او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
[سعدی]
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یکی که چند نفر رو مرامی بفرسته این طرف....همونم نداریم؟)🥲💔
#فورمرامی
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و یکم
••
عاطفه:خیلی تغییر کرده بود با دوسال پیش..خسته بود..شور و شوق قبلی توی چشماش نبود..مقصرش من بودم.. مقصر تمام این اتفاقات من بودم...بعد صحبتی که با آقای عبدی داشتم قرار شد منتظر ماشینی بمونیم.
آقامحمد سعی میکرد با صحبت کردن هوشیار نگهش داره.
محمد:تب داشت و این وضعیت رو بدتر هم کرده بود...دونهها ریز و درشت عرق روی پیشونیش نشسته بود.
چشماش بیحال تر از قبل بود...
رد نگاهش رو گرفتم به عاطفه خانم رسیدم،هنوزم مثل قبل نتونسته بود کنار بیاد.
_عاطفه خانم
بلهی آرومی زمزمه کرد:میشه بگید تو چطوری اومدین اینجا!
نفس عمیق و پردردی کشید.
عاطفه:دوسال پیش بعد از تیراندازی من سه ماه تو کما بودم وقتی بهوش اومدم آقاعبدی گفتن برای جونم بیشتر در خطر نباشه به دکتر گفته بود که بگن من مردم..بعد از چند وقت مجبور بودم ماموریتم رو ادامه بدم و سر از اینجا دراوردم...شدم منبع.
رسول:و..ولی..او...اون..روز
روای:چشم روی هم گذاشت یادآوردی آن روز برایشان هم دردناک بود.
عاطفه:من به خاطر پدرم مجبور شدم وارد این شغل بشم چون با جونش تهدیدم کرده بودند و اگه اطلاعات نمیدادم...
نفس عمیقی کشید سخت بود گفتن این اتفاقات:من هیچ اطلاعاتی ندارم پدرم حتی راضی نبود که من این کار رو بکنم...من با آقای عبدی صحبت کردم.گفتن هرکاری میگن بکنم.اطلاعات سوخته میدادم...تا اینکه مجبورم کردند به خانوادهی شما نزدیک بشم...تا اینکه همه چیز یه دفعه عوض شد..من هیچکدوم از حرفایی که بهت زدم دروغ نبوده.. راستترین حرفام بوده...با جون تو خانواده تهدید شدم...مجبور بودم که بگم همه چیز رو..
سکوت بین شان حکم رانی میکرد..با ایستادن ماشین و پیاده شدن فردی..عاطفه به سمتش رفت..
«نیمساعت بعد»
چشمانش بسته بود.رنگ به صورت نداشت.عرق سرد روی پیشانی...
همه در خانه امن منتظر خبری از حالش بودند.
محمد آرام و قرار نداشت..برادرش بود نیمیاز جانش:)
دکتر از اتاق کوچک بیرون امد: نگران نباشید الان حالش بهتر.
محمد:میتونم ببینمش؟
چشم روی هم گذاشت محمد به سمت برادرش رفت.
کنارش روی زمین نشست.دستش را گرفت.
موهای فرفری بهم ریختهاش را نوازش میکرد.
محمد:قرار بود مراقب خودت باشی.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و یکم •• عاطفه:خیلی تغییر کرده بود با دوسال پیش..خسته بود..شور و
پ.ن:خیلی تغییر کرده بود🥲
پ.ن:مقصرش من بودم❤️🩹
پ.ن:هنوزم مثل قبل نتونسته بود کنار بیاد:)
پ.ن:یکم از عاطفه بخونیم🫠
پ.ن:راستترین حرفام بوده:)
پ.ن:نیمیاز جانش🥹
پ.ن:قرار بود مراقب خودت باشی🙃
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و دوم
••
محمد:بعد از صحبت با آقای عبدی و بچه ها...مطمئن شدم همه چیز خوب پیش رفته..از اینکه دیگه سایه نمیتونه کاری بکنه مطمئن بودم.
رسول:داداش
صدای گرفتهش بیشتر عقب تو ذوق میزد:جانم..بهتری؟
نفس عمیقی کشید.سری تکون داد:کی میریم؟!
_عجله داری؟
رسول:دلم نمیخواد دیگه اینجا باشم
خندیدم:کی بود میگفت میخوام زودتر اونجا رو ببینم؟!
اروم خندید:من یه چیزی گفتم حالا.
اروم نشست کنارم:ببخشید اذیتت کردم
لبخندی زدم که گفت:ولی بازم اذیتت میکنم
بلند خندید که منم خندیدم:از دست تو رسول..بزرگ نمیشی تو
نچی گفت و سرش روی شونم گذاشت
«چند ساعت بعد»
داوود:بالاخره دوری تموم شد.رسول و آقا محمد دوباره کنارمون بودن.
فرشید زد به بازوم:بله
فرشید:اون دختره آشنا نیست؟
_چرا
با نزدیک شدنشون رسول و محکم بغل کردم.
محمد:اروم داوود.
بیخیال نگاهی به رسول انداخت سرش که باند پیچی شده بود.
_چیکار کردی باخودت؟
شونهای بالا انداخت به نوبت بچه ها بغلشون کردند.
اون آوا خانم بود؟!باورم نمیشه..
رسول حالش خوب نبود به سعید اشاره کردم.
سعید:شما چته؟
سرفهای کرد صداش گرفته بود:هیچی خوبم.
محمد:قرار همین جا بمونیم
فرشید:نه..آقا بریم.
محمد حواسش به رسول بود یه چیز دیگه هم بود نمیگفتن
_استاد بگو ببینم چه بلای سر خودت آوردی؟!
خندید:هیچ کاری نکردم
لبخند دندون نمایی تحویل داد و با محمد رفت.من که میدونم بالاخره هم میفهمم.
°°
ادامه دارد....