تو میدانی که من از تنها بودن نمیترسم،
«اما حیف نبود؟ حیف نبود آن روزهای باهم بودنمان؟
چیزی که داره نابودت میکنه رو اسمشو عشق نذار ، عشق اونیه که حالتو خوب کنه. میفهمی که چی میگم؟
تمامِ دنیا بیهوده است ، اگر آدم کسی را پیدا نکند که علیرغم تمامِ جنگها ، وطنش باشد.
تا حالا دندون پزشکی رفتین؟!
اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون بعد اون مته رو میگیره دستش...
بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم و اشک تو چشمامون جمع میشه.
چرا نمیزنین توگوشش؟!
این همه درد رو تحمل کردید؛ این همه مته و امپول و انبرو... خوب اعتراض کنید بهش چرا اعتراض نمی کنید؟!
تازه کلی هم ازش تشکر میکنیم و میخوایم بیایم بیرون می گیم آقای دکتر ببخشید وقت بعدی کی هستش؟! نمی خوای خدا رو اندازه یه دندون پزشک قبول داشته باشی؟ به دکتر اعتراض نمی کنیم چون میدونیم این درد فلسفه داره و
منجر به بهبود میشه میدونیم یه حکمتی داره.
خوب خدا هم حكيمه
وقتی درد و رنجی رو تو زندگی ما فرستاد ازش تشکر کنیم.
بگیم نوبت بعدی کی هستش؟!
وقتی ازت می پرسم "چطوری؟"
یعنی برای من از لحظه هایی که تنها می شی بگو. از موقعی که می ری تو رخت خوابت و سیاهی شب دورتو میگیره. از قطره اشک هایی که مطمئنن کسی اونجا نیست تا ریختنشون رو ببینه. از فکر های تیره و تارت و هرچی که باعث شده از ته دل نتونی بخندی.
برای من از حقیقت بگو ، وگرنه "خوبم" و زهرمار.