||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و دوم
••
محمد:بعد از صحبت با آقای عبدی و بچه ها...مطمئن شدم همه چیز خوب پیش رفته..از اینکه دیگه سایه نمیتونه کاری بکنه مطمئن بودم.
رسول:داداش
صدای گرفتهش بیشتر عقب تو ذوق میزد:جانم..بهتری؟
نفس عمیقی کشید.سری تکون داد:کی میریم؟!
_عجله داری؟
رسول:دلم نمیخواد دیگه اینجا باشم
خندیدم:کی بود میگفت میخوام زودتر اونجا رو ببینم؟!
اروم خندید:من یه چیزی گفتم حالا.
اروم نشست کنارم:ببخشید اذیتت کردم
لبخندی زدم که گفت:ولی بازم اذیتت میکنم
بلند خندید که منم خندیدم:از دست تو رسول..بزرگ نمیشی تو
نچی گفت و سرش روی شونم گذاشت
«چند ساعت بعد»
داوود:بالاخره دوری تموم شد.رسول و آقا محمد دوباره کنارمون بودن.
فرشید زد به بازوم:بله
فرشید:اون دختره آشنا نیست؟
_چرا
با نزدیک شدنشون رسول و محکم بغل کردم.
محمد:اروم داوود.
بیخیال نگاهی به رسول انداخت سرش که باند پیچی شده بود.
_چیکار کردی باخودت؟
شونهای بالا انداخت به نوبت بچه ها بغلشون کردند.
اون آوا خانم بود؟!باورم نمیشه..
رسول حالش خوب نبود به سعید اشاره کردم.
سعید:شما چته؟
سرفهای کرد صداش گرفته بود:هیچی خوبم.
محمد:قرار همین جا بمونیم
فرشید:نه..آقا بریم.
محمد حواسش به رسول بود یه چیز دیگه هم بود نمیگفتن
_استاد بگو ببینم چه بلای سر خودت آوردی؟!
خندید:هیچ کاری نکردم
لبخند دندون نمایی تحویل داد و با محمد رفت.من که میدونم بالاخره هم میفهمم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و دوم •• محمد:بعد از صحبت با آقای عبدی و بچه ها...مطمئن شدم همه چ
پ.ن:همه چیز خوب پیش رفته😉
پ.ن:دلم نمیخواد دیگه اینجا باشم🙃
پ.ن:محمد راست میگه کی بود میگفت🥴
پ.ن:ببخشید اذتت کردم ولی بازم اذیتت میکنم🤣
پ.ن:دیدار بچه ها با محمد و رسول🥲
پ.ن:محمد که همه جوره مراقب رسول🥺
پ.ن:داوود که میخواد سردر بیاره🤭
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
ببخشید که این پارتهای اخیر خیلی کوتاه و دیر به دستتون رسید و خوب نبود.این چند یه سری مشکلات دیش اومد که نمیتونستم تمرکز کنم😔❤️🩹
هدایت شده از کنج ِپنهان
#نظراتشما
سلام عزیزم رمان قشنگی دارید ✨😘 یه سوال چقدر دیگه از رمان مونده ایا بعد از پایانش رمان دیگه هم داریم؟
🌱
سلام خیلی ممنونم نظر لطفتونه🩷🫠
اخرش هست:)بله بعداز پایان رمان دیگه رو شروع میکنم🙃
لبخند روی لبم محو شد:میخوای بری؟
شیطنت توی صداش موج میزد:نچ...میخوام بیام
#اسپویل
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و سوم
••
روای:دوباره همه چیز مثل قبل شده...تمام تیم دوباره کنار هم هستند.
همه چیز مثل قبل....
محمد:علی این اطلاعات رو بررسی کن.
چشمی گفت و آنجا را ترک کرد.
محمد:عاطفه محسنی چیزی نگفت؟
داوود:نه...آقا فقط یه مورد مشکوک بود.وقت بازجویی سایه...رابط داره...
محمد:میخوام ببینمش.
داوود سری تکون داد و اتاق رو ترک کرد.
رسول:استراحت اجباری محمد بالاخره تموم شد...اروم از جام بلند شدم و بدون سر و صدا نمازخونه رو ترک کردم تا بچهها اذیت نشن.
به سمت اتاق محمد رفتم؛بدون اینکه در بزنم وارد شدم:سلام
سری تکون داد:بازم یادت رفت!
شونهای بالا انداختم: مهران چی شد؟!
محمد:حرفی نزده..
_من چیکار میتونم بکنم؟
محمد:امم..برو محوطه یکی منتظرته
قبل اینکه چیزی بگم در باز شد داوود اومد داخل
محمد کلافه و عصبی:من ازدست شما ها چیکار کنم ها؟!باید بگم بیان این در رو بردارن.
داوود سرش رو انداخته بود پایین من خیلی آروم میخندیدم..محمد جدی نگاهم کرد از جام بلند شدم.
قبل اینکه از اتاق خارج بشم دست روی شونه داوود گذاشتم:موفق باشی
به سمت محوطه رفتم نگاهی به اطراف انداختم کسی رو ندیدم.
روی اخرین نیمکت محوطه نشستم.
چه روزایی رو گذروندیم.همهی کسایی که اونجا هستند قربانی شدن به خاطر کسایی که میخواستن این کشور نباشه....نفس عمیقی کشیدم.
با صدای آروم سرم رو بلند کردم..لبخند محوی زدم:چیزی شده؟!
عاطفه:میشه باهام حرف بزنیم؟!
سری تکون دادم و کمی جابهجا شدم.
عاطفه:حرفام رو باور کردی؟!
عاطفه:ساکت بود..یعنی دلش نمیخواست من...
عاطفه:میفهمم سخته مقصر این اتفاقات منم اگه...اگه یکی هم این کار...این کار رو با من میکر..
هنوز حرفم رو کامل نکرده بود:مقصر این اتفاقات تو نیستی!این که زندگی چه برنامهای برات ریخته دست تو نیست:))
لبخندی بی اراده روی لبم نشست...بعد از این مدت نیاز داشتم کسی من بفهمه.
نگاهش به جای نامعلومی بود:شاید اون موقع این حرف ها رو میزدی هیچ وقت قبول نمیکردم...الان همه چیز تغییر کرده...ولی درست میشه!
عاطفه:هنوزم مثل قبلی حرف میزنی
خندید و لبخندی زدم:منو میبخشی؟
با تعجب سرش رو بالا آورد:ببخشم؟!اصلا ببخشید در کار نیست.
عاطفه:چی.من
بلند شد و ایستاد خندید:شوخی کردم...من بخشیدم همون موقع
°°
ادامه دارد....