eitaa logo
«طَـنـیـن»
78 دنبال‌کننده
62 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هشتم •• رسول:فلش رو از زنجیر دور گردنم آویزون کردم و دادم دست محمد که سوالی نگاهم کردم. _دست تو جاش امنه. به سمت در رفتم میخواستم برم بیرونکه صدای آژیر بخش بلند شد...محمد دستم رو کشید محمد:نرووو...ساعت از ۱۱ گذشته سیستم امینتی این بخش روشنه ابرویی بالا انداختم یه قدم برگشتم عقب مچ دستمو از دستش آزاد کردم از در بیرون رفتم‌ محمد با داد اسمو صدا زد خندیدم:نگا کن هیچی نشد لبخند پیروزمندانه‌ای زدم:ما اینم دیگه محمد:از دست تو رسول که اینقدر آدمو حرص میدی....چی کار کردی؟ _فقط یه ساعت زمانش رو انداختم عقب می‌دونستم وقت نمیکنیم برگردیم. مشت محمد چندین بار به شونم برخورد کرد:دستتم سنگینه‌هاا محمد به سمت جلو هولم داد به سمت اتاق نظافتچی هی برگشتیم... کاملا سوخته بود.. محمد:اتاق بغلی راه داره برای رفتنمون همون طور که گفته بود از اتاق بغلی وارد کانال شدیم من اول وارد شدم. روای:رسول از کانال خارج شد که لوله سرد اسلحه روی شقیقه‌اش نشست. با دستور سرباز دست‌هایش را بالا آورد.با ضربه‌ای که به پشت پای خورد روی زمین افتاد. محمد:اِبْتَعِدْ عَنْهُ.(ازش فاصله بگیر) اسلحه ها روبه روی هم قرار گرفته بودند. رسول قبل از شلیک دست را کشید.تیر درست یه بازویش اصابت کرد. سرباز روی زمین افتاد. رسول:محمد دست داره خون میاد. محمد:چیزی نیست فقط یکم سابیده شده به سمت اتاق برگشت فورا پارچه‌ای تمیز را روی زخم برادرش بست. قطرات باران روی سرشان می‌ریخت.از جایشان بلند شدند به سمت ماشین حرکت کردند. سنسور ها به دلیل باران از کار افتاده بودند. حال فقط باید به آن دیوار انتهای شهرک می‌رسیدند. رسول پشت فرمان نشست پایش را روی گاز فشار میداد. ماشین به سرعت از خیابان ها عبور می‌کرد رسول:درد داری؟ محمد:نه خوبم رسول باصدای بلندی خندید:اینا فردا بلند شن با کلی جنازه مواجه میشن.یکی که زیر خاکه یکی تو اتاقه یکی که با اتاق به فنا رفت دو نفر تو بخشC یکیم دم کانال یکیم که بیهوشه...کلا اینجا رو ترکوندیم محمد با حرفش خندید. رسول:از این به بعد دوباره رسول و محمدیم. محمد:یادم امین افتادم اونم قرار بود بیاد پس چی شد؟ _امین چی؟ نمیدونمی زمزمه کرد و با رسیدن به دیوار چیزی نگفت. دو متر قبل از رسیدن به محل ماشین رو نگه داشت رسول:محمد اینجا برجک دیده بانیه! نورهای سفید چراغ های نگهبانی در محوطه می‌چرخید. _توی ۱۰ ثانیه باید یه متر بریم تا تو دیدشون نباشیم. اول من رفتم با رفتن نور چراغ دویدم بعد ایستادم به بعد گذشت چند ثانیه رسول هم اومد. به دیوار رسیدم سمت اتاقی رفتیم که امین وسایل رو آماده کرده بود برای عبور از دیوار..... °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هشتم •• رسول:فلش رو از زنجیر دور گردنم آویزون کردم و دادم دست مح
پ.ن:دست تو جاش امنه🙃 پ.ن:رسول😐 پ.ن:ما اینم دیگه😌 پ.ن:از دست تو رسول که اینقدر ادمو حرص میدی😂 پ.ن: دستتم سنگینه‌هاا😬 پ.ن:محمد تیر خورد🥺 پ.ن:اینا فردا بلند بشن با کلی جنازه مواجه میشن😂 پ.ن: بالاخره داره تموم میشه🤫 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
خانم مدیر کانال تولدت مبارک قشنگم❤️🎂
۱۲ دی ماه ۱۴۰۲ روزی که اولین پیام بین ما رد و بدل شد و من هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه رفاقتمون اونقدری طول بکشه که دوسال و نیم بعد تبریک تولدت رو بگم... هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که بتونم یه روز ببینمت اما انگار دست تقدیر جوری رقم خورد که شهریور ماه ۱۴۰۴ قسمت شد پیش امام رضا ما همدیگه رو ملاقات کنیم:) و الان از خدا خیلی مچکرم و خوشحالم که دارمت پناهم🫂 تولدت مبارک:)❤️
:)))
با این وضع پیش بریم باید به فکر یه رمان جدید هم باشم🤣💔
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و نهم •• رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم کسی نیست. یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چیه یه نگرانی...ولی همه چیز داشت تموم میشه. محمد لباسش رو عوض کرده بود با دو تا طناب بلند اومد. محمد:برو لباست رو عوض کن باید بریم شونه‌ای بالا انداختم بعد چند دقیقه اومدم.دستش روی بازوش بود _خوبی؟ سری تکون داد: اینا چیه؟ محمد:باید از دیوار بالا بریم پوکر نگاهش کردم:مارو چی فرض کرده این امین ها اینجا چیزایی رو تجربه کردم که فکرشو نمی‌کردم..اصلا خودش کو؟ محمد:رسول میشه فقط بری بالا غر نزنی! _الان تو با اون دستت چطوری میری بالا؟! نگاهی به سر طناب کردم که قلاب داشت.بعد چندین بار بالا انداخت بالاخره موفق شدم طناب رو بالای دیوار بندازم.جای محمد هم انداختم. روای:رسول زود تر به بالای دیوار رسید.دستش را دراز کرد و دست محمد را گرفت. به همین طریق از دیوار پایین آمدند. رسول کنار محمد نشست... نگاهش به زخم دست محمد بود خون ریزی بند امده بود. محمد:باید بریم از اینجا. از جایشان بلند شدند تقریبا ۳۰کیلومتر راه بود... محمد جلوتر می‌رفت که صدای باعث شد هر دو به ایستند. امین بود او امده بود. محمد:رسول به امین نزدیک تر شد. امین:ببخشید دیر شد. دستش رو به سمت رسول دراز کرد.تردید رسول برام عجیب بود. رسول:تو چطوری اومدی؟! رفتارش عجیب بود... پوزخندی که وقتی اومد...نگاهش بهمون... یه دستش پشتش بود به رسول نزدیک بود قبل از این بهش هشدار بهم صدای ناله‌ی ارومش بلند شد. ناشناس:پشت درخت ایستاده بودم این امین بود؟!اون چیکار می‌کرد اینجا؟!نه امکان نداشت...یعنی امینم قاطی اینا شده بود؟! با صدای اخ رسول سرم رو بلند کردم دستش روی پهلوش بود چند قدم عقب رفت... اسلحه‌ای که دستم بود نگاه کردم ..نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بالا آوردم صدای شلیک تیر تو مغز پیچید.. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و نهم •• رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن ب
پ.ن:حس عیجب رسول:) پ.ن:نگرانی😥 پ.ن:ما رو چی فرض مرد امین😂 پ.ن:۳۰ کیلومتر پ.ن: رفتار امین😬 پ.ن:رسول🥺 پ.ن:ناشناس کیه؟ پ.ن:یه نکته تو حرفای ناشناس بود...اون چیه؟🤔 پ.ن:دستش روی پهلوش بود💔 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
۸۰ تایی مون مبارک باشه♥️😍