می ترسم
سالها بعد منتظر مردی باشم،
که از روی عادت برایش
می سوزم ومی سازم!
اما صدای زنگ در که می آید
دلم نمی لرزد
بخندم اما دلم یخ زده باشد...
و کنار تو زنی باشد
که با عشق برایت شال می بافد،
و چای قند پهلو می ریزد
با لبخند نگاهت می کند...
و اما من و تو دلتنگ هم،
غرق در خاطره ای خاک خورده
خیره بر افق مانده باشیم!
آخ که چه برزخی خواهد شد این زندگی...
@Talkh_a
شکلات تلخ
هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم
قهوهمینوشمکهباتلخیفراموشمشوی،
لعنتی!فنجانچقدرهمرنگچشمانتشده!
@Talkh_a
سوءتفاهم نشه برات، من از همون اول، آخرِ داستان رو خونده بودم.
خودم خواستم ببازم؛ خودم!