eitaa logo
شکلات تلخ
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
543 ویدیو
0 فایل
اینجا؟هیاهوی درهمِ سکوت و کلمه است. کپی؟! قطعا فور قشنگ تره
مشاهده در ایتا
دانلود
شکلات تلخ
با من از قوی بودن حرف نزنید من قلبی را ساختم که بی او نمیتپید:) @Talkh_a
با من از قوی بودن حرف نزنید من بی او جوری زندگی کردم که حتی فکرش را هم نمیکرد @Talkh_a
ولی من به تو قول میدم تا آخرش کنارت باشم ، تا آخرِ آخرش ♥️
شکلات تلخ
ولی من به تو قول میدم تا آخرش کنارت باشم ، تا آخرِ آخرش ♥️
جهان به چه کار آید اگر تورا کنار خود نداشته باشم:)
آدما ممکنه تغییر کنن ولی خاطرات تا ابد باقی میمونه! @Talkh_a
نه تنها قلب، بلکه مغز هم داشت درد می‌کشید
تو محل حرف افتاده بود كه  دايی عاشق شده .. سنم كم بود ؛ نمی‌فهميدم چی میگن از مامانم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت :  هيچی نيست ؛ دايی‌ات زده به  سرش ديوانه شده ! با خودم فكر كردم ای بابا ؛ بيچاره دايی‌ام ديوانه شد .. كمی كه گذشت ؛ فهميدم دخترِخان هم ديوانه شده درست مثل دايی‌ام .. هم‌زمان با هم ديوانه شده بودند ! دايی‌ام دير به خانه میومد ؛ هر وقت هم میومد حسابی بهم ريخته بود . دلم برای مادربزرگم میسوخت تک پسرش ديوانه شده بود ؛ چند ماه بعد فهميديم برای دخترِ خان خواستگار اومده .. تعجب كردم ؛ آخر مگر ديوانه‌ها هم ازدواج میکنند ?! شب كه دايی‌ام به خانه آمد ؛ از دهانم پريد و گفتم .. بايد میبوديد و میديدید خودش را به در و ديوار میزد . درست مثل همان كبوتری كه با پسرِ اصغر نانوا در حياط با تيركمان چوبی‌اش زديم و كبوتر طفلكی وقتی به زمين افتاد ؛ هنوز جان داشت ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد .. دايی‌ام انگار كه درد داشت هی به خودش میپیچيد ؛ با خودم گفتم : ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد بايد مواظب باشم ديوانه نشوم ؛ خيلی طول كشيد تا بفهمم دايی‌ام از اين ناراحت بود كه میخواستند دختر ديوانه‌ خان را شوهر بدهند . با خود گفتم : خب حق با دايی‌ام هست ؛ میخواهند مردک را بدبخت كنند که چه ?! شب عروسی دختر خان كه رسيد . . مادرم و مادربزرگم و پدرم دايی را در اتاقش زندانی كردند ؛ تا نيايد و عروسی دختر ديوانه را خراب كند .. دايی‌ام مدام خودش را به در میکوبيد و فحش میداد ؛ به عروسی رفتيم دخترک ديوانه بود ؛ برعكس همه عروس‌ها كه میخنديدند اين ديوانه گريه میکرد و تمام زحمات شمسی آرايشگر را به باد داده بود . مادرم هم ناراحت بود ؛ فکر كنم همه دلشان برای پسرک میسوخت .. آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است . شب كه به خانه برگشتيم ؛ مادرم با اضطراب كليد انداخت و در اتاق دايی را باز كرد ؛ دايی كف اتاق خوابش برده بود ! مادرم هراسان بالای سرش رفت دايی رنگ صورتش شده بود گچ ديوار .. مادرم جيغ میزد و به سر و صورتش میکوبيد ؛ همسايه‌ها آمدند .. قلب دايی‌ام ايستاده بود ... آن روز بود كه فهميدم ؛ ديوانه‌ها قلب ضعيفی دارند ..
با لب‌هایم نه ؛ من همیشه تو را با چشم‌هایم می‌بوسم .. آرام‌تر ، گرم‌تر ، عاشقانه‌تر ...
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی حسِ خوبی که این کلیپ بهم داد(: