تقدیمی
۵۵
آن کسی را که تو میجویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیرهٔ خاموشم
به خدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در...
تقدیمی
۲۲
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی از بگذشتهای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت
و خاموش شد در دل گور
روی ویرانههای امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مردهیی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران، مرا میشناسی