اخوی جان، یک بنده خدایی آمده دفتر کمیته صحن حضرت عبدالعظیم و چیزهایی گفته که فکر میکنم قاتی دارد. ولی اسم شما را هم برده.»
- چه گفته؟
- به فارسی دست و پا شکسته ای می گوید اسیر عراقی است. ادعا می کند به سرپرستی شما برای زیارت آمده و گروه را گم کرده! ما سوارش کردیم. تا اتوبوس شما را دید، به ما اشاره کرد که همین ها هستند؟
نفس راحتی کشیدم: «راست می گوید... الان کجاست؟»
- در ماشین است.
بدو بدو به ماشین رفتم. صدای یکی از برادران کمیته را می شنیدم که می گفت: «بابا، شما دیگر که هستید؟ اسیر را آوردید زیارت، ولش کردید توی حرم به حال خودش؟! یارو آدم حسابی است که آمده کمیته و فرار نکرده!»
ابوعلیا روی صندلی عقب با یک پاسدار کمیته نشسته بود. تا من را دید، صدایم کرد و نالان گفت: «من جای قرار را گم کردم »
به پاسدار کمیته گفتم: «او مهمان ماست. درباره اسیر بودنش شوخی کرده.»
پاسدار نگاهی به ابوعليا انداخت و گفت: «مگر ما با شما شوخی داریم؟!» ابوعليا، که متوجه حرف پاسدار کمیته نشده بود، گفت:
- شكرا، شكرا.
نفس راحتی کشیدم. با اشاره فرمانده اتومبیل گشت، أبوعلیا را پیاده کردند. سوار اتوبوس شدیم و ماشین به طرف ستاد کل حرکت کرد. بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود، چیزی نگذشت که صدای خنده و شوخی اسرا اتوبوس را برداشت.
👈ادامه دارد
✔️منبع: کانال حماسه جنوب
🌺🌺🌺