۞ تلنگری برای زندگی ۞
#قسمت_دوازدهم شوهرم رفته بود آرایشگاه دنبال دختر خالش!! از حرص داشتم منفجر میشدم، تمام عصبانیت مو
#قسمت_سیزدهم
دکتر بالاسرم پرسید: چی شده مگه؟؟
اومدم حرف بزنم اما گریه امون نمیداد..
دکتر منو برد اتاق روانپزشک بیمارستان،
شروع کردمو همه چیزو براشون گفتم
دلشون سوخت، دکتر گفت نگران هزینه های بیمارستان نباش من خودم عملش میکنم،
ازش تشکر کردمو براش دعای خیر کردم چند روز بعد عملش کردنو گفتن خوب بوده ولی دوازده تا عمل دیگه هم داره که به مرور باید انجام بشه!
دو هفته بعد مرخص شد و بغلش کردم بردم تو زیر زمین خونه ی عمم با پسرم زندگیمونو شروع کردین،
عمم زن خوبی بود و کمی وسیله زندگی بهم داد!
شروع کردم کار کردن و برای مردم سبزی و ترشی و اینا درست میکردم تا خرجمونو دربیارم،
زندگی خیلی برام سخت بود ولی شکر خدا انقد کار کردمو خرج پسرم کردم تا بعد از 13 تا عمل پسرم خوب شد اونم بعد از 7 سال،
از ترس اینکه شوهرم پسرمو ازم بگیره سمت شون نمیرفتم، دورادور مراقب دخترام بودم، خداروشکر با دخترام کاری نداشتن
شنیدم هووم حامله شده و دختر دنیا آورده، قیافه مادرشوهرم حتما دیدنی بود ولی دلم نمیخواست ببینمشون!
══❈═₪❅❅₪═❈══
🌹@Talangoory🕊
══❈═₪❅❅₪═❈══