۱۲ دی ماه ۱۴۰۲
روزی که اولین پیام بین ما رد و بدل شد و من هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه رفاقتمون اونقدری طول بکشه که دوسال و نیم بعد تبریک تولدت رو بگم...
هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که بتونم یه روز ببینمت اما انگار دست تقدیر جوری رقم خورد که شهریور ماه ۱۴۰۴ قسمت شد پیش امام رضا ما همدیگه رو ملاقات کنیم:)
و الان از خدا خیلی مچکرم و خوشحالم که دارمت پناهم🫂
تولدت مبارک:)❤️
«طَـنـیـن»
۱۲ دی ماه ۱۴۰۲ روزی که اولین پیام بین ما رد و بدل شد و من هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه رفاقتمون اونق
عزیز دلم🥺
خیلی خوشحالم که دارمت:))
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و نهم
••
رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم کسی نیست.
یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چیه یه نگرانی...ولی همه چیز داشت تموم میشه.
محمد لباسش رو عوض کرده بود با دو تا طناب بلند اومد.
محمد:برو لباست رو عوض کن باید بریم
شونهای بالا انداختم بعد چند دقیقه اومدم.دستش روی بازوش بود
_خوبی؟
سری تکون داد: اینا چیه؟
محمد:باید از دیوار بالا بریم
پوکر نگاهش کردم:مارو چی فرض کرده این امین ها اینجا چیزایی رو تجربه کردم که فکرشو نمیکردم..اصلا خودش کو؟
محمد:رسول میشه فقط بری بالا غر نزنی!
_الان تو با اون دستت چطوری میری بالا؟!
نگاهی به سر طناب کردم که قلاب داشت.بعد چندین بار بالا انداخت بالاخره موفق شدم طناب رو بالای دیوار بندازم.جای محمد هم انداختم.
روای:رسول زود تر به بالای دیوار رسید.دستش را دراز کرد و دست محمد را گرفت.
به همین طریق از دیوار پایین آمدند.
رسول کنار محمد نشست... نگاهش به زخم دست محمد بود خون ریزی بند امده بود.
محمد:باید بریم از اینجا.
از جایشان بلند شدند تقریبا ۳۰کیلومتر راه بود...
محمد جلوتر میرفت که صدای باعث شد هر دو به ایستند.
امین بود او امده بود.
محمد:رسول به امین نزدیک تر شد.
امین:ببخشید دیر شد.
دستش رو به سمت رسول دراز کرد.تردید رسول برام عجیب بود.
رسول:تو چطوری اومدی؟!
رفتارش عجیب بود...
پوزخندی که وقتی اومد...نگاهش بهمون...
یه دستش پشتش بود به رسول نزدیک بود قبل از این بهش هشدار بهم صدای نالهی ارومش بلند شد.
ناشناس:پشت درخت ایستاده بودم این امین بود؟!اون چیکار میکرد اینجا؟!نه امکان نداشت...یعنی امینم قاطی اینا شده بود؟!
با صدای اخ رسول سرم رو بلند کردم دستش روی پهلوش بود چند قدم عقب رفت...
اسلحهای که دستم بود نگاه کردم ..نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بالا آوردم صدای شلیک تیر تو مغز پیچید..
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و نهم •• رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن ب
پ.ن:حس عیجب رسول:)
پ.ن:نگرانی😥
پ.ن:ما رو چی فرض مرد امین😂
پ.ن:۳۰ کیلومتر
پ.ن: رفتار امین😬
پ.ن:رسول🥺
پ.ن:ناشناس کیه؟
پ.ن:یه نکته تو حرفای ناشناس بود...اون چیه؟🤔
پ.ن:دستش روی پهلوش بود💔
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••