||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهلم
••
رسول:با دیدن امین خوشحال شدم به سمتش رفتم.توی دستش یه چیز بود که توی نوری کم ماه میدرخشید.
رفتارش عجیب شده بود...دستش رو به سمت دراز کرد یه حسی بهم میگفت ازش دور شم.
_تو چطوری اومدی؟
به سمت اومد دستش روی شونم نشست پوزخندی زد.چشماش یه حالت خاصی داشت..با سوزش پهلوم آخ آرومی گفتم.
دستم روی پهلوم نشست درد وحشتناکی توی بدنم میپیچید.
قبل اینکه امین چیزی بگه که که صدای شلیک تیر و افتادنش روی زمین...
محمد کنارم نشست دستش روی پهلوم بود مدام حالم رو میپرسید من حواسم به کسی بود که نجاتمون داده بود.
این همون کسی بود که اون برگه رو به من داده بود.ماسکی که روی صورتش بود رو پایین آورد باورم نمیشد....امکان نداشت جوی چشم خودم روی زمین افتاد...دکتر اون روز جوابم کرد....
«روای:عاطفه که حال بد رسول را دیده بود..دیگر نمیتواست این حال را تحمل کند.نمیتواست حال بد رسول را ببیند.
قدم هایش سرعت گرفت ماشینی با سرعت از آنجا عبور کرد...از داخل ماشین تیر اندازی کردند.
رسول به سرعت خود را به آوایش رساند.
رسول:چشم هاتو نبندی هاا.
با اورژانس تماس گرفت اما دیر رسیدند او چشمانش را بسته بود.»
روای:
محمد هم متوجهاش شد.اوهم متعجب نگاه میکرد.هیچ کدام توانی پرسید سوالی را نداشتند.محمد با حرف عاطفه به خودش آمد.
عاطفه:آقامحمد داره ازش خون میره.
عاطفه از کولهای که همراه داشت چفیهای دراورد و دست محمد داد.
استرس و ترس در چشمانش موج میزد.نگران حال برادرش بود.
چشمانش بیحال شده بود و رنگ به صورت نداشت.
عاطفه: باید زودتر بریم.قطعا امین نیرو خبر کرده.
محمد:رسول میتونی بلند بشی؟
سری آرام و بی حال تکان داد.محمد کمک کرد بلند شود.دست رسول روی زخمش بود...محمد تکیه گاه برادرش شده بود.
رسول به سختی قدم برمیداشت و چارهای نبود...
«دو ساعت بعد»
روای:چشمانش بیحال تر از قبل شده بود.درد با هر قدم در بدنش پمپاژ میشد.
با صدای ضعیفی:م..محمد..من..دی.دیگه..نمی.تونم
ایستادند.محمد با نگرانی به برادرش نگاه میکرد.
عاطفه:برای چندمین بار جلوی خون ریزی رو گرفته بودیم ولی بازم بعد از مدتی دوباره خون ریزی میکرد.
رسول سر روی پای آقامحمد بود.نگرانیها آقا محمد برای رسول خیلی قشنگ بود
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهلم •• رسول:با دیدن امین خوشحال شدم به سمتش رفتم.توی دستش یه چیز بود
پ.ن:توی دستش یه چیزی بود😥
پ.ن:چشماش یه حالت خاصی داشت🥲
پ.ن:بچه ها برگه رو یادتونه؟!
پ.ن:جوی چشم خودم روی زمین افتاد🥺
پ.ن:ممبرای باهوشم گفتن😉
پ.ن:یه فلش بک کوچیک💔
پ.ن:محمد نگران❤️🩹
پ.ن:نگرانیها آقامحمد برای رسول خیلی قشنگه:)))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
[سعدی]
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یکی که چند نفر رو مرامی بفرسته این طرف....همونم نداریم؟)🥲💔
#فورمرامی
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و یکم
••
عاطفه:خیلی تغییر کرده بود با دوسال پیش..خسته بود..شور و شوق قبلی توی چشماش نبود..مقصرش من بودم.. مقصر تمام این اتفاقات من بودم...بعد صحبتی که با آقای عبدی داشتم قرار شد منتظر ماشینی بمونیم.
آقامحمد سعی میکرد با صحبت کردن هوشیار نگهش داره.
محمد:تب داشت و این وضعیت رو بدتر هم کرده بود...دونهها ریز و درشت عرق روی پیشونیش نشسته بود.
چشماش بیحال تر از قبل بود...
رد نگاهش رو گرفتم به عاطفه خانم رسیدم،هنوزم مثل قبل نتونسته بود کنار بیاد.
_عاطفه خانم
بلهی آرومی زمزمه کرد:میشه بگید تو چطوری اومدین اینجا!
نفس عمیق و پردردی کشید.
عاطفه:دوسال پیش بعد از تیراندازی من سه ماه تو کما بودم وقتی بهوش اومدم آقاعبدی گفتن برای جونم بیشتر در خطر نباشه به دکتر گفته بود که بگن من مردم..بعد از چند وقت مجبور بودم ماموریتم رو ادامه بدم و سر از اینجا دراوردم...شدم منبع.
رسول:و..ولی..او...اون..روز
روای:چشم روی هم گذاشت یادآوردی آن روز برایشان هم دردناک بود.
عاطفه:من به خاطر پدرم مجبور شدم وارد این شغل بشم چون با جونش تهدیدم کرده بودند و اگه اطلاعات نمیدادم...
نفس عمیقی کشید سخت بود گفتن این اتفاقات:من هیچ اطلاعاتی ندارم پدرم حتی راضی نبود که من این کار رو بکنم...من با آقای عبدی صحبت کردم.گفتن هرکاری میگن بکنم.اطلاعات سوخته میدادم...تا اینکه مجبورم کردند به خانوادهی شما نزدیک بشم...تا اینکه همه چیز یه دفعه عوض شد..من هیچکدوم از حرفایی که بهت زدم دروغ نبوده.. راستترین حرفام بوده...با جون تو خانواده تهدید شدم...مجبور بودم که بگم همه چیز رو..
سکوت بین شان حکم رانی میکرد..با ایستادن ماشین و پیاده شدن فردی..عاطفه به سمتش رفت..
«نیمساعت بعد»
چشمانش بسته بود.رنگ به صورت نداشت.عرق سرد روی پیشانی...
همه در خانه امن منتظر خبری از حالش بودند.
محمد آرام و قرار نداشت..برادرش بود نیمیاز جانش:)
دکتر از اتاق کوچک بیرون امد: نگران نباشید الان حالش بهتر.
محمد:میتونم ببینمش؟
چشم روی هم گذاشت محمد به سمت برادرش رفت.
کنارش روی زمین نشست.دستش را گرفت.
موهای فرفری بهم ریختهاش را نوازش میکرد.
محمد:قرار بود مراقب خودت باشی.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و یکم •• عاطفه:خیلی تغییر کرده بود با دوسال پیش..خسته بود..شور و
پ.ن:خیلی تغییر کرده بود🥲
پ.ن:مقصرش من بودم❤️🩹
پ.ن:هنوزم مثل قبل نتونسته بود کنار بیاد:)
پ.ن:یکم از عاطفه بخونیم🫠
پ.ن:راستترین حرفام بوده:)
پ.ن:نیمیاز جانش🥹
پ.ن:قرار بود مراقب خودت باشی🙃
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••