«اعترافاتِیکتبعیدی»
ضامی .. حبیبی چبدك و الطف یولیدی هدك یا روح .. روحی :))
امشب شبِ یولیدی یاعلیه :))))
بعد از شهادت زهـرا، آن شب علی اول بار بود که پس از سالها بالاخره لبخند زد. طفل قنداقپیچ را به آغوش کشید؛ در گوشش اذان زمزمه کرد؛ گلویش را بویید و بازوهایش را بوسید.
زنان بنیکلاب شنیده بودند. آمده بودند به خوشباش. آمده بودند به دیدن طفل. به دستهای سپید مرمریناش که نقل گعدههای قبیله شده.
زنان بنیکلاب برایش بازوبند آوردهاند. زنان بنیکلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن امالبنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاهچشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ گونه :))