تقدیمی
۲۲
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی از بگذشتهای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت
و خاموش شد در دل گور
روی ویرانههای امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مردهیی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران، مرا میشناسی
تقدیمی
50
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان بردهای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم