همیشه دلم میخواست تک به تک لحظات با تو بودنو ثبت کنم ، مثلِ یه فیلم درش بیارم
هر روزو هر روز ببینمش ُ سیر نشم ، اما تنها کاری كه ازم برمیاد اینه که تو اون اعماق قلب و ذهنم نگهشون دارم ؛ شبا موقع خواب تکرارشون کنم . .
وقتای دلتنگی مرورشون کنم
وقتی بیدار میشم اول از همه تورو به یاد بیارم ، میشه گفت هر لحظه و هر ثانیه با منی ؛
آخه تو خیلی قشنگی .
حرکاتت ، حرف زدنت
چشمات ، چشمات ، چشمات :)
خسته شدم از وانمود کردن به این که اوضاع خوبه، این همه درد، داره قلب منو مچاله میکنه
یه افسانهی قدیمی هست که میگه :
«هر کاری رو با لذت انجام بدی
پنج دقیقه به عمرت اضافه میشه.»
خواستم بابت تمام پنج دقیقههایی
که به عمرم اضافه کردی
ازت تشکر کنم...
دلنوشتهی دختر شهید رئیسی:
امروز داشتیم یک دسته از دارو ها را جابجا می کردیم. مامان گفتند ببین روی این کرم ها چی نوشته بلند خواندم کرم ترک پا ، کرم ....، ...
دلم تکان خورد دیدم مامان زیر دست هایشان بی صدا گریه می کنند.
مدت زیادی بود که به خاطر سفر های زیاد و پشت هم و سفر با ماشین تو جاده های سخت زانو های بابا درد های زیادی داشت . گاهی حتی نشستن در نماز براشون سخت میشد . به زحمت نماز می خواندند. این هفته های قبل از شهادت درد پا اذیت میکرد. یک دکتری آمده بود چسب درد زده بود . نمی دونم چسب درد رو بد زده بود، چسب بد بود یا پوست حاجاقا خیلی حساس بود که اطرافش پر از تاول شده بود. کار به اورژانس و پانسمان و...کشید. من با شنیدن این خبر خیلی بهم ریختم. از تصور دردی که می کشند خیلی اذیت بودیم. حساسیت فصلی پوستی هم اضافه شده بود . پاشنه پاشون ترک میزد. این همه کرم برای همان بود.
وقتی می رفتند تبریز هنوز پاشون پانسمان داشت.
پوست حساس لطیف و پانسمان و تاول ها همه در چند ثانیه سوخت .
بعد تر ها فهمیدیم بخشی از پای ایشان در ورزقان جا مانده بود و دوستانمان همانجا به خاک سپرده اند.
پیکر اربا اربا سهم روضه های شب هشتم محرم بود برای حاجاقا..
ما را بخرد کاش
#دلم_برای_رئیسی_سوخت