8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 راز التهاب #اربعین!
-تمام التهاب پیادهروی اربعین بهخاطر ارتباطیست که با #امام_زمان پیدا میکنیم....
#اَللّٰهُمَّ_عَجِّلْ_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#اربعین
#کربلا
🌹🍃🌹🍃
@shohadaye_shiraz
نشردهید 👆👆
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شهید نیکویی یا همان "حاج یونس"؛
شهید استان فارسی جنگ ۱۲ روزه
از دفاع از حرم حضرت زینب (س) تا شهادت در ساختمان شهید صابونچی
🌹🍃🌹🍃
╭┅─────────┅╮
@shohadaye_shiraz
╰┅─...................─┅╯
وارد کانال شهداشویــد👆👆
️سه سالهها ...
هنوز تشنه در خرابه
غزه کربلای زمانه....😔
و حرملهها زنده!
شمر زمانه را بشناس
💠💠💠💠💠
@shohadaye_shiraz
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️کمی از دانشمند شهید استان فارسی حمله تروریستی اسرائیل، بدانیم...
#شهید سعید بردجی
#شهدای_فارس
🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃
@shohadaye_shiraz
🚨قابل توجه زائرین کربلا در اربعین
♨️کد فعال سازی بسته رومینگ همراه اول:
*۱*۴۰*۴۰#
♨️کد فعال سازی بسته رومینگ ایرانسل :
*۱۱۱۱*۴#
توجه : قبل از خروج از مرز ، رومینگ فعال و بسته تهیه کنید
♨️🍃♨️🍃♨️
ارسال کنید برای زائرین
@shohadaye_shiraz
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
⚠️❗️خطر فرقهای جدید برای تشیع
✍ پ.ن : مواظب جوانانتان باشید . این ها در راهپیمایی اربعین هم موکب دارند و شعارشان البيعة است که به تعداد زیاد این شعار را در بعضی از مواکب مشاهده میکنید.
🇮🇷 پیامهای بیشتر در كانال وقت سحر در پيامرسانهاى ایتا و سروش:
👇👇👇
🚩 @vaghtesahar
✍برشے از وصیــت نامــه💌
🌸در روزگارانے دوســت داشـــتم دکتــر شـــوم ، مهندــس شوم پولدار شـــوم و آرزوها داشـــتم .....
اما عاشقے چون #حسيـــن (ع) را ديــدم و عــشق را فهميـــدم او سوزاند، مـــرا ســوزاندنے عجــيب و اکــنون فقـــط آرزو دارم #شهيـــد شــوم ...❤️
#شهید_حسنعــلی_ثریاپـــور
#شهــدای_فارس_شیراز
#ســالروز_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید حسنعلی ثریا پور 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸
🔰پذیرائی موکب طایفه آل صلاب در استان سماوه به سبک موشکهای ایرانی...
◾️▫️◾️
#وعده_صادق | #اربعین
🆔 eitaa.com/meyarpb
🆔 rubika.ir/meyar_pb
37.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺دراک؛حماسه ای بی صدا
🔥 "وقتی کوه میسوخت، مردم آمدند...
- نه برای نمایش
- نه برای شهرت
- فقط چون این جا خانهشان بود.
🎥 «دراک؛ داستان یک شبِ بیصدا»
#شیراز_همراز_طبیعت
#دراک_نماد_همدلی
#بسیج_سازندگی_حضرت_محمد_رسول_الله_شیراز
به ما بپیوندید:
ایتا
https://eitaa.com/joinchat/1439170805C4e2deb136a
روبیکا
https://rubika.ir/JahadgaranRasoolShiraz
مولای من...
من، دل بستهى همان روز و ساعت هستم كه كسى از آن خبر ندارد!...
✨ به راستى!
چه سعادتى دارد آن روز از تقويم و چه شوقى دارد آن ساعت كه چشمهاى منتظر را التيام مىبخشد!...
خوشا به حالشان كه
نويدبخش مژدهى ظهورند و حضور شما را به تماشا مىنشينند
اللّهُمّ عَجّلْ لِوَلیّکَ الفَرج
#سلام_امام_زمانم ❤️
#صبحت_بخیر_آقا✋🏻
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃
🌷"بسم رب شهدا و صدیقین"🌷
سَلٰامْ بر آنانی که اَوَلْ
از ســیم خاردار نَـفْسـْ گُذَشْتَنْـ
و بَـعْد از سیم خار دار دشْمَنــــْ🥀
#سلامبـــَرشُهَـدآ... ✋💔
یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️
به نیابت از#شهید_مصطفی_میرغفاری
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
#صبحتون_شهدایی📿
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃
✍ #تنها_میان_داعش
🌹 #قسمت_یازدهم
💠 و صدای عباس بهقدری بلند بود که حیدر شنید و ساکت شد. احساس میکردم فکرش بههم ریخته و دیگر نمیداند چه کند که برای چند لحظه فقط صدای نفسهایش را میشنیدم.
انگار سقوط یک روزه #موصل و #تکریت و جادههایی که یکی پس از دیگری بسته میشد، حساب کار را دستش داده بود که بهجای پاسخ به هشدار عباس، قلب کلماتش برای من تپید :«نرجس! یادت نره بهم چه قولی دادی!»
💠 و من از همین جمله، فهمیدم فاتحه رسیدن به #آمرلی را خوانده که نفسم گرفت، ولی نیت کرده بودم دیگر بیتابی نکنم که با همه احساسم خیالش را راحت کردم :«منتظرت میمونم تا بیای!» و هیچکس نفهمید چطور قلبم از هم پاشید!
این انتظار به حرف راحت بود اما وقتی غروب #نیمه_شعبان رسید و در حیاط خانه به جای جشن عروسی بساط تقسیم آرد و روغن بین مردم محله برپا بود تازه فهمیدم درد جدایی چطور تا مغز استخوانم را میسوزانَد.
💠 لباس عروسم در کمد مانده و حیدر دهها کیلومتر آن طرفتر که آخرین راه دسترسی از #کرکوک هم بسته شد و حیدر نتوانست به آمرلی برگردد.
آخرین راننده کامیونی که توانسته بود از جاده کرکوک برای عمو آرد بیاورد، از چنگ #داعش گریخته و به چشم خود دیده بود داعشیها چند کامیون را متوقف کرده و سر رانندگان را کنار جاده بریدهاند.
💠 همین کیسههای آرد و جعبههای روغن هم دوراندیشی عمو و چند نفر دیگر از اهالی شهر بود تا با بستهشدن جادهها آذوقه مردم تمام نشود.
از لحظهای که داعش به آمرلی رسیده بود، جوانان برای #دفاع در اطراف شهر مستقر شده و مُسنترها وضعیت مردم را سر و سامان میدادند.
💠 حالا چشم من به لباس عروسم بود و احساس حیدر هر لحظه در دلم آتش میگرفت. از وقتی خبر بسته شدن جاده کرکوک را از عمو شنید، دیگر به من زنگ نزده بود و خوب میفهمیدم چه احساس تلخی دارد که حتی نمیتواند با من صحبت کند.
احتمالاً او هم رؤیای #وصالمان را لحظه لحظه تصور میکرد و ذره ذره میسوخت، درست مثل من! شاید هم حالش بدتر از من بود که خیال من راحت بود عشقم در سلامت است و عشق او در #محاصره داعش بود و شاید همین احساس آتشش زده بود که بلاخره تماس گرفت.
💠 به گمانم حنجرهاش را با تیغ #غیرت بریده بودند که نفسش هم بریده بالا میآمد و صدایش خش داشت :«کجایی نرجس؟» با کف دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و زیرلب پاسخ دادم :«خونه.» و طعم گرم اشکم را از صدای سردم چشید که بغضش شکست اما مردانه مقاومت میکرد تا نفسهای خیسش را نشنوم و آهسته زمزمه کرد :«عباس میگه مردم میخوان #مقاومت کنن.»
به لباس عروسم نگاه کردم، ولی این لباس مقاومت نبود که با لبهایی که از شدت گریه میلرزید، ساکت شدم و اینبار نغمه گریههایم آتشش زد که صدای پای اشکش را شنیدم.
💠 شاید اولین بار بود گریه حیدر را میشنیدم و شنیدن همین گریه غریبانه قلبم را در هم فشار داد و او با صدایی که بهسختی شنیده میشد، پرسید :«نمیترسی که؟»
مگر میشد نترسم وقتی در محاصره داعش بودم و او ترسم را حس کرده بود که آغوش لحن گرمش را برایم باز کرد :«داعش باید از روی جنازه من رد شه تا به تو برسه!» و حیدر دیگر چطور میتوانست از من حمایت کند وقتی بین من و او، لشگر داعش صف کشیده و برای کشتن مردان و تصاحب زنان آمرلی، لَهلَه میزد.
💠 فهمید از حمایتش ناامید شدهام که گریهاش را فروخورد و دوباره مثل گذشته مردانه به میدان آمد :«نرجس! بهخدا قسم میخورم تا لحظهای که من زنده هستم، نمیذارم دست داعش به تو برسه! با دست #قمر_بنی_هاشم (علیهالسلام) داعش رو نابود میکنیم!»
احساس کردم از چیزی خبر دارد و پیش از آنکه بپرسم، خبر داد :«آیتالله سیستانی حکم #جهاد داده؛ امروز امام جمعه #کربلا اعلام کرد! مردم همه دارن میان سمت مراکز نظامی برای ثبت نام. منم فاطمه و بچههاشو رسوندم #بغداد و خودم اومدم ثبت نام کنم. بهخدا زودتر از اونی که فکر کنی، محاصره شهر رو میشکنیم!»
💠 نمیتوانستم وعدههایش را باور کنم که سقوط شهرهای بزرگ عراق، سخت ناامیدم کرده بود و او پی در پی رجز میخواند :«فقط باید چند روز مقاومت کنید، به مدد #امیرالمؤمنین (علیهالسلام) کمر داعش رو از پشت میشکنیم!» کلام آخرش حقیقتاً #حیدری بود که در آسمان صورت غرق اشکم هلال لبخند درخشید.
نبض نفسهایم زیر انگشت احساسش بود و فهمید آرامم کرده است که لحنش گرمتر شد و هوای #عاشقی به سرش زد :«فکر میکنی وقتی یه مرد میبینه دور ناموسش رو یه مشت گرگ گرفتن، چه حالی داره؟ من دیگه شب و روز ندارم نرجس!» و من قسم خورده بودم نگذارم از تهدید عدنان باخبر شود تا بیش از این عذاب نکشد...
ادامه دارد ...
🔸نویسنده: فاطمه ولی نژاد
🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃
https://splus.ir/rostmy
🍃🌹🍃