کار سِن نیست که اینگونه زمینگیر شدم
من به اندازهی غمهای دلم پیر شدم
[رقیهنوریپور]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و چهارم
••
روای:رسول در محوطه میچرخید راهی برای رهایی جنازهی کیارش پیدا کند.
با دیدن زمین حفاری شده در بین درختان...فوری به اتاق برگشت.پتویی از کمد برداشت و کیارش را درون آن گذاشت.
به سختی پتو رو به دوش کشید...درب اتاق را باز کرد و سرکی به بین کشید.اروم و با سرعت به سمت محوطه حرکت میکرد.
طولی نکشید که جنازه درون قبری که قبل ها کند شده بود قرار گرفت.
بیل روی زمین افتاده را برداشت و خیلی سریع خاک ها به داخل هدایت میکرد.
مرد:ماذا تَفّعَلَ؟(چیکار میکنی؟)
عرق سردی روی پیشانیاش نشست.ضربان قلبش بالا رفته...
مرد:دَعْنِي أِسَاعِدُك.(بزار کمکت کنم.)
نفسش را با فشار از سینه خارج کرد.
با کمک مرد کار را تمام کرد.تشکری کرد.
آراد:برگشتم اتاق پارچهای برداشتم و خون های ریخته شده رو تمیز کردم.
اسلحه کیارش رو برداشتم این نباید اینجا باشه.از دریچه کوچیک اتاق به بیرون پرت کردم.نقشه رو تا کردم،و داخل جیب لباسم مخفی کردم.
روی تخت نشستم که صدای در بلند شد و با کلید باز شدم.دو نفر وارد اتاق شدن.
مرد:مَاذَا تَفْعَلُ هُنَا؟(اینحا چیکار میکنی؟)
سرفهای کردم:حَالِي لَيْسَ بِخَيْرٍ.(حالم خوب نیست.)
سری تکون داد و مشغول بررسی اتاق و وسایل شدن.به سمت تخت و اومد و زیر تخت رو نگاه کرد...نفس کلافه کشیدم...
داشتن از اتاق خارج میشوند که یه دفعه یکی شون وایستاد خم شد.چشم خورد به پیچ گوشتی..برش داشت و سمتم گرفت.
_قِتَال بِهِ الْفَأْرُ(با اون موش کشتن)
با رفتن شون روی تخت دراز کشیدم.. امیدوارم دیگه دردسر نداشته باشیم.
فقط امیدوارم تموم بشه همه چیز..
چشمهام رو بستم که یاد محمد افتاد سریع از جام بلند شدم.که سرم درد گرفت.سرم گیج میرفت..چرا یه دفعه اینجوری شد؟!
«شب»
روای: محمد و رسول با هم از اتاق خارج شدن و به سمت محوطه رفتن.
رسول:به نظرت جواب میده؟
محمد:باید صبر کنیم.
منتظر چه بودند؟!رسول به سمت فضای سبز کنار ساختمان رفت و اسلحه را بالا گرفت.
لبخندی بر روی لبهایش نشاند:فرمانده تحویل شما
محمد هم خندید..با صدای ترکیدن لب زد:وقت شه بریم بالا.
رسول در رو باز کرد محمد وارد شد و پشت سرش وارد اتاق شد.مرصاد نبود..
.........
فرشید:اتاق جلسه در سکوت فرو رفته بود.
عبدی: بچهها بیاید برید کردستان
داوود:آقا اگه چیزی سایه گف
عبدی:منبع این خبر رو رد کرده داوود نگران نباش.
فرشید:آقا ما چطوری باید باهاشون ارتباط بگیریم؟
عبدی:قرار منبع باهاشون برگرده هماهنگ کردم که باهاتون تماس بگیرن.... نمیخوام کسی جز شما خبر داشته باشه!
بچهها:چشم
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و چهارم •• روای:رسول در محوطه میچرخید راهی برای رهایی جنازهی کیا
پ.ن:رسول که نزدیک بود سکته کنه😅
پ.ن:بالاخره شر کیارش کلا کنده شد😉
پ.ن:اسلحه کیارش..
پ.ن:حالم خوب نیست🥲
پ.ن:ای وای پیچ گوشتی😐
پ.ن:سرم گیج میرفت...
پ.ن:فرمانده تحویل شما🙃
پ.ن:یه چی ترکید😥
پ.ن:مرصاد تو اتاق نیست😨
پ.ن:وقت چیه؟
پ.ن:بچه ها بیخبرن🥲
پ.ن:منبع....
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
فارسی حرف میزد..امکان نداشت طناب رو محکم کشید.
:واسه چی می خواستید من رو بکشید؟
#اسپویل
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هی نرو بیا پیرشم از رفتنت💔🥲
#ادیتخودم
#دلی
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و پنجم
••
بردیا:آرش روی زمین افتاده ولی هیچ اثری از مرصاد نبود.با افتادن چیزی چرخیدم...با چیزی که دیدم نفس برای لحظه بند اومد..مرصاد با پارچه جلوی صورتش رو پوشونده بود و طنابی دور گردن رسول بود.
مرصاد:فک کردین میتونید از شر من خلاص بشید؟
فارسی حرف میزد..امکان نداشت طناب رو محکم کشید.
مرصاد:واسه چی می خواستید من رو بکشید؟
روای:محمد به سمت مرصاد رفت و از رسول دورش کرد.رسول نفس نفس میزد و سرفههایش شدت گرفته بود.
محمد و مرصاد درگیر شده بودند....
با صدای ضعیف تیر رسول سرش را بالا آورد.محمد روبهرویش ایستاد...خون از پیشانیاش جاری شده بود....گوشه لبش پاره
رسول به سختی:داداش
محمد:خوبی؟
صدای محمد برای لحظهای لرزید:داداش از سرت داره خون میاد.
با آستین لباسش خون را تمیز کرد.
رسول:محمد
محمد:باید خیلی زود بریم.
دست و پای آرش را بستن و از اتاق خارج شدند..به محوطه رسیدن که رسول به تویوتا اشاره کرد.
محمد نگاهی انداخت که تویوتا روشن بود..رسول به سمت صندلی راننده رفت
محمد:کجا؟؟اونور.
آراد:محمد پشت فرمون نشسته بود و با سرعت میرفت.دستم روی داشبورد بود.
_داداش تو رو خدا اروم برو...خودت مگه نمیگفتی سرعت مجاز...الان داری حرف خودتو نقض میکنی
محمد: زمانی که عجله داری اشکال نداره..الان باید زود بریم که بعد ساعت ۱۱ نمیشه رفت داخل
چند دقیقه ساکت بودیم.دستم مشت کردم محکم به بازوی محمد زدم.
اخم کرد و سوال نگام کرد:ایول داداش محمد..این فکر چطوری به سرت زد؟!
سری به نشونه تاسف تکون داد.
«همراه محمد از انبار خارج شدیم و به اتاق برگشتیم.کپسول های داروی بیهوشی که دیشب از درمانگاه برداشته بودیم رو داخل دریچه تهویه هوا گذاشت.
_جواب میده؟
محمد:امیدوارم
دستگاه رو از کار انداخت»
سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم ها رو بستم.
محمد: رسول میگم فکر کردی چطوری از سنسورهای بین درخت ها رد بشیم؟اون سنسورها به صدا ها حساسن
_هوا شناسی میگفت امشب بارون میاد....فقط امیدوارم واقعا بارون بیاد وگرنه هیچ راهی نداریم بریم اونور...بعدش میرسیم به زندان تا جایی که من متوجه شدم کلا فضای بستهست هیچ محوطهای نداره.یه کانال هست که باید از اون بریم داخل.
«نیم ساعت بعد»
روای:ماشین ایستاد و از ماشین پیاده شدند.به سمت مکانی که پر از درخت بود حرکت کردند.
رسول خیلی آرام گفت:دیگه نباید هیچ صدای به وجود بیاریم
محمد مثل رسول:اینو اول به خودت بگو
خیلی ارام قدم برمیداشتند.بدون هیچ صدای آنجا را رد کردند.
روی زمین پشت تخته سنگی نشستند.
محمد:نقشه رو بده..
چند دقیقه گذشت محمد نقشه را به دست رسول سپرد.
رسول:سرباز رفت و برگشتش یه دقیقه طول میکشه.
محمد:کمتر از یه دقیقه باید بریم داخل کانال.
°°
ادامه دارد....