3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم ویدیو گنگ ببینیم؟!
*با حضور شــهــدا💔
#پیشنهاد_دانلود
#آننخلسوخته
#پارت۹۱
#علی
حرفاش درد داره ...
شاید ، شاید بشه گفت گذشتم
گذشتم از هرچه که با من کرد
سرفه های خون آلودش غم رو مهمون قلبم میکنه
همگی داغونیم...
هیچ کس توی این چندسال بی تغییر نمونده ...
جسم و روح و روان ، همگی نابود شده
دست روی شونه اش میذارم
میخواد به سمتم برگرده ...
اما میترسم از سکته کردنش
من هم باشم یک مرده رو زنده ببینم قلبم ایست میکنه
+نچرخ کاکو
چندثانیه سکوت...
_تو کی هستی؟
برای خودم لبخندی زدم
+یه آشنا !
_خب بزار ببینم آشنام کیه؟
مثلا میخواد زرنگ بازی دربیاره
+کاکو ما خودوم این کاره یُم ...
باز هم سکوت میکنه ...
هنوز سرفه های ریزی باعث جمع شدن محمد توی خودش میشه
منتظر حرف یا عکس العملی خاص بهش نگاه میکنم
با حرفی که میزنه پنچر نگاهش میکنم
_ولم کن ...اگه نمیخوای معرفی کنی گورت رو گم کن؛ حال و حوصله ندارم!
حرفی که میخوام بزنم رو در دهنم مزه مزه میکنم
+یک ربع مانده به ساعت ملاقات ملکوت!
رمزی که حاج احمد ترتیب دیده بود برای گروهمون ... روزی که با پرواز مستقیم به لبنان رفتیم ...
صدای محمد به وضوح میلرزه
_تو کی هستی لعنتی!
مونده ام چطور باید بهش بفهمونم که سکته نکنه ...
+ببین کاکو علی زنده ......
با حرکتی که میزنه غافلگیر میشم
دستم رو می پیچونه ،می چرخه و با دست دیگه اش سرم رو به پایین فشار میده
دستم رو سمت خودش میکشه
با زانو روی کمرم فشار میاره
_حرف بزن عوضی ، با کلمات بازی نکن !
صدای مسلح کردن سلاحش تو دالان گوشم می پیچه ؛ سرمای اسلحه رو پشت سرم احساس میکنم
+محمد یه نگاه به چهره ام بکنی میفهمی ...
فشار اسلحه بیشتر میشه
و فریاد محمد بلندتر
_من رو از کجا میشناسی؟؟؟!!!
با یک حرکت رو زمین میندازمش و روی سینه اش میشینم . فیسم رو پایین میکشم . محمد کاملا زبونش بند اومده .
میدونم ریه اش زخمیه برای همین از روی سینه اش بلند میشم و کمی ازش فاصله میگیرم .
اسلحه اش رو سمتم نشونه میگیره
_تو... تو ...نه امکان نداره ... علی ...علی مرده !
+عجبا ... خودم جلوت ظاهر شدم ! میگی مرده؟!ولی یادت باشه نه به حاج احمد نه سید حسین چیزی نمیگی .
ادامه دارد ...
#آننخلسوخته
#پارت۹۲
#رمیصا
کتابم رو میبندم ...
تمرکز ندارم
صدای رسول و بابا از پذیرایی میاد ...
به سمت در اتاقم میرم
گوشم رو نزدیک میبرم
صداها کمی واضح تر به گوشم میرسه .
بابا:رسول آروم باش... من فقط برات تعریف کردم که بدونی حال روحیِ خواهرت خوب نیست ! همین ...
کمی صدای رسول عصبیه!
رسول:بابا ... بابا شما با دختر خودتون چی کار کردید؟؟؟
مسائل امنیتی واقعا ارزش داشت؟ رمیصا توی نا امنی با علی زندگیش رو میکرد بهتر از این وضعیت بود !
شما میگید میخواستید از رمیصا دفاع کنید و مراقبش باشید ...
ولی اون قرص های لعنتیِ روی میزش ؛ اون اسپری کوفتی ...چیز دیگه ای میگه !
اصلا بهونه و عذر خوبی نیستتت!
صدای کوبیده شدن در پذیرایی و صدای استغفار گوییِ زیر لب بابا ...
آهی میکشم و تکیه به در زده روی زمین مینشینم ...
یعنی قراره چی بشه ؟!
ته این قصهی پر غصه چیه؟!
پشت در دراز میکشم و توی خودم جمع میشم ...
گوشی با کمی فاصله کف اتاق درحال ویبره رفتنه... با فکر اینکه علی باشه با شوق به سمتش پرواز میکنم
اما با دیدن شماره ناشناسی که دوماهه بی وقفه تماس میگیره ، لرزه به جونم میوفته !
تماس هایی مشکوک ... تماس هایی که بوی تهدید میده ، برای منی که دختر یک پاسدار رده بالا هستم ...
با ترس دکمه سبز رنگ رو به بالا میکشم ...
صدای نفس های شخصی از پشت گوشی نفس های ضعیفم رو یکی درمیان میکنه ...
تا حالا نتونستم به بابا چیزی بگم ...
یک لحظه بغضی از تنهایی ام به گلوم چنگ میندازه ؛
+کی هستی؟ چی میخوای؟
صدای بم و دست کاری شده اس رعشه به تنم میندازه ...
_ جون پدرت!
جمله ای که دوماهه تکرار میکنه
با شنیدن بوق های ممتد مبهوت به صفحه گوشی خیره میشم ...
خودم رو بغل میکنم و روی زمین دراز میکشم ...
میخوام به سر خدا غر بزنم که یاد پدر و حرف هایش می افتم
چشم میبندم و آن روز را به یاد میآورم
روی تخت چوبی گوشه حیاط خانه پدربزرگ دقیقا زیر درخت زیتون نشسته بودیم
بابا موهایم را شانه میکرد و من با عروسک هایم بازی میکردم
بابا درس بندگی میداد و من گوش می سپردم ...گوش می سپردم...اما در دنیای کودکیم که تنها دردم زخم سر زانو بود چیزی از حرف های پدر سر درنمی آوردم
بابا: وقتی کم آوردی و بلاهایی بزرگ رو سرت آوار شد هیچ وقت از خدا گلایه نکن ... تنها شکر اورا بکن و از ته قلبت راضی باش به رضایش... این همان عاقبت بخیری است !
اما حالا خوب میفهمم ؛ حرف هایی که شاید عرفانی و سالک محور بود اما حالا به کارم میآید...
آهی می کشم و زیر لب الحمداللهی زمزمه میکنم ... اما اشک گوشه چشمم که لجوجانه روی گونه ام لیز میخوره رو نمیتونم مهار کنم
کاش تموم بشه !
ادامه دارد...
عزیزتر از قرآن پیش امامزمان ( عج ) گوهری نیست .
این قرآن را که کلامالله است ، تلاوت کنید .
هدیه به او کنید ..
به هر اندازه که میتوانید قرآن را بخوانید و به امام زمان هدیه کنید . این کار اکسیر اعظم است ، او عنایت میکند و با توجه او کار تمام میشود .
امشب ازتون التماس
دعای فراوان دارمااااا💔
بنده رو بین دعاهاتون فراموش نکنید🙂