میبینی ﭼﻪ ﺷﺐ ﺳﺎﮐﺘﯽ ﺍﺳﺖ؛
ﺍﻧﮕﺎﺭ هیچکسی ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺴﺖ.
ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ هیچ کس ﻧﯿﺴﺘﻢ.
قربان مردمکهای بیقرار چشمهایت بروم، قربان غم و شادیات بروم، تو چه هستی که جز با تو آرام نمیگیرم. حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست.
یه روزی میاد که میامُ انقد محکم بغلت
میکنم که همهٔ تیکههای شکسته شدهات
دوباره بهم میچسبن .
روزی میرسد که
هیچکداممان در
این دنیا نباشیم ،
و آن روز، روزیست
که در اعمالمان زندگی
خواهیم کرد ..
هرکس تاوان ِبدی هایش
و پاداش ِنیکی هایش را
خواهد گرفت و تا ابد در
آنچه که سهمش است
باید زیست کند ...
این ها تلنگریست
تا با مواظبت ِجزیل و
وسواسیَتی بیشتر به
اعمالمان شکل بدهیم .
یکنفر از جانب من به او بگوید:
حالا ک دیگر دیگرجانت برای من در نمیرود باید بگویم،من از همان ابتدا میدانستم...
زندگی محتاج ِعشق است ؛
عشق ِحق، سوق ِزندگی را به
سمت ِفوق ِعرض خواهد کشاند ..
مهم آن است که کی از این
معبر با قواعد ِملزم عبور کند .