آرشۀ جآدویی؛
زندگی بعضی وقتها انقدر بیرحمه که
از یه شکاف کوچیک گیرت میاندازه
تو ضعیفترین لحظهت، نمیذاره بفهمی
و درست از تهِ دلت زخمیت میکنه
حتی اگه دستوپات بسته باشه
حتی اگه بالای سرت طوفان به پا باشه
باز هم پرتت میکنه توی یه عشق بیرحم..
هدایت شده از فروغ؛
درگیر هیچکس و هیچچیزی نیستم.
آنان که مدام درگیر این و آن شدند، کجای دنیا را گرفتند؟! آنان که هربار رابطههای تازهای تجربه کردند، جز عمری بر باد رفته، چه دستآورد باارزشی برایشان ماند؟
درگیر و گرفتار آدمها نیستم، با کسانی ماندهام که دوستم دارند و در کنارشان احساس راحتی میکنم، هرصبح به شوق طلوع آفتاب و تماشای جزئیات سادهی اطرافم بلند میشوم، هرکار که حالم را بهتر کند انجام میدهم و هر شب، به شوق فرداهایی بهتر و معجزههایی که شاید اتفاق بیفتند، میخوابم.
خدا را بیشتر از هرکسی دوست دارم و کتاب خواندن و چای نوشیدن و تماشای فیلمهای تازه را بیشتر از هرچیزی.
بزرگ شدهام که فهمیدهام از تنور دوستداشتنهای افراطی، آبی برای آرامش من گرم نمیشود و پشیمانم که چرا پیش از این، آدمهایی را بی هیچ دلیلی متفاوت میدیدم و بی هیچ منطقی متفاوت دوست داشتم، آدمهایی که حالا که فکر میکنم؛ بیشتر از هر انسان معمولی، معمولی بودند، کارهای معمولی انجام میدادند، حرفهای معمولی میزدند و با آدمهای معمولی معاشرت میکردند.
بعد از این جز خودم و خدای خودم روی هیچچیز و هیچکس دیگری حساب نمیکنم. چون نه چیزها همانیاند که میبینم، نه آدمها همانیاند که فکر میکنم.
بزرگ شدهام که فهمیدهام زندگی همهاش دویدن و تلاش کردن و موفق شدن نیست، آدمی بیش از هر چیز دیگری به امنیت و آرامش و راحتی نیاز دارد.
بزرگ شدهام که آرامترم، بزرگ شدهام که بیخیالترم، بزرگ شدهام که وابسته نیستم.
هدایت شده از فروغ؛
تو شجاع بودی، در جنگهایی که دیگران ندیدند، و شبت بخیر قشنگم✨