پرنده گفت:
چه بویی،چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم هارا نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده،آه، فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد
«اگر از دیگران میرنجی همیشه هم عیب تو نیست؛ گاهی هم واقعا آنها بیرحم، بیملاحظه و نامهرباناند.»
هدایت شده از ৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
گاهی وقتا یه ادمی واست تجربه میشه که میخواستی همه چیز رو باهاش تجربه کنی