eitaa logo
«طَـنـیـن»
81 دنبال‌کننده
64 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
:)))
با این وضع پیش بریم باید به فکر یه رمان جدید هم باشم🤣💔
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و نهم •• رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم کسی نیست. یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چیه یه نگرانی...ولی همه چیز داشت تموم میشه. محمد لباسش رو عوض کرده بود با دو تا طناب بلند اومد. محمد:برو لباست رو عوض کن باید بریم شونه‌ای بالا انداختم بعد چند دقیقه اومدم.دستش روی بازوش بود _خوبی؟ سری تکون داد: اینا چیه؟ محمد:باید از دیوار بالا بریم پوکر نگاهش کردم:مارو چی فرض کرده این امین ها اینجا چیزایی رو تجربه کردم که فکرشو نمی‌کردم..اصلا خودش کو؟ محمد:رسول میشه فقط بری بالا غر نزنی! _الان تو با اون دستت چطوری میری بالا؟! نگاهی به سر طناب کردم که قلاب داشت.بعد چندین بار بالا انداخت بالاخره موفق شدم طناب رو بالای دیوار بندازم.جای محمد هم انداختم. روای:رسول زود تر به بالای دیوار رسید.دستش را دراز کرد و دست محمد را گرفت. به همین طریق از دیوار پایین آمدند. رسول کنار محمد نشست... نگاهش به زخم دست محمد بود خون ریزی بند امده بود. محمد:باید بریم از اینجا. از جایشان بلند شدند تقریبا ۳۰کیلومتر راه بود... محمد جلوتر می‌رفت که صدای باعث شد هر دو به ایستند. امین بود او امده بود. محمد:رسول به امین نزدیک تر شد. امین:ببخشید دیر شد. دستش رو به سمت رسول دراز کرد.تردید رسول برام عجیب بود. رسول:تو چطوری اومدی؟! رفتارش عجیب بود... پوزخندی که وقتی اومد...نگاهش بهمون... یه دستش پشتش بود به رسول نزدیک بود قبل از این بهش هشدار بهم صدای ناله‌ی ارومش بلند شد. ناشناس:پشت درخت ایستاده بودم این امین بود؟!اون چیکار می‌کرد اینجا؟!نه امکان نداشت...یعنی امینم قاطی اینا شده بود؟! با صدای اخ رسول سرم رو بلند کردم دستش روی پهلوش بود چند قدم عقب رفت... اسلحه‌ای که دستم بود نگاه کردم ..نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بالا آوردم صدای شلیک تیر تو مغز پیچید.. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و نهم •• رسول:محمد رفت تو اتاقک نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن ب
پ.ن:حس عیجب رسول:) پ.ن:نگرانی😥 پ.ن:ما رو چی فرض مرد امین😂 پ.ن:۳۰ کیلومتر پ.ن: رفتار امین😬 پ.ن:رسول🥺 پ.ن:ناشناس کیه؟ پ.ن:یه نکته تو حرفای ناشناس بود...اون چیه؟🤔 پ.ن:دستش روی پهلوش بود💔 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
۸۰ تایی مون مبارک باشه♥️😍
چه قشنگ گفت:)))
بسم‌الله سلامممم😍
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهلم •• رسول:با دیدن امین خوشحال شدم به سمتش رفتم.توی دستش یه چیز بود که توی نوری کم ماه می‌درخشید. رفتارش عجیب شده بود...دستش رو به سمت دراز کرد یه حسی بهم می‌گفت ازش دور شم. _تو چطوری اومدی؟ به سمت اومد دستش روی شونم نشست پوزخندی زد.چشماش یه حالت خاصی داشت..با سوزش پهلوم آخ آرومی گفتم. دستم روی پهلوم نشست درد وحشتناکی توی بدنم می‌پیچید. قبل اینکه امین چیزی بگه که که صدای شلیک تیر و افتادنش روی زمین... محمد کنارم نشست دستش روی پهلوم بود مدام حالم رو می‌پرسید من حواسم به کسی بود که نجاتمون داده بود. این همون کسی بود که اون برگه رو به من داده بود.ماسکی که روی صورتش بود رو پایین آورد باورم نمی‌شد....امکان نداشت جوی چشم خودم روی زمین افتاد...دکتر اون روز جوابم کرد.... «روای:عاطفه که حال بد رسول را دیده بود..دیگر نمیتواست این حال را تحمل کند.نمیتواست حال بد رسول را ببیند. قدم هایش سرعت گرفت ماشینی با سرعت از آنجا عبور کرد...از داخل ماشین تیر اندازی کردند. رسول به سرعت خود را به آوایش رساند. رسول:چشم هاتو نبندی هاا. با اورژانس تماس گرفت اما دیر رسیدند او چشمانش را بسته بود.» روای: محمد هم متوجه‌اش شد.اوهم متعجب نگاه می‌کرد.هیچ کدام توانی پرسید سوالی را نداشتند.محمد با حرف عاطفه به خودش آمد. عاطفه:آقامحمد داره ازش خون میره. عاطفه از کوله‌ای که همراه داشت چفیه‌ای دراورد و دست محمد داد. استرس و ترس در چشمانش موج می‌زد.نگران حال برادرش بود. چشمانش بی‌حال شده بود و رنگ به صورت نداشت. عاطفه: باید زودتر بریم‌.قطعا امین نیرو خبر کرده. محمد:رسول می‌تونی بلند بشی؟ سری آرام و بی حال تکان داد.محمد کمک کرد بلند شود.دست رسول روی زخمش بود...‌محمد تکیه گاه برادرش شده بود. رسول به سختی قدم برمی‌داشت و چاره‌ای نبود... «دو ساعت بعد» روای:چشمانش بی‌حال تر از قبل شده بود.درد با هر قدم در بدنش پمپاژ می‌شد. با صدای ضعیفی:م..محمد..من..دی.دیگه..نمی.تونم ایستادند.محمد با نگرانی به برادرش نگاه می‌کرد. عاطفه:برای چندمین بار جلوی خون ریزی رو گرفته بودیم ولی بازم بعد از مدتی دوباره خون ریزی می‌کرد. رسول سر روی پای آقامحمد بود.نگرانی‌ها آقا محمد برای رسول خیلی قشنگ بود °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهلم •• رسول:با دیدن امین خوشحال شدم به سمتش رفتم.توی دستش یه چیز بود
پ.ن:توی دستش یه چیزی بود😥 پ.ن:چشماش یه حالت خاصی داشت🥲 پ.ن:بچه ها برگه رو یادتونه؟! پ.ن:جوی چشم خودم روی زمین افتاد🥺 پ.ن:ممبرای باهوشم گفتن😉 پ.ن:یه فلش بک کوچیک💔 پ.ن:محمد نگران❤️‍🩹 پ.ن:نگرانی‌ها آقامحمد برای رسول خیلی قشنگه:))) ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل نشانم می‌رود [سعدی]
تا حالا شده؟!
یکی که چند نفر رو مرامی بفرسته این طرف....همونم نداریم؟)🥲💔