eitaa logo
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
233 دنبال‌کننده
241 عکس
258 ویدیو
2 فایل
به تن تبعید شد روحِ عدم‌پیمای من از عمر بگو بر شانه باید بُرد تا کِی بارِ هستی را؟ . . 'به یادِ سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم: دوربینی در دست و قلمی میانِ انگشت و روحی دلتنگ...' [ https://abzarek.ir/service-p/msg/4538642 ] فقـط فـوروارد*
مشاهده در ایتا
دانلود
آه از خیامِ بعد از تو علی ..
پسرِ بوتراب بینِ تراب نوهٔ بوتراب را گم کرد .. 💔
جلدِ قرآنِ خویش پیدا کرد، صفحاتِ کتاب را گم کرد .. 💔
پدر آمد به یاری‌اش برود، من بمیرم رکاب را گم کرد..:)))) 💔
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
-💔
صدعلی خواسته بودم ز خدا، آخر داد :))
ریز ریزی، ولی عزیزی تو چه کنم از عبا نریزی تو ؟! 💔
بعد از شهادت زهـرا، آن شب علی اول بار بود که پس از سال‌ها بالاخره لبخند زد. طفل قنداق‌پیچ را به آغوش کشید؛ در گوشش اذان زمزمه کرد؛ گلویش را بویید و بازوهایش را بوسید.
زنان بنی‌کلاب شنیده‌ بودند. آمده‌ بودند به خوش‌باش. آمده‌ بودند به دیدن طفل. به دست‌های سپید مرمرین‌اش که نقل گعده‌های قبیله شده.
زنان بنی‌کلاب برایش بازوبند آورده‌اند. زنان بنی‌کلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن ام‌البنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاه‌چشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ‌ گونه :))
زنان بنی‌کلاب پچ‌پچ می‌کنند. ام‌البنین بی‌اهمیت، می‌خندد. رسم عرب است که دست‌های نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشته‌اند. دست‌های پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دست‌های پسرک خضاب شده...
زنان بنی‌کلاب شورچشم‌اند. پچ‌پچه میکنند و ‌به‌ گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک می‌‌پراکنند:«دیدی چه دست‌های سرخی داشت؟ دیدی چه گلوی برف‌گونه‌ای؟ بازوان علی بود گویی. چشم‌های ابوطالب انگار! »